|
شکفته , باز قندیل ِ ُمدَورِ مهتاب در ترانه ی باد. امشب در این کرانه ی مجذوب دراین تنیده ی مست رخ سار ِِ لاله گون ِ دختر ِ راز ها و ناز با التهاب ِ رمیده ی دریا در فکر من نشست. امشب به ساحل و آب ای رباب ِ ستوده ای چنگی ی شتا ب شکن شکن آواز ِ شاهی ِ من را با ناز خود بساز.... با شوقِِ خود بزن به عصیان که ساقیان ِ ٌمنَــور ِ هفت پرده را با لاف ِ رذیلانه ی اندوه کاری نیست! امشب ِبُبر به تیغ ِ کنایه رگهای کهنه شعر را بنوش از شراب پر درد خون با تحرک من! بگیر این عذاب ِ عقیق رنگ ناب را بدست خود! * امشب کنار ساحل آشوب تنها به یاد تو جام ها شکسته ام بسی آه با این روایت ناقص به پایان نمی رسی... شکفته , باز قندیل ِ مدور ِ مهتاب در ترانه ی باد.... م.آرمان فروردین 88
در گرته ی سحر نیلوفران به خاک بی رنگ خفته اند در ساحت بهار باغم که برده است؟؟؟ در خواب بی بهار * * * در شهر بیخودی من در خودم گم ام با روح بی قرار از تن کنم فرار... من را رها کنید. تا کوچ من به یک پرواز سر شود... از م.آرمان میرزانژاد
نقدی بر تلـــخ خنده ی عظیم نشریه سخن گستر!!! موضوع : کــــــــتاب این روشنای نزدیک یا دور؟؟؟؟؟ (جایزه ادبی ایران بينش مبالغه آميز و خطايي نيست اگر صريحا بگويم: آنچه از اين مجموعه ي نامتجانس و بدوي پيش چشم من است . شکل جنيني و نارسي از معيارهاي نامعلومي مي باشد . که براي گزينش اين آثار تعيين شده و سريع به حيات آمده است . در صورتي که لزومي نداشت چنين شتاب زده کتاب بسته شود؟! به شدت پايه هاي لرزان اما ابهام آميزي در اين کتاب نشو و نما مي کند . بي ترديد از حيث موازين علمي و ادبي تساهل موجود عيب کمي نيست . براي من تصوير اوراق اين چند جلد در حين خوانش و نحوه ي انتخاب اثر شما مثل اين است که شما بي سبب خواسته باشيد صداي بچه هاي کودکستاني را با ديدن چند "جعبه ي بي شکلات" تحريک کرده و با جلو کشاندن آنها لذت خاصي برده و منفعت در آمد زايي کسب کرده باشيد اما اين شلوغي براي من بازي ِ آبرومندانه نيست و نخواهد بود .در حاليکه مي توانستيد به همان حوالي با در نظر گرفتن چند نويسنده و شاعر تازه کار اکتفا کنيد . و قدرت علمي و شدت قريحه و ذوق گروه ديگر را که محتاطانه به ادبيات نگاه مي کنند و در اين کتاب الي ماشاالله بسيار محدود هستند را از اين مجموعه نا مرتب جدا کنيد! اما سوم شخصي زبان در اورده و مي گويد: منفعت و متعلقات و اجزاي آن که مرز و قانون نمي شناسد و بدبختي در همين جاست . و فاجعه مگر چطور اتفاق مي افتد ؟ با همين فکرهاي بدون تميز و خودخواه و سود جو - اتفاقش قابل پيش بيني است . يا شما بخوبي مي دانيد و يا شايد ندانيد که نمي دانيد واين خود مصيبت چند آور ِ ديگري است که شما علنا در گرد آوري کتاب به آن دست يازيده ايد...من با سازگاري و هنجار عده ي کثير اما خاموش اين کتاب کاري ندارم . اين گروه ناشناخته وسيله ي تجاري ي مستحکمي را براي ناشران تهيه مي کنند و در شرايط ضد ارزشي اين المان ها تقويت بيشتري پيدا مي کند و با اين گروه تازه به حيات در آمده ! که تشنگي ِ جانسوزي در شهرت داشته و خواهند داشت چون در ابتداي نا پخته گي هستند و هر کدام از آنها اگر مقصر و گناهکار تلقي شوند طبعا بايد دادگاهي با داور ِ قهار و با اطلاعي وجود داشته باشد . که وا تاسفا در اين کتاب هيچ ردپايي از شخص قاضي و تحکم و دستور او پيدا نيست . در اين بي دادگاهي ِ پايان ناپذير وکسالت بار براستي چه کسي هيزم بدست گرفته و از آتش هاي کوچک - جهنمي ساخته که خشک و تر و سوزاندن ِ انها در اين کتاب بي معناست؟؟؟ من از قصد هم که شده کنجکاوي ِ بدبيانه ي خودم را با سوالاتي که طبيعتا براي آن جوابي نيست - بيان مي کنم و اين انتقاد بجا و نابخشودني در واقع دوستي ِ نايابي است که از خيل بي شمار مشارکت کنندگان اين کتاب يک نفر به آن بها بدهد و چيزي درباره اش بنويسد. بنابراين در نفس عمل من ترديدي نداشته باشيد... 1_ آيا اجبار لاينفکي در ميان است که ما اغراق را با دروغ محض در پيش چشم و عقل مخاطبانمان اشتباه بگيريم؟؟؟ و از آغاز به شخص دعوت شونده - بگوييم که شما در اين کتاب راه يافتيد در صورتي که اگر قرار از راه يافتن باشد از 5300 اثر به گفته ي خودتان اعلام شده پنج هزار نفر راه يافتند ؟؟؟؟ 2- آيا بدون چالش - ملاک گزينش تا اين ميزان افسارگسيخته و نا مرتب بود؟ که هر کس هر اثري فرستاد چاپ شود ؟ اگر اساس کار چنين فرمايشي و بي قيد بود پس چرا ""نام منتخب"" را در ابتداي کتاب مطرح کرديد و مي کنيد؟؟؟ شما در همان قرار دادنامه ی تصنعی- یک بی قیدی ِ مصرانه ی دیگری را بزرگ کرده اید: انتشارات متعهد می شود که کتاب را در قطع رقعی و با حد اقل 112 صفحه ی رنگی با کاغذ خارجی و جلد مقوای گلاسه منتشر سازد !!! این خطا ی بدیهی شما - ذهن یک دروغ گو ی ماهر را هم آشفته می کند چه برسد به دیگر اشخاص که لزومی در این تعهدات بی پایه نمی دیدند ! من سوال بعدي خودم را چنين مطرح کنم و نيازمند بيان يک تمثيل شاعرانه در اين ماجراي آشفته هستم . آيا شما بايد در تيمارستاني که ديوانه هاي مادر زاد و بي کار با غل و زنجير ودرد به جان يک ديگر افتاده و کسي جلو دار آنها نيست به دنبال شخصيتي فکور بگرديد؟ که کتاب بدست گرفته و دقيق مطالعه مي کند؟؟؟ من نمي دانم شما چرا تيمارستان ها و کودکستان ها را در سر گذر و با تفریح خود اساس بی هدف انتخاب هاي مشکوک خود قرار داديد؟؟؟ که جريان چنين جربان ناپذير باشد!!! 3- اما سوال ديگر من اين است آيا شما در عقد قراردادنامه اي که با شخص شاعر و نويسنده بسته بوديد و نسخه ي مکتوب آن "نزد همگان "محفوظ است . مگر نام کتاب را " دايره المعارف شاعران و نويسندگان ايران " معرفي نکرديد؟؟؟ فکر نمي کنيد شخص طرف معامله از نظر مسائل حقوقي با اين :دروغ ناخوشايند"حق شکايت از مجموعه ي گردآورندگان آن را دارد؟؟؟ فارق از اين مسئله ضايع - يک مشکل نقيظه دار ديگر هم به طرز عجيبي به عيوب ديگر کتاب مي افزايد باز مشخص است که ميزان حساسيت هاي ضمني و رموز حسي و مباينت علمي در اين کتاب بشدت نزول کرده است و چه کسي مسئوليت تا م و تمام آن را بر عهده مي گيرد؟ شما در همان عنوان کتاب که مي تواند سرمشق و خط اصلي را به خريدار بدهد يک اشتباه بزرگ ديگر کرده ايد به دور از انچه در قرارداد نامه آورده ايد تمام نويسندگان وشاعران موجود در اين کتاب ِ نمونه ! از صنف جوان ما نيستند؟ چه لزومي دارد در سطح کتاب چنين معرفي شود؟؟؟ نمونه ي بارز آن جلد اول کتاب صفحات - 8 -12-20-26-30-42-52-68-82-112-114-124 و غيره..... آيا من بايد بدون جنبه ي عقلايي کار به خود بقبولانم که انتخاب ِ نظير به نظير شما در ست بوده است؟؟؟ آيا بايد پذيرفت که کتاب در شرايط ايده آل و بي بديلي وارد بازار شده است؟؟؟ و فکر هاي سالم و مترقي با فنون و تکامل علمي در ادبيات تعارفي ما- همه ساکت نشسته و عيبي موجود نيست؟؟؟ و کسي حرف حساب ندارد؟؟؟ نه دوست گرامي آقاي سراجي ! ما در وضعيت مطلوب و آرمان گرايانه اي زندگي نکرده و شعر نمي گوييم . اگر چنين جاي بي همتايي براي استعداد ها و ذوق ها وجود داشت مثل خوره - جاني - براي اظهار و اعلان افکار مختلف نگذاشته است دست به چنين ايده اي نمي زديد!!! اصولا فقدان لوازم اقتصادي و سياسي که فرصت کمتري براي تحليل شخص هنرمند - براي خودشناسي د ر اين دنياي ماشيني و آشوب ناک مي گذارد... فقير هستيد کساني در همين مجموعه هستند که خود نمونه ي انکار ناپذير آسيب پذيري جمعي مي با شند . اما رد خور ندارد که ما در حال وروز درخشان و مسالمت آميز و طبيعي زندگي نمي کنيم! و بازتاب جريان هاي زندگي ما در آثار ما بي تاثير نيست . با کمي درنگ که مستلزم واکاوي و تجسس و ترقي در هنر امروز است بايد بگويم: وقتي بحث از گروه " منتخبي " از هنرمندان است عده ي محدود و منحصري به جايگاه رفيع و شايسته شان دست مي يابند؟؟؟ و اين جا است که بايد و بايد کيميا شناس ِ مجربي در ميان باشد که بتواند در نگاه ناظرين عام و خاص سره را از ناسره تشخيص بدهد تفاوت سنگ و گنج در همين شناخت وماهيت و کاربرد و منزلتش است . لاغير چه نياز مبرمي مطرح است؟ من نمي دانم چرا اين موجودات حيرت بر انگيز و مفيد د ر تهيه و تدوين اين کتاب کمرنگ شده اند باز منظورمن آن آقاي مجهول الوهيت نيست که طي چند ماه از درجه کارشناسي ارشد به دکترا نائل شده اند هيچ پديده ي فکاهي وجود ندارد که عقل را عاجز نکند و بيننده را به خنده در نياورد ارجاعات برون متني و غير مانوس و اغتشاش آميزي به شکل عاميانه جلد سوم ص 188 سطر 8 -بجاي نشست ادبي- نشت ادبي جلد سوم ص 134 سطر 5 بجاي رهايي - رهاي اما در سطور اين کتاب - نظمي مشخص در ميان نيست گاها مي بينيم که در عرف کلام از" نوع گفتاري يا محاوره" نوشته به طرز نوشتاري تبديل مي شود سوال اين جاست اين معيار تعيين کننده ي علمي در يک نوشته بر عهده ي چه کسي است ؟ مثال مي آورم جلد سوم در صفحه ي 212 سطر 6 - نگارنده مي گويد: ( در دبستان رودکي يادم هست که هر وقت باران مي آمد ما را تعطيل "مي کردند" که زير آوار "نريم" ) جلد سوم صفحه ي سوم 136 سطر 7 که از عرف نوشتاري به گفتاري مي رود (به نظرم چيزي زيباتر از ترانه وجود نداره - وبلاگ دارم )در پايان بايد بگويم آنچه من به شرح وبسط آن اکتفا کرده ام تمام معايبي نيست که وجود دارد زيرا وقت اين مبارزات دائمي و سازنده براي من هميشه مهيا نيست فقط مي توانم اين عيوب و خرابي چند منظوره را در يک ضرب المثل قدیمی و تکراری به خاتمه برسانم تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل ---------------------------------------------------------------------------------------------------- نظر ی درباره ی این کتاب و نظیر این کتاب ها ندارم جز این که کتابهایی را خوانده ام که نطفه نبسته در عالم هنر سریعا سقط می شوند برایتان متاسفم م.آرمان -میرزانژاد 1388-4-16
شعری برای نداهای خونین سرزمینم کلیک کنید! -------------------------------------------------------------------------------------------- هزار می بینید هیچ انگیزه ی وجداوری سر بلند نمی کند مگر به ندرت در این مزرعه سوخته و لعنت شده-
نام شعر: زاغ يا خوش خبر؟ البته فکر نکن که خدا از آنچه ستمکاران می کنند غافل است - سوره ی ابراهیم آیه ۴۲ شعر م.آرمان - گریه دار جمعه ی تلخ در سایت ادبی نیمکت صدا ی استاد شجریان : هر بار صدای خودم را از صدا و سیما می شنوم احساس شرم می کنم -دانلود کنید. http://www.mediafire.com/?idn4mit1gn2 چند شعر از م.آرمان در مجله ی ماه مگ http://www.mahmag.org/farsi/iranianpoetry.php?itemid=1673&pending=1#pending
بدون مقدمه – معایب ِ این دنیای وارونه را- که هر نکبتی ,در لباس یک لعبت پر مدعا خودنمایی می کند در نظر بگیرید... در این مجلس غیر رسمی و مدهوش (شعر امروز) که به مریض خانه ی بی درمان و غریبی – شباهت پیدا کرده - گویا برای عده ای دیوانه و هوس باز – هر ناله ی ناسالمی, که با هذیان ترکیب شده است خبر از حاجتمندی می دهد! اما حقیقتی با زبان تلخ خود می گوید: در عقب ِ این داستان درد آلود و منفور, مردگان ِ مضطربی را تجسم کنید که با عجز و ترس و حسرت به خواب ما می آیند و به حال این سرشکسته گی ی تعمدی گریه می کنند و ناراحت هستند. تعبیر ِ این چنین کابوس ِ هول ناکی, فاجعه ی بی صدایی است که متاسفانه هنوز خیل بی اندازه ای از این بیماران ِ سهل انگار و بی نظم را متوجه ی کیفیت و قابلیت زندگی نکرده است! فقدان اصلی همین جاست. فریاد زدن بی ثمر است! یک ضرب و معتادانه و بی درنگ می نویسند. در این بی حالی مفرط و این داد و ستد نا بخردانه - در بطن معامله- کالای پیش پا افتاده ای را به مخاطب عرضه می کنند که همه می توانند نوع آن را بسازند . و هیچ کس نیست که با این بی احتیاطی ی عجولانه نتواند قطعه ای بسازد که همه آن را ستایش کنند!!! اغلب این حرف های سطحی- که می زنند. شبیه ِ کار کودک ِ تازه واردی است که هنوز تکالیف شبش را برای تمرین در نوشتن الفبا تکرار می کند! این گروه تازه به حیات در آمده- روی هم رفته شوق دروغینی و کوشش ِ عجیبی - برای تولیدات بی اساس و بی مایه ی خود در نهایت شتاب و عتاب دارند. آدرسی را که می نویسند دو کوچه مانده به ناکجا آباد است! من بسیار خشمگین شده و فکر می کنم! چگونه مرض ِ مزمنی رایج است وقتی کسی هنوز عددی نیاموخته با معلم حساب خود بر سر ضرب و جمع اعداد جنگ می کند؟!؟! بحث این جا است من از قصد – چنین معرکه ی عوام پسندانه ای را که بی سر و سامان ایجاد شده و افرادی را متوهم و هذیانی کرده است آشفته توصیف می کنم!!!! و با خود می گویم چه مدرکی به این اضمحلال ناپایدار و بی نظم و قاعده قیافه ای منطقی و علمی و موجه می بخشد؟؟؟ ضد شعر هستند! و برای ساختن منزل جدید خود- بدون پی ریزی – قصد طبقه سازی دارند! عمارت نو پای خود را درست نساخته – به سوی این و آن می دوند که تشویق شوند! نرسیده - با خیال سرگردان و بی هدف خود به پایان می رسند. محک نزده, در آزمون طبع خام و بی استفاده ی عده ای مردود و خالی از کنجکاوی – قبول می شوند! وناگهان تئوری نویس های جنجالی – و بی عمقی می شوند که نه در زمین و نه در آسمان همتایی نمی توان برایشان تصور کرد. و این چنین است که ادبیات زبان بسته ی ما با بسیاری از متجددان ننگانگ و متالم خود- همچنان راه کورکورانه و تقلیدوار ی را- بوسیله ی افرادی ناکارآزموده و بی مهارت- بی واسطه ی تعینی طی می کند... انکار نمی کنم در این بی دادگاهی ِ تمامی ناپذیر- که قاضی, غاصب ِ بی نظیری برای حق کشی است . و معلوم هم نیست سوابق او چیست . ... مقصر و محکوم ما هستیم. من خجالت می کشم گناه بزرگی را که ریا کاری و ظاهر پرستی و خود فریبی ی (ضد شعر) مانع توجه به اصل شعر شده است! در صورتی که من اهل بزم و خوش مشربی در این وضعیت طوفانی نیستم! اگر افرادی فاسد و بی حکمت را در گوشه و کنار در ورطه می بینم با پوزخند ِ آرامی می گویم که چندان امیدی به حیات نوشته ی خود نداشته باشید. همچنانکه در این بیابان خشک و لم یزرع – آن که جای آب را سابقا با مرارت کشف کرده- چندان لزومی نمی بیند! به دنبال هر سراب ِ ساختگی ( مثل بیگانه گان برهوت ندیده ) تند بدود وپا آبله شود. این طریقت ِ رنج آمیزی است که من برای آن راه ِ خود را از راهزنی که در این مسیر پر خطر بوده است جدا کرده ام . وگفته ام این حرف های الکن و مصنوعی و بی حرارت در جنین حس و تخیل به شعر متعالی تبدیل نمی شود! و چندان خوشایند و قابل قیاس با آن کلام بر انگیزاننده و مهیجی نیست که ما در مسیر تکامل یافته ای- به آن با دیده ای علمی نظر می کنیم. روزی که پیشتازان متفکر ِ شعر ما فراموش کرده اند که نمی بایست دراعماق تاریکی بنشینند و حدیث نفس کنند .و از چاه با مغلطه ی عجیبی راه بسازند. امروز است . .با این انزوای بی سود- تصور نمی کنم جز این که زیر زمینی و مهجور شد و بر روی زمین- برای مخلوقات تشنه - به جای آب – یک خواب ِ ادبی و ابدی آروز کرد چیز ِ ماندگاری, عاید محصولات ادب ِ این سرزمین بشود ... عنوان این ضلالت ِ آنی را هر جا که چشم باز کنید می بینید. تنها کافی است به طرح و ریخت بیزار کننده ی کار آنها که از بیکاری و شکم سیری شکل گرفته نگاه کنید... شبیه من که بار ها این کارهای ناقص را دوستانه - معاینه کرده ام و جز یک غده ی مرگ آور – حیات دیگری را نیافته ام. انتقادی و منصفانه نگاه کنید آنگاه پس از تحقیق - شما- به بدبینی ی آگاهانه ی من ایمان خواهید آورد. دوست آرزومند تان م.آرمان فروردین 22 سال 88 * * * اکنون به حال ِ شعر ِ سرشکسته ی خود گریه سر دهید! بنالید , وا مانده و خجل و سهل وسرد. بخوانید بی تپش ِ درد , بیابـیــد در سوگ نامه ی بر باد رفته تان... شــکست را. * قافیه ای پیدا کنید به جهد, و آهنگی بباید به زور. * در بطن ِ شور بختی ِ الفاظ ِ پست ِ خود فخامت ِ متروک مانده ی دردی شگرف را.... جستجو کنید زود. تا این چنین به کذب , نرانید بر ورق باد پرگار ِ بی خویشی ی ِ یاوه را تا نقطه ی عبث. لیک بخوانید ای اسیران ِ بی دوام بر رجز – در دایره معدوم ِ ذهن خود: { دلازار و منقرض خانه – خراب شدیم. نعره زنان – پریش نقشی بر آب شدیم} باز هم بی اثر به هذیان به تب با طرح خام ِ کودکانه ای- ُخنک مهیا کنید به لب ِ ما اسباب ُسخره ی خود را... لیکن چه چاره ای ست: فضاحت ِ عریان ِ حرف تان شعری – شرار نیست... هر چند, صریح تر بگویم شــــــعار هست... * اینک به گور ِ محقر ِ شعر ِ نخوانده تان من - خنده می کنم!!!! سپید 16 اسفند 87 به قلم : م.آرمان میرزانژاد این قطعه - روایت یک درماندگی ی خود شیفته در ادبیات تعارفی ما است. تصویر منزجر و برهنه ای ست از قامت شکسته و پر زخم ِ شاعر نمایان ِ سهل انگار و بی وجدان دهه ی اخیر - که در این چاه ِ نچندان عمیق - قصد نوآوری را دارند . نمونه های این موجودات مشکوک و فوق العاده مبتکر و متکبر - در وبلاگ های اینترنتی و اعلانات ِ مطبوعاتی- یافت می شوند. که بسیاری از آنها در نزد خود و دوستانشان نظریه پردازانی محیر العقول (به شکل موسمی) هستند که اوضاع ناهنجارشان را از چشم می گذارنید. فارق از این عقلانیت - که در همین دوره علیل و ابهام آمیز و دوره های سابق – شاعرانی انسان و اهل نظرو متعهد به فرهنگ و ادب این سرزمین وجود داشتند که به کلی در انزوا قلم فرسایی می کردند. واکنون با سکونی حیرت بر انگیز در مقابل این انزجار شعری سکوت پیشه کرده اند!!! به ایمان من – شاید شعر بالا صدایی مخالفت آمیز و بیدار کننده باشد. که این نگرانی ِ مصرانه را با خشم ِ عادلانه ای تشریح می کند . در برابر سکوت خواب آلوده و بی رحمانه ای که صورت مکدر شعر امروز را چندان شفاف و جاندار ورسا به جهان انعکاس نمی دهد.... * * * نام ِ شعر : گریه دار, جمعه ی تلخ (قالب سپید برای رفع سو تفاهم!) روز یا شب نامشخص ِ اعدام – سپیده دم جمعه (دل آرا دارابی 1388/2/11) دل آرا به من بگو! اکنون شکوفه سار ِ بهار است که رفته ای یا موسم ِ شکسته تبار زمستان؟ نقاش ِ ماهرو آهوی هراسان به باغ ِ حصارین ِ نقش های پریده رنگ! این َعهد ِ تیره بار زمان را گویا , چشم روشنایی نیست... ای نازنین ِ ناکام در کام بی گناهی خود, به کجا رفته ای کجا؟ در جمعه ی بی امان و تلخ ؟ با بار ِ بی شکیب ِ درد؟ با فکر ِ بی نصیب ِ مرگ؟ (دل آرا افشانده بودارغوان نورس به گونه های سپیدش آشوب چشمهاش یگانه وار- فریبا آن طرح های نگارین به بومهاش هم رنگ آفتاب بی کرانه ی صبح تنیده بود آرام خیال بلندش اما به شکل هیچ ! هیچ می نمود....) دردا دست های بی وقار فاجعه ناگمان چه ساده نوشت با خنجر پر اضطراب مرگ حکم مهلک اعدام را در تقدیر بی دوام تو با بی نوایی اش.... دل آرا به من بگو؟ وقتی که باد نمی تازد! وقتی که ابر نمی گرید ! وقتی که چرخ نمی گردد! وقتی که ماه نمی تابد ! دیگر چه زندگی؟ چه شوق؟ دیگر چه نوازش نسیم ؟ چه باران ِ روشنی, به بام خشک؟ چه گردش ِ فلک چه باد ؟ چه شب شاد ؟ این تعریف ِ صریح بردگی ِ پر درد است که هم نام زندگی ست... که همتای مردگی ست... * آوخ دلم شکست از این حکایت هولناک از این سپیده دم ِ سیاه که بی درنگ رفته ای روح مشوش من- تپید هزار بار با جوخه ی محقر و آن دار بی حیا صد موج خون به پای دلم گریخت به رنگ یاس دل آرا بار دگر بخند دیگر برای من بهار نیست در نقشه های نادر خود اکنون تو زنده ای اکنون تو زنده ای تاریخ نگاری از این حادثه ی ناگوار- برای نگارش این شعر- که در وصف ساحت بی گناه ِ دل آرادارابی – هنرمند نقاش و شاعر و همشهری ام سروده ام. چند روزبعد از روز سیاه اعدام بود زمانی که صدای متاثر دوست من – امیر مهدوی را از تماس تلفنی که با من داشت شنیدم که در آن لحظه این داغ طاقت فرسا بعلاوه دردهای دیگری که جزیی از عادات زندگی من است در من صدچندان شد به طرزی که متوجه نشدم آن روز چطور گذشت و این شعر چه طور نوشته شد... 14/2/88 از همه ی یاران شناخته شده و ناشناسی که به من عنایت دارند و محبت می کنند و بازدید می کنند و همچنین به عنوان مخاطب شعر و اثرشان از این حقیر دعوت می کنند نهایت سپاس را دارم و متاسفم که مدتی ست جریان های فکری ام و گرفتارهای زندگی - سدی برای روابط با دوستان نازنینم در عالم مجازی می شود. وقت مبارزه برای خواستن محدود است . ...
