تبليغاتX
شـــــعـــــر م.آرمــــــــان

شـــــعـــــر م.آرمــــــــان

شعر نو

 

شکفته , باز

قندیل ِ ُمدَورِ  مهتاب

در ترانه ی  باد.

امشب

در این کرانه ی مجذوب

دراین تنیده ی مست

رخ سار ِِ لاله گون ِ  دختر ِ راز ها و ناز

با  التهاب ِ رمیده ی دریا

در فکر من

نشست.

امشب

به ساحل و آب

 ای رباب ِ ستوده

ای چنگی ی شتا ب

شکن شکن آواز ِ شاهی ِ من را

با ناز خود

 بساز....

با شوقِِ خود بزن

به عصیان

که ساقیان  ِ  ٌمنَــور ِ هفت پرده را

با لاف ِ رذیلانه ی اندوه

کاری نیست!

 

امشب

ِبُبر به تیغ ِ کنایه

رگهای کهنه شعر را

بنوش 

از  شراب پر درد خون با تحرک من!

بگیر

 این عذاب ِ عقیق رنگ   ناب را

بدست خود!

*

امشب   کنار ساحل آشوب

تنها

به یاد تو

جام ها شکسته ام بسی

آه

با این روایت ناقص

به پایان نمی رسی...

شکفته , باز

قندیل ِ مدور  ِ مهتاب

در ترانه ی باد....

 

م.آرمان

فروردین 88

+?????? یکشنبه سوم آبان 1388??23:29?? م. آرمان | |

 در گرته ی سحر

نیلوفران به خاک

بی رنگ خفته اند

در ساحت بهار

باغم که برده است؟؟؟

در خواب بی بهار

*          *          *

در شهر بیخودی

من در خودم گم ام

با روح بی قرار

 از تن  کنم فرار...

من را رها کنید.

تا کوچ من به یک

پرواز سر شود...

 

از م.آرمان

میرزانژاد

 

 

+?????? شنبه هفتم شهریور 1388??14:55?? م. آرمان |

 

نقدی بر تلـــخ خنده ی عظیم نشریه سخن گستر!!!

موضوع :  کــــــــتاب این روشنای نزدیک یا دور؟؟؟؟؟ (جایزه ادبی ایران

بينش مبالغه آميز و خطايي نيست اگر صريحا بگويم: آنچه از اين مجموعه ي نامتجانس و بدوي  پيش چشم من  است . شکل جنيني و نارسي از معيارهاي نامعلومي مي باشد .

که براي گزينش اين آثار تعيين شده و سريع به حيات آمده است . در صورتي که لزومي نداشت چنين شتاب زده کتاب بسته شود؟!

 به شدت پايه هاي لرزان اما ابهام آميزي در اين کتاب نشو و نما مي کند . بي ترديد از حيث موازين علمي و ادبي  تساهل موجود عيب کمي نيست .

براي من تصوير اوراق اين چند جلد  در حين خوانش و نحوه ي انتخاب اثر شما مثل اين است

 که شما بي سبب خواسته باشيد صداي بچه هاي کودکستاني را با ديدن چند "جعبه ي بي شکلات" تحريک کرده و با جلو کشاندن آنها لذت خاصي برده و منفعت در آمد زايي کسب کرده باشيد

اما اين شلوغي براي من بازي ِ آبرومندانه نيست و نخواهد بود .در حاليکه مي توانستيد به همان حوالي با در نظر گرفتن چند نويسنده و شاعر تازه کار اکتفا کنيد .

و قدرت علمي و شدت قريحه و ذوق گروه ديگر را که محتاطانه به ادبيات نگاه مي کنند و در اين

کتاب الي ماشاالله بسيار محدود هستند را از اين مجموعه نا مرتب جدا کنيد!

 اما سوم شخصي زبان در اورده و مي گويد: منفعت و متعلقات و اجزاي آن که  مرز و قانون نمي شناسد

 و  بدبختي در همين جاست .

و فاجعه مگر چطور اتفاق مي افتد ؟ با همين فکرهاي بدون تميز و خودخواه و سود جو - اتفاقش قابل پيش بيني است . يا شما بخوبي مي دانيد و يا شايد ندانيد که نمي دانيد

واين خود مصيبت چند آور ِ ديگري است که شما علنا در گرد آوري کتاب به آن دست يازيده ايد...من با سازگاري و هنجار عده ي کثير اما خاموش اين کتاب کاري ندارم .

اين گروه ناشناخته وسيله ي تجاري ي مستحکمي را براي ناشران تهيه مي کنند و در شرايط ضد ارزشي اين المان ها تقويت بيشتري پيدا مي کند و با اين گروه تازه به حيات در آمده ! که تشنگي ِ جانسوزي در شهرت داشته و خواهند داشت چون در ابتداي نا پخته گي هستند و هر کدام از آنها اگر مقصر و گناهکار تلقي شوند

طبعا بايد دادگاهي با داور ِ قهار و  با  اطلاعي وجود داشته باشد . که وا تاسفا  در اين کتاب هيچ ردپايي از شخص قاضي  و تحکم و دستور او پيدا نيست . در اين بي دادگاهي ِ پايان ناپذير وکسالت بار براستي چه کسي هيزم بدست گرفته و از آتش هاي کوچک - جهنمي ساخته که خشک و تر و سوزاندن ِ انها در اين کتاب بي معناست؟؟؟

من از قصد هم که شده کنجکاوي ِ بدبيانه ي خودم را با سوالاتي که طبيعتا براي آن جوابي نيست - بيان مي کنم و اين انتقاد بجا و نابخشودني در واقع دوستي ِ نايابي است که از خيل بي شمار مشارکت کنندگان اين کتاب يک نفر به آن بها بدهد و چيزي درباره اش بنويسد. بنابراين در نفس عمل من ترديدي نداشته باشيد...