دلارا دارابی (زاده ۷ مهر ۱۳۶۵-۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸) دختری ایرانی بود که به جرم قتل عمد در زندان شهر رشت اعدام شد. پذیرفته نشدن رد اتهامش و صدور حکم اعدام در سن ۱۷ سالگی، در تعارض با پیمانهای بین المللی حفظ حقوق کودکان، و برپایی نمایشگاه نقاشیهای وی در دوران زندان بسیار خبرساز بود.[۱] او پیش از زندان علاوه بر نقاشی شعر نیز میگفت و پیانو مینواخت.[۲] دلارا دارابی هنگام وقوع قتل ۱۷ سال داشت و دانشآموز پیشدانشگاهی بود. او اگرچه در آغاز همراه با پدرش خود را به پلیس معرفی کرد و اتهام قتل را در دادگاه نخست پذیرفت، اما دو هفته بعد آن را رد کرده و ادعا کرد که این قتل بهوسیله دوست پسرش، امیرحسین صورت گرفته است[۲] اما انکار او از سوی دادگاه پذیرفته نشد و دارابی به اعدام محکوم شد.[۳] وی در توجیه پذیرفتن اتهام قتل در دادگاه اولیه اعلام کرد که به دلیل اینکه دوست پسرش در آن هنگام ۲۰ سال داشته و با توجه به اینکه خود وی در آن زمان زیر سن قانونی بودهاست و با یقین به اینکه دادگاه بر اساس حقوق کودک نمیتواند برای او حکم اعدام صادر کند، قتل دختر عموی پدر خود را با درخواست دوستش به گردن گرفته تا وی را از محکومیت به اعدام رهایی دهد با این خیال که خود نیز بعدا آزاد میشود. امیرحسین نیز که تا آن هنگام در برابر حکم دلآرا سکوت کرده بود به جرم مشارکت در قتل به ۱۰ سال زندان محکوم شد.[۲] منبع ویکیپدیا http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D9%84%D8%A7%D8%B1%D8%A7_%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ- شعر: معشوقه ی شب هنگام - از م.آرمان - در سایت ادبی هجوم http://www.hojum.com/index.php?option=com_content&task=view&id=134&Itemid=42 نام شعر:اندکی پس از دیدار ای هجوم ِ چنگ ِ تابیده به طوفان ها- یک معمایی- برای من ! بوسه چون شبنم به گلبرگ ِ ترانه- داغ ِ رویایی ِ من لحظه های ژَرف خلسه- روح دریا در بدن.... * ای جنون ِ لحظه های ِ نا تراش ِ قلب تو نهایت حجم ِ تنهایی به شعریِ ناب. * تو ستوده, مرز بی مرزی تبار. شعله های ِ گرم ِ احساسی تا شکوه ِ منظرت چند حرف نیمایی خواب گوهر وار- پاییزی-زمستانی * در دهانت وای .... این چه آهنگ ِ عمیق آشنایی است , می برد دل را به کام تو * ضمیر و زندگی گستر1 ضربه ای آخر- به این قلب هوس آلود. * ای قلم پیشه ی ِ سبز ِ آرزوهایم لفظ کم مضمون ِ جنگلهای بارانی در این عصیان. دلم تنگ است- دلم تنگ است... تو, تلاطم آب ِ دریایی چو کودکان بازیگوش.... * من وجود خیزر ی بی خوابه در خورشید. تو : یک ستاره نه صد شراره آسمان ِ خامشی دیگر نمی باری؟؟؟ * چو صدف پرورده ای پریان دریاها وجودت نمی آیی؟؟؟ در این شهر ملالت وار- و پر کینه نمی تابی؟؟؟ ای خمارین لحظه های ِ ناب ِ بی تکرار من که هستم؟ من که هستم؟ بودنم با تو – یک غبار بی صدا, در چنگ این طوفان؟؟؟!!! تارو پود ِ عشوه هایت ناز ِ نیلوفر به بیداری ترین شبهای بی پایان ای شکسته ,زخم با ِ پیوند بر قلبم صدایت ضرب بسان ناز موسیقی تو با معنا ترین کولاک یک شاعر به صبح ِ عطر آگین ِ آن دیدار ِ بی مانند . کجا بودی تو شعف انگیز ِ چشمان ِ سیاهت –وای.... –کجا بودی؟؟؟ * ای تو ای آنم - حالت مستی بر این جانم... درروند این شعر از آرایه قلب عروضی در بعضی از مصاریع استفاده شده است. چنان که در قواعد و اصول موسیقیایی در قالب رباعی هم - جا به جایی دو هجای کوتاه و بلند – در طبیعت کار امری بدیهی است...این مورد را در مصارع های (ضمیر و زندگی گستر – در این عصیان- تو یک ستاره و غیره....استعمال کرده ام ) با تشکر م.آرمان دی 85
دو شعر سپید : مخمل ِ سياه شبي ست سوزان دراز و آويزان. بر هزار ستاره ي بينا و ما خفاش ِ فرتوت ِ عذابي را ناله زنان بي فکر در راس بخت خود بيدار کرده ايم. نفرين براين خود اقناعي ِ مطلق نفرين ... * در پهن دشت شوق آنجا که انسان ِ کنجکاو خاموش به نکته ايست. شاعر به لب فرياد و به قلب درد مي پروراند... بی تاریخ نوشتم. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نام این شعر سپید: دیگر چه سود از این ها گیسوی ِ موج نقش ِ پریشان لب های زعفران دامان ِ دود رنگ ِ صدف گون چشمان ِ چلچراغ ِ امید وار... لیکن چه سود از این ها وقتی طنین ِ شکستن ِ صدها صدای بال ِ پری ها در گوش می وزد. * لیکن چه سود وقتی در تیررس فجیع ویرانه ها ی باد طوفان اشک دوناله ی ِ بی نام بی داد می شود. * لیکن چه سود وقتی در رنج های درد ِ همیشه در خانه ی آوارهای شکفته تعریف ِ بی سبب ِ تکفیر, در زخم بی دریغ دو مادر در فقر ِ تکه ای از نان آغاز می شود. * وقتی رمیده است مفهوم ِ بی دوام ِعدالت در بطن ِ حق ُکشی... دیگر در این قضاوت ِ عاصی ز وجدان ِ مفقود ِ قرن های ننگ حرفی دگر مزن... * اکنون تقدیر ما چنین است: گیسوی زاغ فام لب های خون به خاک دامان ِ کفن پوش ِ مردمان بر روی استخوان... در چشم ِ بی چراغ ِ غم آلود ِ تو اما دیگر چه سود از این ها... م.آرمان 5 بهمن 1387 رشــت توضیحات: حکایت این شعر :در بعد از ظهر روزی بسیار غمگین و یاس آور سروده شد. گویی که تمام لذت های عالم در نگاه من از ماهیت های خود خالی شده بودند...
حضور" م.آرمان میرزانژاد " به عنوان شاعر برگزیده در کتاب- دایره المعارف داستان نویسان و شاعران ایران. تنها او دانای کل است فرهیخته ی گرامی :جناب آقای آرمان میرزانژاد با سلام و احترام فراوان ضمن تبریک فراوان به مناسبت انتخاب شما برای حضور در " دایره المعارف داستان نویسان و شاعران ایران " به پیوست این ایمیل دستورالعمل و نمونه ی فرم " دایره المعارف داستان نویسان و شاعران ایران " برای شما ارسال می گردد .لطفا فایل پیوست شده را پس از دانلود پرینت نموده و پس از تکمیل نهایی حداکثر تا 26 دی ماه برای ما ارسال نمایید . جهت کسب اطلاعات بیشتر در این خصوص می توانید همه روزه به جز روزهای اداری از ساعت 9 الی 14 از طریق شماره ی تماس مذکور با ما در تماس باشید . همچنین دبیرخانه ی الکترونیکی نخستین جایزه ی ادبی ایران از طریق همین پست الکترونیکی با شما در ارتباط می باشد . با مهر لازم به ذکر است که کتاب "دایره المعارف شاعران و نویسندگان ایران" در اردیبهشت ماه ۸۸ در نمایشگاه بین المللی کتاب توسط نشر -سخن گستر- وارد بازار می شود. توضیحاتی درباره ی کتاب نخستین جایزه ی ادبی ایران http://jayezeyeadabi.com/index.php?option=com_content&task=view&id=60&Itemid=32
دو شعر کوتاه بر صدف واره ي ابرهاي َپلشت * اي من * ليک گر زندگي بايد بسازد انسان ِ ناب را بايد بيابد عشق ِ بي زوال را با مرگ م.آرمان - اواسط آذر ۸۷
شعر نیمایی شب هفتم از م.آرمان در سایت تخصصی شعر نیمایی دینگ دانگ http://www.dingdaang.com/article.aspx?id=306 * مقاله ای در باب سبک واژگان شعر نیما یوشیج - از م. آرمان/ در وبلاک تخصصی شعر نیمایی - دینگ دانگ... http://www.dingdaang.com/article.aspx?id=348 شعر نیمایی خزان در سایت نیمکت http://www.neemkat.com/showthread.php?tid=783 تقدیم به دوست ماندگار : میثم همرنگ! خورشید ِ زرد پر از سر ِ کاج ِ تکیده ای بیرون جهیده است. غروب غمین ِ مرا تو- پگاه کن. تقدیم به دوست دور -اما نزدیک: امیر مهدوی! درخت جوان سالیست نه- با آزاله های هرزه و پیر. لیک در رهگذار ِ عابران ِ سکوت با برگ های سرخ ِ رنج آزاد نخواهد بود. در ظلام ِ فجیع بی ریشه گی ِ ما... _____________________________________________________ هي هاي شهريور 87 (نام آناهیتا را از اسامی ِ اسطوره ای- تاریخی ِ ایران باستان گرفته ام . و ماحصل خیالات شاعرانه ای است که با نیاز به یک انسان انتزاعی و پرورده ی ذهن من تطبیق داده شده است) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ که فهمي بزرگ را- اي بد آهنگ کار ترين تسليم ِ انحراف... دوست همیشگی شما م.آرمان