1_ آيا اجبار لاينفکي در ميان است که ما اغراق را با دروغ محض در پيش چشم و عقل مخاطبانمان اشتباه

بگيريم؟؟؟ و از آغاز به شخص دعوت شونده - بگوييم که شما در اين کتاب راه يافتيد در صورتي که اگر قرار از راه يافتن باشد  از 5300 اثر به گفته ي خودتان اعلام  شده پنج هزار نفر راه يافتند ؟؟؟؟

2- آيا بدون چالش - ملاک گزينش تا اين ميزان افسارگسيخته و نا مرتب بود؟ که هر کس هر اثري فرستاد چاپ

شود ؟ اگر اساس کار چنين فرمايشي و بي قيد بود پس چرا ""نام منتخب"" را در ابتداي کتاب مطرح کرديد و مي کنيد؟؟؟

 

شما در همان قرار دادنامه ی تصنعی- یک بی قیدی ِ مصرانه ی دیگری را بزرگ کرده اید:

  انتشارات متعهد می شود که کتاب را در قطع رقعی و با حد اقل 112 صفحه ی رنگی  با کاغذ خارجی و جلد مقوای گلاسه منتشر سازد !!!

این خطا ی بدیهی شما - ذهن یک دروغ گو ی ماهر را هم آشفته می کند چه برسد به دیگر اشخاص که لزومی در این  تعهدات بی پایه نمی دیدند !

من سوال بعدي خودم را چنين مطرح کنم و نيازمند بيان يک تمثيل شاعرانه در اين ماجراي آشفته هستم .

آيا  شما بايد در تيمارستاني که ديوانه هاي مادر زاد و بي کار با غل و زنجير ودرد به جان يک ديگر افتاده و

کسي جلو دار آنها نيست به دنبال شخصيتي  فکور بگرديد؟  که کتاب بدست گرفته و دقيق مطالعه مي کند؟؟؟


 البته در همين مجموعه شما اين گونه مريض ها ي محتاج به درمان و آموزش در کمال ناباوري وجود مادي خودشان را به من اعلام مي دارند! بعضي از اين بندگان بیچاره و اسیر نام وننگ - مستعد ديوانه گي و شوريدگي ِ دروني نيستند اما اداي ديوانه ها را در مي آورند بي انکه بدانند فشار و تنگي زندگي است که موجود را ديوانه مي کند نه زور  زدن و تقليد نويسندگي از اين و آن!!

 من نمي دانم شما چرا تيمارستان ها و کودکستان ها را در سر گذر و با  تفریح خود  اساس بی هدف انتخاب هاي مشکوک خود قرار داديد؟؟؟

 که جريان چنين جربان ناپذير باشد!!!

3- اما سوال ديگر من اين است  آيا شما در عقد قراردادنامه اي که با شخص شاعر و نويسنده بسته بوديد و نسخه ي مکتوب آن "نزد همگان "محفوظ است .

مگر نام کتاب را " دايره المعارف شاعران و نويسندگان ايران " معرفي نکرديد؟؟؟ فکر نمي کنيد شخص طرف معامله از نظر مسائل حقوقي  با اين :دروغ ناخوشايند"حق شکايت از مجموعه ي گردآورندگان آن را دارد؟؟؟

فارق از اين مسئله ضايع - يک مشکل نقيظه  دار ديگر هم به طرز عجيبي به عيوب ديگر کتاب مي افزايد

باز مشخص است که ميزان حساسيت هاي ضمني و رموز حسي و مباينت علمي در اين کتاب بشدت نزول کرده است

و چه کسي مسئوليت تا م و تمام آن را بر عهده مي گيرد؟ شما در همان عنوان کتاب که مي تواند سرمشق و خط اصلي را به خريدار بدهد يک اشتباه بزرگ ديگر کرده ايد

به دور از انچه در قرارداد نامه آورده ايد تمام نويسندگان وشاعران  موجود در اين کتاب ِ نمونه ! از صنف جوان ما نيستند؟ چه لزومي دارد در سطح کتاب چنين معرفي شود؟؟؟

 نمونه ي بارز آن جلد اول کتاب صفحات - 8 -12-20-26-30-42-52-68-82-112-114-124 و غيره.....

آيا من بايد بدون جنبه ي عقلايي کار به خود بقبولانم که انتخاب ِ نظير به نظير شما در ست بوده است؟؟؟

آيا بايد پذيرفت که کتاب در شرايط ايده آل و بي بديلي وارد بازار شده است؟؟؟

و فکر هاي سالم و مترقي با فنون و تکامل علمي در ادبيات تعارفي ما- همه ساکت نشسته و عيبي موجود نيست؟؟؟ و کسي حرف حساب ندارد؟؟؟

 نه دوست گرامي آقاي سراجي ! ما در وضعيت مطلوب و آرمان گرايانه اي زندگي نکرده و شعر

نمي گوييم . اگر چنين جاي بي همتايي براي استعداد ها و ذوق ها وجود داشت
شما هرگز براي رفع اين عقده هاي گره در گره ي دراز مدت - که در جامعه ي ضد ارزشي ما -

مثل خوره - جاني - براي اظهار و اعلان افکار مختلف نگذاشته است دست به چنين ايده اي نمي زديد!!!

 اصولا  فقدان لوازم اقتصادي و سياسي که فرصت کمتري براي تحليل شخص هنرمند - براي خودشناسي د ر اين دنياي ماشيني و آشوب ناک مي گذارد...
و حوادث با خطر خود بر روان و طرز و طريقت نويسنده تاثير گذار است شما در جريان اين فضاي ويران گر و

فقير هستيد کساني در همين مجموعه هستند که خود نمونه ي انکار ناپذير آسيب پذيري جمعي مي با شند .