وبلاگ اختصاصی پدر شعرنو -در مصاحبه ای با - بانو "سیمین دانشور" همسر" جلال آل احمد" درباره زندگی نیما یوشیج بروز است... http://www.nimaushij.blogfa.com آشفته به دامن پاکش - حرير باد در بادو بوي مهر ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بي آنکه بگويد بر راه پر مخافت دردي که تلخ ناک , اين فکر * بايد دريد چشم و حجاب ِ گناه آميزه ي قضا * وامانده ام مي خواهمت که بغض عظيم اين خلق خسته را م.آرمان http://majaleh-iran.blogfa.com/post-260.aspx شعری از :م.آرمان در مجله ی ایران... http://majaleh-iran.blogfa.com/post-273.aspx شعر خزان: از م.آرمان در مجله ی ایران
شب اول نوشته :م.آرمان میرزانژاد 24 مرداد سایت ادبی نیمکت شعر سپید - "انسان من" از م. آرمان نhttp://www.neemkat.com/showthread.php?tid=607&pid=2834pid2834
دوستان گرامی! خواستگاه ِ زبان محاوره(یا همان آرگو) در طرز کار من نمی تواند با حوائج و نیازهای خاص زندگی پر آزمون من برابری کند. طبعا- آن که معانی عظیمی را در نظر می گیردترکیبات و کلمات عوام - شهامت فریب دهندگی اش را ندارد. و باز هم نمی تواند در تکامل کاری از حیث نقدینگی کیفی اثر – حس وشور و التهاب حماسی نگارنده را سوق دهد .و کارآیند تفکرات و احساسات مهیج آن باشد. مع الوصف چیزی به قدرت اکتشاف و تحقیق گونه گون شخص شاعر اضافه نمی کند. هر چند به ایمان من –( انسان بودن مقدم بر شاعر بودن است) بنابراین تحت اقتضای حال و نیات من - در این بخش از "زیستن" فکر می کنم معانی عالی و بلند- انسان را به فراخنای تجسس و بررسی , در انتخاب درست واژگان می کشد. در صورتی که این حس ماجراجوایانه و غریب برای همه توجیح پذیر نیست !.و به نقل از نیمایوشیج مان: زبان عوام, آن قدر غنی نیست وا گر شاعر فقط در آن تفحص کند سبک را به درجه ی نازل پایین برده و بالطبع معانی را از جنس نازل گرفته است .... و شعرایی که شخصیت فکری داشته اند شخصیت در انتخاب کلمات را هم داشته اند در اشعار حافظ و نظامی دقت کنید. این دو نفر بخصوص از آن اشخاص هستند. زبان , ناقص است و کوتاهی دارد و فقیر است . رسایی و کمال آن به دست شاعر است.... برای مردی بزرگ که "کوچک جنگلی" نام گرفت... پنداري شکسته گوي ِ رنج نقشي بود محال باور و راستين ليکن مسيح کوش و يگانه رمز شب را به لب سرودن ِ کفري پيکار مي نمود. * ميرزاي جنگلي بي آن که تخطي ِ زيستن بفريبد آن را , زمنفور بودنش درنگ پيشه , کار کرد و با وقار به دار رفت اناحقي نگفت سبحاني اي نزاد ليکن , به باد هم نداد اين خط سبز را. با خود نجابت ِکوهي ِستُرگ سر نشانه داشت. همچون- يلي به ديو ِخراب پيکري دستي به جنگ داد و اما نادرانه , به پاي خويشتن- استوار شد. * کسما و فومن و ماسوله را - به جهد به فتحي, غريبانه و عزيز هم آينه, به جهان ِ ملوني . آزاد کرده بود * آواز گل رويي که بي درنگ, جنگل نخوانده بود ناباورانه! هرگز صدا نکرد , ليکن گمان نداشت که خفته است مانند بي غمان.1 باری , زمين ِ سست خاک و نهيف را ايوب ِ صبر ,به جان کشيد و ماند * چندان اميد "ِشدن" را در دل شکوفه داشت که خان ِ خراب را - با گام هاي فراخش- درخور نبود حضور2 ميرزاي جنگلم! چشماني از فروغ ِتهور و درد را افسانه داشت و سوخت در شعله سار قلب سوزناک وي تاريخ - گريه کرد فرياد کشيد جنگل "زرميخ گوراب" را*3 شير و شرار بود وحشت نکرد و عدوي روبه فگار را*4 منکوب کرده بود * امروز صد فغان که کوههاي استوار و خموش عصر من بي قيد و بي هدف از سالهاي باد- بي برگ و بار, شدند * فاتح چو غرور مردي که از يقيين پيروز مي شود يک مرد منقلب - ميرزاي کوه بال گيلان چو اويي, به پرواز رشک پرورش. در تن نديد و نيست * بر دوش دوش مهين رنج آب ِ مردمش جاويد و زنده ماند ميرزاي حق طلب از تو براي ما حرفي دگر نماند! توضيحات 1" مانند بی غمان – الهام و اشاره از تصنیف گیلگی معروف – که در دستگاه دشتی سروده شده است: چقد جنگل خوسی / ملت واسی / خستانبوستی/ می جان جانانا – تر گوما میرزا کوچک خانا....صفحه ی 330 کتاب سردار جنگل – به نظم ابراهیم فخرایی... 2: خان ِ خراب را: رضا خان 3- گوراب زرميخ" نام یکی از شهرهای استان گیلان در شمال ایران است و چون در رسا بودن شکل معنایی کار چندان توفیری حس نمی شد ترکیب آن را جابجا کردم 4- عدوی : دشمن – روبه فگار- روبای حیله گر -که منظور به انگلیس است که با مناسبات شوم دیپلماتیک خود و حمایت به رضا خان و دولت مرکزی – مصالح و مواضع میرزاکوچک را برای تشکیل جمهوری در گیلان و بعد از آن در ایران- سرکوب کرده بود. 5- سترگ سر – بامفهوم کنایی و استعاری به معنای" ژرف اندیش" گرفته ام . http://www.dingdaang.com/article.aspx?id=182 شعر "صبح لبخند "در رسانه ی تخصصی شعر آزاد نیمایی
این قطعه در ابتدای حکایت خود درصنف یک تک بیتی قرار داشت که سعی داشته ام آن را با فضای غزل من موج سبز ِِ فام و درياي پر شرر بر هرخسي ز چشم بد انديش فارقم در من هزار جرس چو آتش مي افکند ديوانه کيش ز عذرا نالان چون وامقم با چشم خون غبار دل از سر در کنم با روح پاک ز خاک سياهي بارقم هاتف به گوش و چنگ مطرب بر هوش من در پرده بي سخن به هر آهي لايقم ما را بدين دروغ ِ ديولاخي در گذر بي چشم سفله گان ريا کار صادقم * * * م.آرمان- میرزانژاد ********************************************************************* نام شعر: زاغ يا خوش خبر؟ ديروز را که زاغ بد آهنگ نيز - اويل خرداد 87 http://www.dingdaang.com/article.aspx?id=182 شعر صبح لبخند در رسانه تخصصی شعر نیمایی( دینگ دانگ)
در اين ساعت , هيچ رغبت و شوري در اطراف من به تحرک ديده نمي شود . هر چيز در بطن خاموشي و سکوت , معناي غليظ انزوا را در خود متبادر مي کند. **** وراي ِ "بودن" چه فکر خام کرده مرگ ؟ بي درنگ * بي گمان آنجاست که دگر انسان را شعر سپيد: م.آرمان ميرزانژاد
صبح لبخند
آسمان را چون هزاران طاق ِ بي شعله به خفيه گاه ِ سرد ِ خويشتن در قفس کردند. * چشم ها را با نگاه ِ اين خراب ِ نقش ها, تاريک سهم ديدن نيست. در سحرگاهان چراغ خانه - چون اميد من لبريز بر نمي سوزد.
همچنان در چشمه ها خورشيد غم چون دختري افسرده بر بالين بخت خود اندکي بر جا نشاط صبح زرين سر نمي گيرد.
پشت اين طوفان سوار مرگ ما در راه پست خود در نبردي کينه آور کرده در سر نقشه هاي مرگ را تصوير, (تا وراي هر خرابي بودني باشد!!!)
* پشت اين ويرانه ها چون سايه هاي بي زوال شب چهره ها بي رنگ و بي جانند... اندک اندک بي نشاطي پر ز دردي کهنه بايد مرد خانه ها بي ناله ها در خواب صبحي در سکوت يکدگر هستند بی سامان !!! * وليکن من به کارگاهي فکر خود هر نفس هر نقش مي کشم بانگ رسيدن را به اين شبگير با هزاران حيله چون افسون چشم شب از رهايي مي زنم بار دگر لبخند تا ببينم صبح فردا ... نوشته شده ی : م.آرمان -میرزانژاد اوایل خرداد ۸۷ http://www.shereno.com/news2.php?op=show&id=3978 شعر : "صبح لبخند "در سایت شعر نوی ایران
ز در گاه خیال سرد این زندان بدان. این پست ترین روزیست که تیره خط زند با تو شبی گریان وبس بطلان نگاهم سرد از اندیشه و وجدان گویا است. به چشمانت اگر یابی به آینه سکوت مبهم اجداد تاریک است به چشمانت اگر یابی به آینه زکات شک و تردید است به ایمانش درختان وحشت از تاریخ تابستان چه بی رویا آن برگان که در رقصند درعصیان فصلی سرد-پائیز ببار باران ببار زمین این نوح بی فرجام یک خشکیده نسلی را چه بی تاب در خودش گم می کند نامرد زمین ظالم نفس سنگین من از این راه بی راه می شوم نفرین خزان. از این دنیای خاکستر تبار و لذت مرداب و نه دریا و اعدام هزاران رنگ تابستان و فصلهایی به روح خسته این خاک و این زندان آرمان 85/6/7 سایت تخصصی شعر آزاد نیمایی - شعر "شب است هنوز "
هيهات که از فغان به تنگ آمده ام تارنمای پدر شعر نو با یادداشت های روزانه و انتقادی وی به روز شد.
در آن صحنه روایت می رود- هردم وبس هردم –صداهایی و بس آهی چه می خواند چه می گوید؟؟؟) *** م.آرمان
نرم نرمک مي رسد فصل شکفتن و یک رباعی .... با ياد تو اي نگار پر حيله و چنگ م.آرمان
اين متن که شامل نکات بسيار ظريف و همچنين مبهم براي مخاطب شعر نيمايي از ديدگاه يک شاعر قدمايي است در واقع مجموعه ي تلاشهاي انکار ناپذير و تحقيات و بررسي هاي نيما يوشيج است که با اين مواضع : هنر را طبعا تابع قيودي نمي بيند و اين مهم را با استتيک علمي به اثبات مي رساند اما با مطالعه ي (حرفهاي همسايه) از وي مي بينيم اين آرزو و آمال شاعرانه همان که عنوان ِ[تبديل نظم به نثر] و بر عکس بود در اشعار وي تحقق نمي پذيرد... انسان ديگرم ز هستي پر رمز وراز خود م.آرمان
با شبانی تیره چون افسانه هايش تلخ و پر نيرنگ توضيح: بنابر سنوات علمي نيما وبا توجه کتاب(حرفهاي همسايه و تعريف و تبصره وي)بايد اين نکته را ياد آوري و اعلام کرد که"اين شعرهاي آزاد, آرام و شمرده و با رعايت نقطه گذاري و به حال طبيعي خوانده مي شود
از گيسوان ِحريري نواز ِ او , لطيف *
چشم هاي غم زدش- بيدار ) روزگار سرد و سرما در هواي منزلت چون گرم !جامه هاي وصله داران را تو آيا ديده اي از چاک برف مي چرخد به جولانگاه خود با تيرگي ابر مثال روح خود سر گشته آواخر دي 86
چه عـتاب آمــيـز بــود آشــوب اين پاييــز این معما چیست درختان لخت و عریان- سربزیر با خود چه دارند فکر چــــــــــراغ خستـــــــه تــــــر دل را بيـــــــــافـــــروز به ايــن ناخــوانده فـــردا - گو بيا اکنون چه عــتاب آمـيز بود بيـداد ايــن پاييز چــــــــــراغ خستـــــــه تــــــر دل را بيـــــــــافـــــروز
چه درد الود و وحشتناک ! نمي گردد زبانم تا بگويم ما جرا چون بود . دريغ درد... چه بود؟اين تير بي رحم از کجا امد ؟ که غمگين باغ بي اواز ما باز در اين محرومي و عرياني پاييز ! بدينسان ناگهان خاموش وخالي کرد . ازان تنها و تنها قمري محزون وخوشخوان نيز؟ چه وحشتناک ! نمي ايد مرا باور . ومن با اين شبيخون هاي بي شرمانه وشومي که دارد مرگ بدم مي ايد از اين زندگي ديگر . ندانستم. نميدانم چه حالي بود ؟.... چه گويم آه . نشستم عاجز بي اختيار آنگاه به ايماني شگفت اور بسي پيغامها سوگند ها دادم خدارابا شکسته تر دل وباخسته تر خاطر ودر من باوري بي شک واز من سخت نا باور نهادم دست هاي خويش چون زنهاريان بر سر که زنهار، اي خدا ، اي داور ، اي دادار مبادا راست باشد اين خبر ، زنهار! تو اخر وحشت واندوه رانشناختي هرگز ونفشرده است هرگز پنجه اي بغض گلويت. نميداني چه چنگي در جگر مي افکند اين درد . ترا هم با تو سوگند آري !مکن ، مپسنداين، مگذار خداوندا ، خداوندا ، پس از هرگز پس از هر گز .همين يک ارزو يک خواست همين يک بار ببين غمگين دلم با وحشت و با درد مي گريد... چه بي رحمند صيادان مرگ اي داد! و فريادا .چه بيهوده است اين فرياد . نهان شد .جاودان شد در ژرفناي خاک خاموش... چه بي رحمند صيادان نهان شد رفت. از اين نفرت شده .مسکين خراب آباد .... تسلي ميدهم خود را که اکنون اسمانها را زچشم اختران دوردست شعر براو هر شب نثاري هست ... مثل نامش پاک . ولي دردا ! دريغا!او چرا خاموش . چرا در خاک؟
شب همه شب شکسته خواب به چشمم اين شعر به دو وزن ساخته شده است
هر زمان که قدرت جسارت و جراتم را از دست مي دهم چند روز- از زندگي خود را از دست داده ام براي مردگان سرودي ساخته اند که مضمن آن اين است
دوستان عزیز من رفتم به سفر استوایی سرزمین های عشق تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است
بعد از مطالعه این مطلب تاثر بر انگیز - سخت و عجیب قلبم لرزید و هوای دیدن یوش بر سرم زد و تا امروز نگاهم در هوای بی مانند آن جا پروازمی کند. به هر نیت -برای بد ست آوردن هر چیز ارزشمند زمانی کافی- لازم است و افسوس بسیاری از من جاری می شود- وقتی فرزندی در دیدار پدر هنری خود چنین درمانده و مغلوب حوادث روزگار خود شده است -- و حقیقتا چقدر انسان بیچاره است وقتی از گذشتگان و میراث ارزشمند خود یاد وذکر نکند!!! م.آرمان
There is no peace beneath the moon,— Queen of the gardens of the sky, Oh, tarry, for the envious پیش ِ پای ماه آرامشی نیست آه! آیا درآن چمنزارهای پوشیده از برف كه چون رمگان سپید می درخشند، آرامشی می توان یافت؟ شاهدختِ باغهای آسمان جایی كه چون سوسن ِ سپید، درخشان و زیبایند ستارگان از میان مهِ هوای یخ بسته سوسوزنان آه! چه مایه قیراندود است شب تا طلوع و فلق قیراندود است و درحسرتِ روز دستانِ بلندش آهخته به گرفتن ِ پاهایم دریغا كه تو می گذری چون باد! دریغا كه اینجا نخواهی ماند!
LOTUS LEAVES
I
There is no peace beneath the moon,—
Ah! In those meadows is there peace
Where, girdled with a silver fleece,
As a bright shepherd, strays the moon?
Queen of the gardens of the sky,
Where stars like lilies, white and fair,
Shine through the mists of frosty air,
Oh, tarry, for the dawn is nigh!
Oh, tarry, for the envious day
Stretches long hands to catch thy feet.
Alas! but thou art overfleet,
Alas! I know thou wilt not stay.I
نام شعر:صدایت می زنم آی... در طلا آويز دست گرم شاليزار
« ری را » در ضمن قابل توجه که -ری را -نام شهر نیست بلکه نام دختری است که در یوش بدنیا امده است
ای مرگ بیا... از خستگی دل است آسودن ما شیون فومنی- کوچه باغ حرف رباعیات-ص13 ارزانی تو شیون فومنی- کوچه باغ حرف رباعیات-ص12
" وازانا " پیدا نیست
اما فارق از مباحث بالا نیما توانست سخن نیما را در پایان به عنوان مردی با سیطره دید اکولوژیک را به زبان می آورم اغتشاش و انقلاب زمینه حرکتی جدید است به زودی منتظر ایجاد وبلاک نیما بزرگ باشید
و چقدر ساده است این کیفیت از اشعاری که گفته می شوند
وبلاگ تا اطلاع ثانوی به دلیل کثرت امور زندگی تعطیل می باشد
پسران آفتاب.. صداي صبح مي آيد م.آرمان
دوست عزیز من نگارش و سازماندهی این شعر در سبک و قالب نیمایی در ابتدا, تبدیل و تغییر کلی و شکلی محتوای داستان, از ساختمان نثر به نظم است, حال من اعتقاد وباور دارم که این گونه از اشعار آزاد می بایست rhythm)) یا وزنی فاقد از عروض را اختیار کنند و آهنگی که از انقیاد با موسیقی قدیم مجزا بوده به رویه تکامل خود ادامه دهد و با طرز صحیحی از روش دکلاماسیون همراه باشد وهمچنین درست تلفظ بشود با رعایت تمام علائم ونکات فنوتیکی .... در نتیجه منظور ومقصود اصلی من طبق اندیشه و رای اکثریتی که ماهیت تبدیل ونوآوری را در شعر قبول دارند تغییر نظم به نثر وهمچنین بر عکس می باشد ...خواه امکان دارد طبایع وسلایق ممکن با این گونه طرز یا فرم کاری موافقت نداشته باشند در صورتی که ما می بایست در انتظار , تجدد و تفنن در این گونه اشعار باشیم حال چرا که غالبا در باب (عروض)عده ای این مسئله را باور دارند که مهم ترین عنصر شعر نیمایی شکسته شدن اوزان عروضی و بحور شعر فارسی کلاسیک در کنار تخیل وقافیه بندی ومعنای آن اولویت دارد البته ماخد و منبع اصلی از این ایمان تئوری شعر نیما یوشیج است ونه اشعار و افکار م.امید و ا.