 وباز براي تاکيد مي گويم اين معني را با هر ذهني که تفسير کنيد تنها مي توان گفت شدت و ضعف آن مطرح است

اما رد خور ندارد که ما در حال وروز درخشان و مسالمت آميز و طبيعي زندگي نمي کنيم!  و بازتاب جريان هاي زندگي ما در آثار ما بي تاثير نيست . با کمي درنگ  که مستلزم واکاوي و تجسس و ترقي در هنر امروز است  بايد بگويم: وقتي بحث از گروه " منتخبي " از هنرمندان است عده ي محدود و منحصري به جايگاه رفيع و شايسته شان دست مي يابند؟؟؟

و اين جا است که بايد و بايد کيميا شناس ِ مجربي در ميان باشد که بتواند در نگاه ناظرين عام و خاص سره را از ناسره تشخيص بدهد  تفاوت سنگ و گنج در همين شناخت وماهيت و کاربرد و منزلتش است .

 لاغير چه نياز مبرمي مطرح است؟  من نمي دانم چرا اين موجودات حيرت  بر انگيز و مفيد د ر تهيه و تدوين اين کتاب کمرنگ شده اند باز منظورمن آن آقاي مجهول الوهيت نيست 

 که طي چند ماه از درجه کارشناسي ارشد به دکترا نائل شده اند

هيچ پديده ي فکاهي وجود ندارد که عقل را عاجز نکند و بيننده را به خنده در نياورد
 شما باعث خنده ي زیرکانه ی من شده ايد!  این کار که کارستان هم نیست .در ميان بعضي از زندگي نامه ها به افسانه هاي قديمي و خنکی شباهت دارد . که می بایست جدی نگرفت و فراموشش کرد

 ارجاعات برون متني و غير مانوس و اغتشاش آميزي به شکل عاميانه
 به چشم مي خورد که گاها "غلط املايي" را مي توان تورق وار در آن ديد
براي مثال

جلد سوم ص 188 سطر 8 -بجاي نشست ادبي- نشت ادبي

جلد سوم  ص 134 سطر 5 بجاي رهايي - رهاي

 

اما در سطور اين کتاب - نظمي مشخص در ميان  نيست  گاها مي بينيم که در عرف کلام از" نوع گفتاري يا

محاوره" نوشته به طرز نوشتاري تبديل مي شود سوال اين جاست

اين معيار تعيين کننده ي علمي در يک نوشته بر عهده ي چه کسي است ؟ مثال مي آورم

جلد سوم در صفحه ي 212 سطر 6 - نگارنده مي گويد: ( در دبستان رودکي يادم هست که هر وقت باران مي

آمد ما  را تعطيل "مي کردند" که زير آوار "نريم" ) جلد سوم

صفحه ي سوم 136 سطر 7 که از عرف نوشتاري به گفتاري مي رود (به نظرم چيزي زيباتر از ترانه وجود نداره -

وبلاگ دارم )در پايان بايد بگويم

آنچه من به شرح وبسط آن اکتفا کرده ام تمام معايبي نيست که وجود دارد زيرا وقت اين مبارزات دائمي و

سازنده براي من هميشه مهيا نيست

فقط مي توانم اين عيوب و خرابي چند منظوره را در يک ضرب المثل قدیمی و تکراری به خاتمه برسانم 

تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل

----------------------------------------------------------------------------------------------------
در باره ي کتاب ِ آواز هايي که باد برد- بهتر بود مي گذاشتيد" آغازهايي که باد آورد

نظر ی درباره ی این کتاب و نظیر این کتاب ها ندارم جز این که  کتابهایی را خوانده ام  که نطفه نبسته در عالم

هنر سریعا  سقط می شوند

برایتان متاسفم

م.آرمان -میرزانژاد

1388-4-16

+?????? جمعه بیست و سوم مرداد 1388??0:41?? م. آرمان | |

 

شعری برای نداهای خونین سرزمینم

کلیک کنید!

 

--------------------------------------------------------------------------------------------

 

هزار زبان ِ بی صدا


و اما سوم  شخص غایبی وجود دارد که با کنجکاوی ی جسورانه ای از من می پرسد:چرا مردم به جریان های مفصل و خسته کننده ای که در شعر از "درد خودشان"  حکایت می کند غالبا بی نظر هستند؟


باید مآل اندیشانه موضوع را وارسی کرد هرچند تازگی ندارد و در تاریخ جامعه شناختی عصر ما همیشه یک عده در میان روشنفکران و شاعران و نویسندگان - راه بی دردی را نامنصفانه طی کرده اند
 اما در عاقبت  درکدام ناکجا آباد ماندگار شدند؟
 من عادت ندارم سوال را با سوال جواب بدهم  .اما این بار اول  هم نیست که من در کنه این سوالات که
ثمری جز اتلاف زمان و نیروی خود نمی بینم. اما دوست ناشناسم - که من خوب پو یایی تو را دریافته ام. کوتاه برایت می گویم: پیش بینی طوفان ِ شدیدی که سابقا در بعضی ازگفته های من تشنج و ناهنجاری و اعتراض جامعه  را نشان می داد چندان دشوار نبود و از عقب آن گردبادهای سمج و ویران کننده ای
که بی محابا به من و شما می تازند امروز شوخی سرشان نمی شود...حال از مقدمه به متن رسیده باید گفت: اوضاع ادبیات شعری ما با خمودگی ِ بی تحرک و واپس خوردگی عجیبی توام شده
و خیال نارس تجدد در شعر سرایی - عده ای را فریب داده - چون فکر می کنند
با کودکانه ترین ایده و نظر اکتسابی از این و آن می توانند ماهیت نایاب شعر را سر و شکلی ساده داده باشند اگر بی تعصب و خیرخواهانه و از روی حقیقت به این شرایط بلا تکلیفی در ادبیات ما نظر کنید.