بامداد ودیگران. در این شکل از صنعت نو.... در نتیجه ,خود ابتکار و ذهنیت تازه ای را در بر ندارد چه بسا در قدما ومعاصر پیشتر این گونه اشعار سروده شده است اما فارق از این تفاسیر , این شعر: حاکی و بیانگر از خوابی است که مضمون آن از حیث تعاریف خلاصه شده و دارای بخش هایی است که تصویر را از جایی که در نثر کمتر به توضیح آن پرداخته به استکمال آن در نظم دست می زند و به نوعی طرفین لازم ملزوم همدیگر هستند و این قطعه بیشتر جنبه یک داستان حقیقی از زندگی نگارنده را در بر دارد که با محتوای عاشقانه ای ترکیب و تنظیم شده است که در آن مکان پسری به دنبال *عشق* خود در جاده ها و بیابانهای گرم و خشک, می دود و شدت ورزش باد در سطحی شدید است که به شکلی مانوس و همچنین رویایی , زلف معشوق را در هوانشو و نمای زیبایی را نشان می دهد با این اوصاف که طبیعت و خورشید در شرف غروب کردن و زوال هستند گلوی پسر در حین دویدن, تشنگی و ولع را بسیارحس می کند و منظره و تصویر از هر لحاظ غم انگیز است اما معشوق از آن پسر دوری می کند پسر هم به دنبال معشوق خود از میان بزرگ راهایی, که ماشین های سنگین با شدت مرگ بار ازآن در حال عبورند آشفته و حیران به دنبال او می رود و گه گاهی این حس ودرک را مشاهده می کند که با تمام اوضاع و احوال بدی که معشوق نسبت به آن دارد اماخود او هنگام گذر کردن معشوق از آن آزاد راه ها بسیار نگران این مورد است که نکند به معشوقش آسیب و ضرری برسد ! آنگاه بعد از گم کردن معشوق خود در آن بیابان های داغ و شلوغ عده ای را می بیند که شبیه به انسان هستند اما موجودیت تام و هویث کاملی از منش و معرفت انسانی ندارند از یکی از آن افراد که نیمه ی اول ظاهرش انسان و قسمت دیگر آن به حبوان متمایل بود می پرسد چگونه می تواند که محبوبه ی خود را پیدا کند اما آن موجود یا آن مبارزه و جدال می کند و می گویند که آن دختر مناسب احوال تو نیست و جواب و نشانی دختر را درست به او نمی دهد اما او با این تسلسل یا مغلته ی بیهوده قانع نمی شود و راه خود را در پیش می گیرد دختر را در نواحی و نقاط دوری می بیند که دختر دارد وارد خرابه هایی می شود که در آن اجتماعی , حضور دارند پسر به دنبال او با سرعت می دود اما , معشوق خود را با در جمعیت گم می کند و پس از جستجو, بسیار غمگین و افسرده و گریه کنان به همان مکان اولیه اش باز می گردد و اسم معشوقه اش را با صدایی بلند فریاد می زند در سطحی که سینه و گلوی آن از شدت و سوز فریاد آن اسم آتش می گیردو از قلب او خون زیادی ترواش می کند و در عاقبت اسم معشوق بوسیله خون رفته از پسر در وسط آن بیابان نوشته می شود .... به طوری که نگارنده از وحشت و ترس این حادثه از خواب سنگین خود بیدار می شود مثل این است که سالیان دراز و سختی بر او گذشته و این روایت را کماکان به نظم در می آورد در سراسیمه ی با د که چنان وحشی وار می دود در پس کاج می زند غرش رنگ آلود- شب در کف عاج بلند پر عصیان رخت بر بسته , شهاب – دل آرا هم عنان می بندد- جغد کوری در راه فلک است بی دیدار- رنگ ,چون حلقه شمع باخته است در غروبش رویا- * * * در افق های کران, , بی خورشید یک درخشان نفسی نیست که تن تازه کند روح بی کنه مرا-*1 * * * و چنان لیک سزا نیست مرا تاریکی شب بی مهتاب - شب آن که با ژرف عذاب شوکت ِ , تهدیدش * خانه ی گرم مرا کرد خراب * * * ابر چو پیکر جوشان غروب می سوزد (از سپیدی که به سرخی مایل یاکه سرخی به سیاهی حایل) * * * در تلاطم سر من سرگردان طرح یک سوخته جان می گیرد یک صدای به بیات – می آید آی -خرابان مردم - یک نجاتی - فریاد- یک ندایی در گوش- آن ِ بی نام و نشانی- در یاد می کند کار فریب مردم * * * و شما شب زده پیوند به صبحی روشن گیج و منگید بی عشق و بسان شب هنگام چو تسلسل راهی است هوس و خواب و قفس را فرجام * * * می تراود ,(نفس ) از پاره ی جان در چشمم من گلو تشنه و پژمرده ی این عالم بی آب هستم لیک , سان : زنده تبارانی اند می درن پیرهن نفرت را چه کسی می یابد این عجایب – عاشق یا که غاقل هستند با که اهریمن ایام و فجایع هستند ای تو حاشا عاشق ای که حاشا برخیز که به تیر و تبر و لانه ی تو – می تازند آه.... عشق است کسی چون, آن را نه به خود می بالد نه به خود می پیچد نه پیامی دارد و نمی داند او لهجه تنگ شمالم غرق است .... * * * حال از این ننگ جهانم سودا حال آن نیست جفا جهدو جور و ستم لیک, ریا عطش شوق مرا می بلعد از فراقش قلب بی پروایم- می بندد حزن یک صدا می ریزد یک ندا می خواند * * * گر چه می نیست شبش را رونق و کسان در تنش خواب شب یلدایند * * * ُ درد چون سرخی مغرب سر اندیشه باد می گیرد من امیدم مجنون من سزایم معشوق کیست ؟ سیک بار, هوایی که مرا بشناسد دل پاشید ه ی من را از خون آه ِ مجنون دود است چه کسی می داند عشق بی مرگ , است- آه.... عشق : یک سینه سوخته است یا یک آه * * * عشق بی رنگی است- طرح نام معشوق بر سر خاک بیابان باقی است... کیست آن عشق ؟؟؟ بماند در من پس از اتمام این شعر تفالی از حضرت حافظ زدم وایشان فرمودند که : پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش که مگو حال دلسوخته با خامی چند توضیحات سه مصرع از این شعر در میان خواب سروده شد... م.آرمان 30/2/86
در مجمر ِ سحر نیلوفری کبود سوخته ست به عود شب بیخود ,به تب نبود در وحشت ش سزا در من بکنده است امیّد را ز جا (با من که بد طرب - چنگ وچغانه ام - فریاد می زند) در این تبار خشک همچو نماد غم پژمرده ام به لب افسرده ام به شب با من که بال و دست کردم به خون عشق در مانده ام به درد در حرف بی ثمر (با من که بد طرب – فریاد می زنم- چنگ وچغانه ام-فریاد می زند) امید ِ ناکجا دارم به صد کجا یک خواب بیهده است یک دست بی صدا (دستی... که دست نیست!!!) از او به تو به من ما را کند روا درساز بی نوا بی دم به دم زنم در خاک بی جنون یاس سپید وسرخ بی رنگ می شود در مجمرم به فقر این مکنت حقیر هر چند که نا گزیر مغلوب نمی شود مسدود نمی شود با من که بد طرب – فریاد می زنم-من نام ِ دیگرم.... ) من آن ِ دیگرم....
در آن ژَرف شفق َمنظر در آن اقلیم دد پیکر که َتفسیده دلی دارد به خونی سرد می گرید ... * * * درآن لرزیده دستانی و آتش وار َچشمانی که بیهوده کلامی را فرح انگیز می خواند برای ژنده ایی بی فکر برای دهر ِ بی منطق برای آن زمستانی... که بی مذهب ترین برگان, زمین را سخت پوشیدند بجای برف ولی پر حرف می خوانند که یکدیگر ودنج ِ خلوتی از( گنج) , می رنجد و می کاود نفس ها را همان قلبی که می سوزد و می گوید حقیقت را همان بیدی پی مجنون می خواند به بی دردی و بی قیدی گهی مجهول گهی معلوم و مبهم را چه با آواز چه بی آواز که کی می یابد آن "مخفی "تنها را ( یعنی: معشوق ) در آن رقت, که مشتی رند می خوانند مرا: عاقل!!! در آن تشویش ,که خاکستر تباران ناله ای دارند فغان بر لب و می خوانند مرا : غافل !!! در این تشویق, تهی پندار وبد مسلک , در این خاکم در این دیرینه ی متروک سبز اندوه , بی باکم کج ومعوج می لولند ومی خوانند سرودی تلخ و ناشیرین کرکس را... در این پندار پر تزویر در این ابهام خواب آلود من ارزق دل وحشی کبودان مظهر و زخمی چه دارم من همین افکار نا جنس زمانه ؟؟؟ و مست از حال لیک دیووانه تهی از جنس بی مضمون و بیگانه چه دارم من ؟؟؟ جز این نغمه و حزن شعر تر گونه به جز عجزو به جز ناله ؟؟؟ که گلسر فام و اطلس وار نامم این حدیث کهنه را بی جرم و بی قیمت در این داشاب اندیشه و غوغای هوس پیشه به زیر سنگباران رفقاتها ی بی ریشه..... چه خوانم من؟ چه خوانم من؟ از این آزار و اذیت ها ز دشمنهای بی تیشه م.آرمان 5 فروردین 86
یا راه نمیدانی یا نامه نمیخوانی...
تو زیبا ,ناز پیوندی
تو پر معنا ترین توصیف گلهای دماوندی
تو نذر این الفبای حرارت-... گرم لبخندی
تو بارانی ترین مضراب دلتنگی
برای دل تو دلبندی
لطافت ,صحنه ی بی مثل وبی تکرار بارانی-
تو آن رندانه شعری و شقایق وار می مانی
پر از تاثیر
پر از اقوای شبهایی و رویایی
ولی عارف ترین تنهای تنهایی
شعور یک معمایی
سوالی دارم
ای پروانه ی شبهای مهتابی به کم تابی!!!
کجا هستی
جدا از آن...
خدا هستی؟
بسر مستی , طلوع دیگری هستی
تو ,
به حجم خلوت من بی نظیری
یک شبا هنگی
هماهنگی
برای اشکهای بی دریغ من
یک آهنگی
خیال شوق پرواز کبوترهای خلخالی
به دنیای خیال موج
تو حوری... وهم آلود
پری هستی؟
به مرز درد بی دردی
تو درمانی
یکی هستی
یکی بودی و می مانی
تو با معناترین زیبای پنهانی...
تو قلب شاعری هستی به بی نامی و گم نامی و بد نامی
به خود سوزی آن شمع ,
فروزانی و تابانی
تو, آن بانوی تاریخی دخترهای ایرانی(1)
به ذهن زخمی و پژمرده پائیز
خیال نبض انگیز گلستانی
بیا با مهر
بیا با ماه
بیا با من
من
خدای شاعران این جهانم-
آرمانم
مست مستانم
بدون باده هم من ,آن خرابانم
تو ای آنم
زمستانی ترین فصل- بهارانم-
و, پر اغنا ترین حالت بر این جانم...
تو آن انگیزه ی افسون شبهایی
تو آن پیوند موسیقی دلهایی
پر از حرفی
- صدا کردی مرا-
با حرف و بی حرفی
تو ای آنم....