 می بینید هیچ انگیزه ی وجداوری  سر بلند نمی کند مگر به ندرت در این مزرعه سوخته و لعنت شده-
چند خوشه ای قدم علم کرده باشد که استثنا همیشه اتقافی ست.
شرح این اخبار ناگوار حوصله و شهامت و فکری می خواهد بهتر است خودتان با کمی آرمان باوری و تامل
بقیه ی این داستان حزن آمیز را از وضعیتی که جریان دارد بخوانید . شالی زار پر بار و خرمی که دیروز- انسانها و بعد مترسک ها مراقب آن بودند ثمری نداشت . کلاغ های نحس و خوک های جیره خوار آمدند
 و از روی گرسنه گی تمام محصول را چپاول کردند حال در ازای سوال زیرکانه ای که  داشتید
جواب شما بسیار ساده است.و در این کویر خشک و بی آب  نشو و نما می کند به وضوح این تلخ کامی را می بینید. چیزخوبی نکاشتید.
و انتظاری نباید داشت که حتی  چیزی  برای از دست دادن هم وجود داشته باشد...متاسفم
88-3/10
م.آرمان -میرزانژاد

 

+?????? یکشنبه چهاردهم تیر 1388??0:56?? م. آرمان |

نام شعر: زاغ يا خوش خبر؟

ديروز را
در نوحه خواني ِ محقرانه اي
چو ن زهد ِ بي يقين
ره بر سخن نبود گواه ِ حقيقتي
*
ليک هر چه بود سخن را
و من شنيده ام بارها
چون کفر فحش بار و پليدي
راه زلال آب را بر نکبتي سخيف
.مسدود مي نمود
در شگرد ِ مخالف سراي ِ لبخند
در ثقل جاي گريه ما ن
عذاب در عزاي " نگفتن" را
.لبريز مي نمود
*
آري نگاه ِ نور نبود
هر چه بود
حرف ِ غبار ِ ديده بر گرفته بود
بخت ذلت نماي و مکدر يک زاغ پير
بعد از هزار سال خوانش محنت گذار خود
چگونه مي توان کرد باور

که زاغ بد آهنگ نيز -
باغ را
ترک کرده است!
* * *
اکنون بهار را
سرود " خوش خبراني "جوان و مبازر است
در ساحت موقرانه ي شان به فردا
آواز را به باغ
با جرائتي فهيم
آغاز مي کنند
بنگر
که مرگ را با هزار چشم ِديده شان
در زندگي ي ِ خود
انکار مي کنند
*
اکنون نگاه کن
فرقي به بطن ِ عظيم ِ اين کشف ِ تازه نيست؟
فرقي روا نيست در مرگ ِ زاغ شوم ؟
با مرگ ِ"خوش خبر؟

اويل خرداد 87

البته فکر نکن که خدا از آنچه ستمکاران می کنند غافل است - سوره ی ابراهیم آیه ۴۲

شعر م.آرمان - گریه دار جمعه ی تلخ در سایت ادبی نیمکت

 http://www.neemkat.com/?p=483

صدا ی استاد شجریان : هر بار صدای خودم را از صدا و سیما می شنوم احساس شرم می کنم -دانلود کنید.

http://www.mediafire.com/?idn4mit1gn2

چند شعر از م.آرمان در مجله ی ماه مگ

 http://www.mahmag.org/farsi/iranianpoetry.php?itemid=1673&pending=1#pending

شعر نیمایی ی شب هفتم از م.آرمان در سایت هجوم

+?????? جمعه پنجم تیر 1388??2:13?? م. آرمان | |

 

بدون مقدمه – معایب ِ این دنیای وارونه را- که هر نکبتی ,در لباس یک لعبت پر مدعا خودنمایی می کند در نظر بگیرید...

در این مجلس غیر رسمی و مدهوش (شعر امروز) که به مریض خانه ی بی درمان و  غریبی – شباهت پیدا کرده -  گویا برای عده ای دیوانه و هوس باز – هر ناله ی ناسالمی, که با هذیان ترکیب شده است خبر از حاجتمندی می دهد!

 اما حقیقتی با زبان تلخ خود می گوید: در عقب ِ این داستان درد آلود و منفور, مردگان ِ مضطربی را تجسم کنید  که با عجز و ترس و حسرت به خواب ما می آیند و به حال این سرشکسته گی ی تعمدی گریه می کنند و ناراحت هستند.

تعبیر ِ این چنین کابوس ِ هول ناکی,  فاجعه ی بی صدایی است که متاسفانه هنوز خیل بی اندازه ای از این بیماران ِ سهل انگار و بی نظم را متوجه ی کیفیت و قابلیت زندگی نکرده است! فقدان اصلی همین جاست. فریاد زدن  بی ثمر است!

یک ضرب و معتادانه و بی درنگ می نویسند. در این بی حالی مفرط و این داد و ستد نا بخردانه - در بطن معامله- کالای پیش پا افتاده ای را به مخاطب عرضه می کنند که همه می توانند نوع آن را بسازند . و هیچ کس نیست که با این بی احتیاطی ی عجولانه نتواند قطعه ای بسازد که همه آن را ستایش کنند!!! اغلب این حرف های سطحی- که می زنند. شبیه ِ کار کودک ِ تازه واردی است که هنوز تکالیف شبش را برای تمرین در نوشتن الفبا تکرار می کند! این گروه تازه به حیات در آمده- روی هم رفته شوق دروغینی و کوشش ِ عجیبی - برای تولیدات بی اساس و بی مایه ی خود در نهایت شتاب و عتاب دارند. آدرسی را که می نویسند دو کوچه مانده به ناکجا آباد است!

من بسیار خشمگین شده و فکر می کنم! چگونه مرض ِ مزمنی رایج است وقتی کسی هنوز عددی نیاموخته با معلم حساب خود بر سر ضرب و جمع اعداد جنگ می کند؟!؟!

بحث این جا است من از قصد – چنین معرکه ی عوام پسندانه ای را که بی سر و سامان ایجاد شده و افرادی را متوهم و هذیانی  کرده است آشفته توصیف می کنم!!!!

و با خود می گویم چه مدرکی به این اضمحلال ناپایدار و بی نظم و قاعده قیافه ای منطقی و علمی و موجه می بخشد؟؟؟

ضد شعر هستند! و برای ساختن منزل جدید خود- بدون پی ریزی – قصد طبقه سازی دارند! عمارت نو پای خود را درست نساخته – به سوی این و آن می دوند که تشویق شوند!

 نرسیده -  با خیال سرگردان و بی هدف خود به پایان می رسند. محک نزده, در آزمون طبع خام و بی استفاده ی عده ای مردود و خالی از کنجکاوی – قبول می شوند! وناگهان تئوری نویس های جنجالی – و بی عمقی می شوند که نه در زمین و نه در آسمان همتایی نمی توان برایشان تصور کرد. و این چنین است که ادبیات  زبان بسته ی ما با بسیاری از متجددان ننگانگ و متالم خود-  همچنان راه   کورکورانه و تقلیدوار ی را- بوسیله ی افرادی ناکارآزموده و بی مهارت- بی واسطه ی تعینی  طی می کند...

انکار نمی کنم در این بی دادگاهی ِ تمامی ناپذیر- که قاضی غاصب ِ بی نظیری برای حق کشی  است . و معلوم هم نیست سوابق او چیست . ... مقصر  و محکوم ما هستیم.

من خجالت می کشم گناه بزرگی را که ریا کاری و ظاهر پرستی و خود فریبی ی (ضد شعر) مانع توجه به اصل شعر شده است!

در صورتی که من اهل بزم و خوش مشربی در این وضعیت طوفانی نیستم! اگر افرادی فاسد و بی حکمت را در گوشه و کنار در ورطه می بینم با پوزخند ِ آرامی می گویم که چندان امیدی به حیات نوشته ی خود نداشته باشید.

همچنانکه در این بیابان خشک و لم یزرع – آن که جای آب را سابقا با مرارت کشف کرده- چندان لزومی نمی بیند! به دنبال هر سراب ِ ساختگی ( مثل بیگانه گان برهوت ندیده ) تند بدود  وپا آبله شود.

 این طریقت ِ رنج آمیزی است که من برای آن راه ِ خود را از راهزنی که در این مسیر پر خطر بوده است جدا کرده ام . وگفته ام  این حرف های الکن و مصنوعی و بی حرارت  در جنین حس و تخیل به شعر متعالی تبدیل نمی شود! و چندان خوشایند و قابل قیاس با آن کلام بر انگیزاننده و مهیجی نیست که ما در مسیر تکامل یافته ای- به آن با دیده ای علمی نظر می کنیم.

روزی که پیشتازان متفکر ِ شعر ما فراموش کرده اند که نمی بایست دراعماق تاریکی بنشینند و حدیث نفس کنند .و از چاه با مغلطه ی عجیبی راه بسازند. امروز است .

.با این انزوای بی سود-  تصور نمی کنم جز این که زیر زمینی و مهجور شد و بر روی زمین-  برای مخلوقات تشنه  -  به جای آب – یک  خواب ِ ادبی و ابدی آروز کرد چیز ِ ماندگاری, عاید محصولات ادب ِ این سرزمین بشود ... عنوان این ضلالت ِ آنی  را هر جا که چشم باز کنید می بینید. تنها کافی است به  طرح و ریخت بیزار کننده ی کار آنها که از بیکاری و شکم سیری شکل گرفته نگاه کنید... شبیه من که بار ها این کارهای ناقص را دوستانه - معاینه کرده ام و جز یک غده ی مرگ آور – حیات دیگری را  نیافته ام.

انتقادی و منصفانه نگاه کنید آنگاه پس از تحقیق - شما- به بدبینی ی آگاهانه ی  من ایمان خواهید آورد.

دوست آرزومند تان

م.آرمان

فروردین 22

سال 88

                *              *                  *

 

سوگنامه ای برای اهالی ِ ضد شعر 1

 

اکنون

به حال ِ شعر  ِ سرشکسته ی خود

گریه سر دهید!

بنالید ,

    وا مانده و خجل

              و سهل  وسرد.

  بخوانید

      بی تپش ِ درد ,

بیابـیــد

در سوگ نامه ی بر باد رفته تان...

شــکست   را.

 

*

قافیه ای

پیدا کنید به جهد,

و آهنگی

بباید به زور.

*

در بطن ِ  شور بختی ِ الفاظ  ِ پست ِ خود

فخامت ِ متروک مانده ی دردی شگرف را....

جستجو کنید زود.

تا این چنین به کذب ,

نرانید

بر  ورق باد

پرگار ِ بی خویشی ی  ِ یاوه را

 

تا نقطه ی عبث.

 

لیک

بخوانید ای اسیران ِ بی دوام

بر رجز –

در دایره معدوم ِ ذهن خود:

{ دلازار و منقرض

خانه – خراب شدیم.

نعره زنان – پریش

نقشی بر آب شدیم}

باز هم بی  اثر

به هذیان

به تب

 با طرح خام ِ کودکانه ای- ُخنک

مهیا کنید به لب ِ ما

اسباب ُسخره ی خود را...