بلند پرواز می بالم نگاهت را
تو را در شعر
تو را در فکر
تو را از دور
می خوانم و می خوانم و می خوانم
تو ای آنم
تو ای آنم
مخفی احساس در جانم )... در پایان با تفالی ناب از حضرت لیسان الغیب شعر را به اندیشه حقیقی خود پیوند دادم
(مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش)
1) از محفوظات قلبی نویسنده( آن می آید و حتما روزی رفع ابهام خواهد کرد...)
ای سکوت ِ چنگ ِ تابیده به معنی- یک معمایی- برای من!!! بوسه ی ِ شبنم به گلبرگ ِ ترانه- داغ ِ رویایی ِ من لحظه های ژَرف خلسه-روح دریا در بدن دچارت هستم ای زیبا ترین من در این دنیا حزن ِ شعر ِ تر , گلویم بغض ای جنون ِ لحظه های ِ نا تراش ِ قلب نهایت حجم ِ تنهایی ِ شعر ِ ناب ای ستوده, مرز بی مرزی تبار شعله های ِ گرم ِ احساسی به فصل ِ نازکی های دلم شکوه ِ منظرت, لالایی ِ چند حرف نیمایی دچارت هستم ای رقصی ترین آهنگ ِ بارانی خواب گوهر وار- پاییزی-زمستانی صدایت : آه...که می غلتد دهانت وای .... این چه آهنگ ِ آشنایی است ,می خواند دلم _ از تو (( شقایقها نمی میرند)) ضمیر و زندگی گستر ضربه ی ِ آخر- به این قلب هوس آلود ای قلم پیشه ی ِ سبز ِ آرزوهایم لفض کم مضمون ِ جنگلهای بارانی در این عصیان بلند پرواز می ماند-خیالم-«نه؟» دلم تنگ است- دلم تنگ است... تو, تلاطم آبی دریایی ِ بازیگوش من وجود خیزر مرداب در خورشید تو : یک ستاره نه صد شراره آسمان ِ احساس ِ ابر اندود , نمی باری؟؟؟ صدف پرورده ی حوریان دریایی وجودت نمی آیی؟؟؟ در این شهر ملالت وار- و پر کینه ای خمارین لحظه های ِ تاب ِ بی تکرار که هستم؟ بودنم با تو – غباری, من در این طوفان تارو پود ِ عشوه هایت ناز ِ نیلوفر به بیداری ترین شبهای بی پایان شکسته ,زخمی ِ پیوند بر قلبم صدایت ضرب موسیقی ترین حالت برای ناز تو با معنا ترین کولاک یک شاعر به صبح ِ عطر آگین ِ آن دیدار ِ بی مانند کجا بودی تو -آن پر بهت ِ شعف انگیز_چمان ِ سیاهت –آی.... –کجا بودی??? به اندیشه تو یک گل در وجود باغ می مانی به احساس من اما بهاری غنچه ی ِ گلهای ِ کم یابی در این صحرای ِ پر خار ِ زمستانم تو ای .... م.آرمان (میرزانژاد) 28/11/85
از همه دوستانی که در وادی شعر وادب مشغول به نویسندگی در زمینه ها ی مختلف هستند از قبیل داستان بلند وکوتاه شعر در غالب های غزل. مثنوی. قطعه یا قصیده نو یا نیمایی فعالیت هنری انجام می دهند وبلاگ منم انسان دعوت به همکاری می نماید شما می توانید نمونه کاری خود را برای عضویت در وبلاگ در قسمت نظرات بنویسید وبفرستید پس از قبول کردن آن حتما در وب لاگ نوشته می شوداز قلم فرسایی شما در هر زمینه وقدر دانی خواهیم کرد
من در این ایرانم به چه اندیشم باز؟ به سگی آواره... که در این راه شب طولانیست وسکوت سحری را خورده یا به افسار شکسته اسبی که فراسوی جنونی مرده من در این ایرانم به چه اندیشم باز که از اندام قبیح این شهر بیزارم من به احوال کدام گل نفسی تازه کنم/ مردمانی که به درس شبنم از راه شقایق همگی گمراهند یک صدا می خوانند که نمی دانند باز آیه های تردید!!!! من در این ایرانم به چه دل خوش باشم من در این سوت سکوت غمگین که سر از دست قلم بیکار است باز هم می گویم من این بار از انسان که شمردست بی نهایت تا یک ؟؟!!؟؟ با که در راه باشم هم جا بی راه است و شبم در راه است در اتاق خلوتم زجر آور تنهایم حلا وقت است که بیایی و ببینی قفس این تن تنها همجا آواره است
دچار یعنی عاشق و فکر کن که چه تنهاست .اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد دچار باید بود وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد و عشق صدای فاصله هاست شاعر:سهراب سپهری
من آنچه شرط بلاغ است با تو گفتم
از اقیانوس بیکران واژه , فقط شب یلدای کوتاهمان نصیب حافظ شیراز شد؟؟
به ادب نافر گشایی کن از آن زلف سیاه جای دلهای عزیز است تو بر هم مزنش از دوستانی مطالب رو می خونن خیلی سپاسگزاریم حتما اگر وب لاگ یا وب سایتی در زمینه ادب فارسی دارن برای ما پیغام بزارن حتما ازشون حمایت می کنیم ما به عنوان پیوند روزانه در بخش لینک میزاریم از دوستانی که نظر دادن در زمینه محتوا ومعنی ومفهوم مطالب . نهایت سپاسگزاری رو می کنیم copy right organization Man az Man & Manam ensan company all right resived
برای دوست پیدا شده ام در آسمانت ای دوست از شوق شهاب کهکشانت ای دوست یک باغ پرنده خواند آواز فراق ای دوست کجاست آشیانت دوست عمرا بتونید بگید شاعرش کی بوده ؟ الف:قیصر امین پور ب:گرمارودی ت:حامد فومنی ث:طاهره صفارزاده آقا اسم برنده رو بزرگ می نویسم؟
از هوشنگ ابتهاج که حافظ شیرازی زمان ما تلقی میشه هم شعری واستون گذاشتم البته ه.سایه تفاوت های خاصی در شعرش هست اما اغلب مخاطبین شعر های ابتهاج بر این باورن که حال وهوای حافظ درش موج می زنه بسترم
یک رباعی با محتوا ودرون مایه عاشق ومعشوق زورگی که در رابطه شون واسوخت شدن اما نمی دونم نسل ما چرا این قدر رابطه ایجاد می کنه تا بعد واسوخت شه؟البته رابطه داشتن بد نیست مجنون شدن لیلی میخواد آخه؟ مهدی اخوان ثالث
احمد شاملو اگر اشخاصی هستن که شعر رو از لحاط فنی و تخصصی دنبال می کنن به نظر من یک نگاهی به وزن عروضی و آهنگ و دیگر ساختارهای این شعر بکنن نمي گردانمت در برج ابريشم
در باره ی شعر پائین اطلاع خاصی از شاعرش ندارم باخته بود یک شخصیت طنز پرداز اوضاع واحوال تیم ملی رو خوب تشریح کرده وناراحتی اجتماع فوتبال دوست ما
از دوستانی که در رشته ی زبان وادبیات فارسی مشغول به تحصیل دردانشگاه هستن می خوام بهشون بگم برای کار تحقیقاتی در مورد سبک شعری هندی صد در صد شخصیت و هویت شعری شیون فومنی مخصوصا اشعار فارسی شو مورد مطالعه قرار بدین.. جهان وانسان شاعر:شیون فومنی
عزيزم!
فکر نمی کنم که اسم شیون فومنی برای اشخاصی که در حوزه ادب گیلان تحقیق و تفحص می کنن یا حتی مردم معمولی آشنایی نداشته باشن باز هم تا اونجایی که من تجربه کردم این موضوع رو بیشتر مردم با اشعار فارسی شیون اصلا و ابدا آشنایی ندارند و متاسفانه فرهنگ و آداب و رسوم ما هم تا جایی به این مسئله قوت داده می خوام واسطون یک شعر از شیون بنویسم که سیک وسیاق شعر درش تخیل هندی موج می زنه ... ______________________________________
از تو بگذشتمو بگذاشتمت با دگران رفتم از کوی تو اما عقب سر نگران ما گذشتیمو گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان با دگران وای به حال دگران یک رباعی از مکتب واسو خت شهریار
روزی که آمدی ز یادم نمی رود
روزی که می روی به چه همان که می رود زیاد رفتن حکایتی است غم انگیز و پر ملال نفرین بر آن کسی که صحبت رفتن به لب نهاد
شعری از آرمان میرزانژاد بر حقیقت قدمی نا پیدا شبنم از طرح گل کابوسی سبدش تاخچه ی حد جنون از طب سرد سیاهی راضی سالها دید چمنها کوتاه این منم نقش شقایق .. عاسی راستی بر قدمی نا پیدا در حوالی سخنهای دراز دل دوست مثل بیا بان تاریک همه در ها به فسادی مدیون همه سر ها به قلم افشانیست این میان سهم منو تو مرگ است خاک ز خاکستری ذهن جاریست روزها نقش نمایی توهین شبها سکوت مردن راضی از تب سرد سیاهی مانده واز اغاز سرابی رانده که کبوتر به کجا خواهی رفت که دلم مثل گلی پژمرده تئ بیا رسم پرش را به رذالت نفروش تا به از هر چه فروشنده ی نا باب دلی در مانده دوستان عزیز منتظر نظرتون درباره ی شعر بالا هستم.... سپاسگزارم
|
About
نام: م.آرمان Archivesآبان 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 Authorsم. آرمانمیرزانژاد Links
وبلاگ: مـــــیثم هـــــمرنگ
امیلی برونته- ترجمه بهاره جهان دوست. |