 

لیکن چه چاره ای ست:

فضاحت ِ عریان ِ حرف تان

شعری – شرار نیست...

هر چند,

صریح تر بگویم

شــــــعار هست...

*

اینک

به گور ِ محقر ِ شعر ِ نخوانده تان

من -

خنده می کنم!!!!

 سپید

16 اسفند

87

به قلم : م.آرمان

میرزانژاد

این قطعه - روایت یک  درماندگی  ی خود شیفته  در ادبیات تعارفی ما است.  تصویر منزجر و برهنه ای ست  از قامت شکسته و پر زخم ِ   شاعر نمایان  ِ سهل انگار و بی وجدان دهه ی  اخیر - که در این چاه ِ  نچندان عمیق - قصد  نوآوری را دارند . نمونه های این موجودات مشکوک  و فوق العاده مبتکر و متکبر - در  وبلاگ های اینترنتی و اعلانات ِ مطبوعاتی-  یافت می شوند. که بسیاری از  آنها  در نزد خود  و دوستانشان  نظریه پردازانی محیر العقول (به شکل موسمی)  هستند که اوضاع ناهنجارشان را از چشم  می گذارنید.

 فارق از این عقلانیت - که در همین دوره علیل و ابهام آمیز و دوره های سابق – شاعرانی انسان و اهل نظرو متعهد به فرهنگ و ادب این سرزمین وجود داشتند که به کلی در انزوا قلم فرسایی می کردند. واکنون با سکونی حیرت بر انگیز در مقابل این انزجار شعری سکوت پیشه کرده اند!!! به ایمان من – شاید شعر بالا صدایی مخالفت آمیز و بیدار کننده باشد. که این نگرانی ِ مصرانه را با خشم  ِ عادلانه ای تشریح می کند . در  برابر سکوت خواب آلوده و  بی رحمانه ای  که صورت مکدر شعر امروز را چندان شفاف و جاندار ورسا به جهان  انعکاس نمی دهد....

 

                       *                      *                      *

نام ِ شعر : گریه دار, جمعه ی تلخ (قالب سپید برای رفع سو تفاهم!)

روز یا شب نامشخص ِ اعدام – سپیده دم جمعه (دل آرا دارابی 1388/2/11)

 

دل آرا به من بگو!

 

اکنون شکوفه سار ِ بهار است که رفته ای

یا موسم ِ شکسته تبار زمستان؟

نقاش ِ ماهرو

آهوی هراسان

 به باغ ِ حصارین ِ نقش های پریده رنگ!

این َعهد ِ تیره بار زمان  را

گویا , چشم روشنایی نیست...

ای نازنین ِ ناکام

 در کام بی گناهی خود,

به کجا رفته ای کجا؟

در جمعه ی بی امان و تلخ ؟

با بار ِ بی شکیب ِ درد؟

 با فکر ِ بی نصیب ِ مرگ؟

 

(دل آرا

افشانده بودارغوان نورس به گونه های سپیدش

آشوب چشمهاش یگانه وار- فریبا

آن طرح های نگارین به بومهاش

هم رنگ آفتاب بی کرانه ی صبح

تنیده بود آرام

خیال بلندش

اما به شکل هیچ !

هیچ می نمود....)

دردا

دست های بی وقار فاجعه

ناگمان

چه ساده نوشت با خنجر پر اضطراب مرگ

حکم مهلک اعدام را

در تقدیر بی دوام تو

با بی نوایی اش....

 

دل آرا

 به من بگو؟

 

وقتی که باد نمی تازد!

وقتی که ابر نمی گرید !

وقتی که چرخ نمی گردد!

وقتی که ماه نمی تابد !

 

دیگر چه زندگی؟

 چه شوق؟

دیگر چه نوازش  نسیم ؟

چه باران ِ روشنی, به بام  خشک؟

چه گردش ِ فلک چه باد ؟

چه  شب   شاد ؟

 

این تعریف ِ صریح بردگی ِ پر درد است

که هم نام زندگی ست...

که همتای مردگی ست...

*

آوخ

دلم شکست

از این حکایت هولناک

از این سپیده دم ِ سیاه

که بی درنگ

رفته ای

روح مشوش من- تپید هزار بار

با جوخه ی محقر و آن دار بی حیا

صد موج خون به پای دلم گریخت

به رنگ یاس

 

دل آرا

بار دگر بخند

دیگر برای من بهار نیست

در نقشه های نادر خود

اکنون تو زنده ای

اکنون تو زنده ای

 

تاریخ نگاری از این حادثه ی ناگوار- برای نگارش این شعر- که در وصف ساحت بی گناه ِ دل آرادارابی – هنرمند نقاش و شاعر و همشهری ام  سروده ام. چند روزبعد از روز سیاه اعدام بود زمانی که  صدای متاثر دوست من – امیر مهدوی را از تماس تلفنی که با من داشت شنیدم

 که در آن لحظه این داغ طاقت فرسا بعلاوه دردهای دیگری که   جزیی از عادات زندگی من است در من صدچندان شد به طرزی که متوجه نشدم آن روز چطور گذشت و این شعر چه طور نوشته شد...

14/2/88

از همه ی یاران شناخته شده و ناشناسی که به من عنایت دارند  و محبت می کنند و بازدید می کنند و همچنین  به عنوان مخاطب شعر و اثرشان از این حقیر دعوت می کنند نهایت سپاس را دارم و متاسفم که مدتی ست جریان های فکری ام و گرفتارهای زندگی - سدی برای روابط با دوستان نازنینم  در عالم مجازی می شود. وقت مبارزه برای خواستن محدود است . ...

+?????? سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388??1:4?? م. آرمان | |

 

دلارا دارابی
تولد ۷ مهر ۱۳۶۵
رشت
مرگ ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ (سن:۲۲ سال)
زندان مرکزی رشت
زمینه فعالیت نقاشی، شعر
ملیت پرچم ایران ایران

دلارا دارابی (زاده ۷ مهر ۱۳۶۵-۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸) دختری ایرانی بود که به جرم قتل عمد در زندان شهر رشت اعدام شد. پذیرفته نشدن رد اتهامش و صدور حکم اعدام در سن ۱۷ سالگی، در تعارض با پیمانهای بین المللی حفظ حقوق کودکان، و برپایی نمایشگاه نقاشی‌های وی در دوران زندان بسیار خبرساز بود.[۱] او پیش از زندان علاوه بر نقاشی شعر نیز می‌گفت و پیانو می‌نواخت.[۲]

دلارا دارابی هنگام وقوع قتل ۱۷ سال داشت و دانش‌آموز پیش‌دانشگاهی بود. او اگرچه در آغاز همراه با پدرش خود را به پلیس معرفی کرد و اتهام قتل را در دادگاه نخست پذیرفت، اما دو هفته بعد آن را رد کرده و ادعا کرد که این قتل به‌وسیله دوست پسرش، امیرحسین صورت گرفته است[۲] اما انکار او از سوی دادگاه پذیرفته نشد و دارابی به اعدام محکوم شد.[۳]

وی در توجیه پذیرفتن اتهام قتل در دادگاه اولیه اعلام کرد که به دلیل اینکه دوست پسرش در آن هنگام ۲۰ سال داشته و با توجه به اینکه خود وی در آن زمان زیر سن قانونی بوده‌است و با یقین به اینکه دادگاه بر اساس حقوق کودک نمی‌تواند برای او حکم اعدام صادر کند، قتل دختر عموی پدر خود را با درخواست دوستش به گردن گرفته تا وی را از محکومیت به اعدام رهایی دهد با این خیال که خود نیز بعدا آزاد می‌شود. امیرحسین نیز که تا آن هنگام در برابر حکم دل‌آرا سکوت کرده بود به جرم مشارکت در قتل به ۱۰ سال زندان محکوم شد.[۲]

منبع ویکیپدیا

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D9%84%D8%A7%D8%B1%D8%A7_%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-

  شعر: معشوقه ی شب هنگام - از م.آرمان - در سایت ادبی هجوم

http://www.hojum.com/index.php?option=com_content&task=view&id=134&Itemid=42

 

نام شعر:اندکی پس از دیدار

  ای هجوم  ِ چنگ ِ تابیده به طوفان ها-

 یک معمایی- برای من !

      بوسه چون  شبنم به گلبرگ ِ ترانه-

داغ ِ رویایی ِ من

      لحظه های ژَرف خلسه-

روح دریا در بدن....

*

      ای جنون ِ لحظه های ِ نا تراش ِ قلب

     تو  نهایت حجم ِ تنهایی

به  شعریِ ناب.

 *

      تو ستوده,

 مرز بی مرزی تبار.

      شعله های ِ گرم ِ احساسی

    تا شکوه ِ منظرت چند حرف نیمایی

  خواب گوهر وار- پاییزی-زمستانی

 *

در  دهانت وای ....

      این چه آهنگ ِ عمیق آشنایی است ,

می برد دل را به کام تو

      *

      ضمیر و زندگی گستر1

      ضربه ای  آخر-

      به این قلب هوس آلود.

 *

      ای قلم پیشه ی ِ سبز ِ آرزوهایم

      لفظ کم مضمون ِ جنگلهای بارانی

      در این عصیان.

      دلم تنگ است-

 دلم تنگ است...

      تو, تلاطم آب ِ دریایی چو کودکان بازیگوش....

     *

      من وجود خیزر ی بی خوابه در خورشید.

      تو : یک ستاره نه صد شراره

      آسمان ِ خامشی دیگر نمی باری؟؟؟

 *

      چو صدف پرورده ای

 پریان دریاها وجودت

      نمی آیی؟؟؟

      در این شهر ملالت وار- و پر کینه

نمی تابی؟؟؟

      ای خمارین لحظه های ِ ناب ِ بی تکرار

      من که هستم؟

من که هستم؟

 بودنم با تو –

 یک غبار بی صدا, در چنگ این طوفان؟؟؟!!!

      تارو پود ِ عشوه هایت ناز ِ نیلوفر به بیداری ترین شبهای بی پایان

     ای شکسته ,زخم با ِ پیوند بر قلبم

      صدایت ضرب

     بسان  ناز موسیقی

      تو

با معنا ترین کولاک یک شاعر

      به صبح ِ عطر آگین ِ آن دیدار ِ بی مانند .

      کجا بودی

تو شعف انگیز ِ چشمان ِ سیاهت –وای.... –کجا بودی؟؟؟

 *

    ای  تو ای آنم

- حالت مستی بر این  جانم...

درروند  این شعر از  آرایه قلب عروضی در بعضی از مصاریع استفاده شده است. چنان که در قواعد و اصول موسیقیایی در قالب رباعی  هم - جا به جایی دو هجای کوتاه و بلند – در  طبیعت کار امری بدیهی است...این مورد را در مصارع های (ضمیر و زندگی گستر – در این عصیان- تو یک ستاره و غیره....استعمال کرده ام ) با تشکر

م.آرمان

دی 85

 

+?????? پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387??23:30?? م. آرمان | |

  دو شعر سپید :

مخمل ِ سياه شبي ست سوزان

دراز و آويزان.

بر  هزار ستاره ي بينا

و ما

خفاش ِ فرتوت ِ عذابي را

ناله زنان

بي فکر

 در راس بخت  خود

بيدار

کرده ايم.

نفرين براين خود اقناعي ِ مطلق

نفرين ...

*

در پهن دشت شوق

آنجا که  انسان ِ کنجکاو

خاموش

 به نکته ايست.

شاعر به لب فرياد

و به قلب

درد مي پروراند...

 بی تاریخ نوشتم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نام این شعر سپید: دیگر چه سود از این ها

 

گیسوی ِ موج نقش ِ پریشان

لب های زعفران

دامان ِ دود رنگ ِ صدف گون

چشمان ِ  چلچراغ  ِ امید وار...

لیکن چه سود از این ها

وقتی

طنین ِ شکستن ِ صدها صدای بال ِ پری ها

در گوش می وزد.

*

لیکن چه سود

وقتی

در تیررس فجیع ویرانه ها ی باد

طوفان اشک دوناله ی  ِ بی نام

بی داد می شود.

*

لیکن چه سود

وقتی

در رنج های درد ِ همیشه

در خانه ی آوارهای شکفته

تعریف ِ بی سبب ِ تکفیر,

در زخم  بی دریغ دو مادر

در فقر ِ تکه ای از نان

آغاز می شود.

*

وقتی

رمیده است مفهوم ِ بی دوام  ِعدالت

در بطن ِ حق ُکشی...

دیگر

در این قضاوت ِ عاصی

ز وجدان ِ مفقود ِ قرن های ننگ

حرفی دگر مزن...

*

اکنون

تقدیر ما چنین است:

گیسوی زاغ  فام

لب های خون به خاک

دامان ِ کفن پوش ِ مردمان

بر روی استخوان...

در چشم ِ بی چراغ ِ غم آلود ِ تو

اما

دیگر چه سود از این ها...

 

م.آرمان  5 بهمن 1387

رشــت

توضیحات: حکایت این شعر :در بعد از ظهر روزی بسیار غمگین و یاس آور سروده شد. گویی که تمام لذت های عالم در نگاه من از ماهیت های  خود خالی شده بودند...

 

+?????? شنبه دوازدهم بهمن 1387??23:40?? م. آرمان | |



تنها او دانای کل است

فرهیخته ی گرامی :جناب آقای آرمان میرزانژاد

با سلام و احترام فراوان

ضمن تبریک فراوان به مناسبت انتخاب شما برای حضور در " دایره المعارف داستان نویسان و شاعران ایران " به پیوست این ایمیل دستورالعمل و نمونه ی فرم " دایره المعارف داستان نویسان و شاعران ایران " برای شما ارسال می گردد .لطفا فایل پیوست شده را پس از دانلود پرینت نموده و پس از تکمیل نهایی حداکثر تا 26 دی ماه برای ما ارسال نمایید .

جهت کسب اطلاعات بیشتر در این خصوص می توانید همه روزه به جز روزهای اداری از ساعت 9 الی 14 از طریق شماره ی تماس مذکور با ما در تماس باشید .  همچنین دبیرخانه ی الکترونیکی نخستین جایزه ی ادبی ایران از طریق همین پست الکترونیکی با شما در ارتباط می باشد .

با مهر
--

لازم به ذکر است که کتاب "دایره المعارف شاعران و نویسندگان ایران" در اردیبهشت ماه ۸۸ در نمایشگاه بین المللی کتاب توسط نشر -سخن گستر- وارد بازار می شود.

توضیحاتی درباره ی کتاب نخستین جایزه ی ادبی ایران

http://jayezeyeadabi.com/index.php?option=com_content&task=view&id=60&Itemid=32

 

 

+?????? یکشنبه بیست و دوم دی 1387??23:45?? م. آرمان | |

 

دو شعر کوتاه


فاختگان ِ جوان

بر صدف واره ي ابرهاي َپلشت
مي پيماند و من
در ساکت ِ هميشگي ِ اندوه
تو بگو
کدامين ِ مان انسان ِ جاودانه را
يابنده تر است؟

*
نه تو فاحشه نيستي امشب
مريم مقدسي به ظن ِ خود!
که با خواهشي خراب  
حمق ِ هزار مرد ِ صومعه بر باد داده را
در لب ِ لعلشان
تصوير کرده اي...

یک شعر بلند: جاودانه گی !

اي من
اي خسته
اي  پر شکسته  در حريق ِ بادهاي ننگ
تقدير خانه زاد زمين را
با فريب درون
!کام  ِ رهايي نيست

*
اما
در انحصار   ِ مشوب ِ ساختن
انسان ِ واقعي ِ هدف را
در ستوه ِ مذاب ِ  درد ِ اصيل ِ خود
ساختم.

ليک
شکوه ِ زيستن ِ باقي
اين عشق ِ مستمر 
در باغ  ِ  بي کرانه ي تفهيم
تخطي
 نخواهد بود.
*
وامانده ام -
 به فکر رسيدن
بکاوم
در عدول ِ الفاظ ِ نابکار
 حقيقت و  هيچ را....
نمي دانم
تشکيک ِ انتخاب راه هميشه را
چگونه
   به ايمان ِ نارواي  ِ مرگ
خاکستر کبود ِ نبودن
بپذيرم؟
*
که زندگي
اين هست تر ز نيست
به شرط رنج.
چگونه
مي کند مرعوب و باژگون
انسان ِ طرد ساز ِ ياس را
 به خاک سياه زجر؟!؟
*

گر زندگي
 بيرق بلند يست از شعور
,اين بي هلاک پر اشباع ِ خواستن

بايد بسازد انسان ِ ناب را
 در ساحت ِ پر انگيزه ي  تلاش.

بايد بيابد عشق ِ بي زوال  را
در اشتياق بدعت ِ مانايي وجود.
*
آن گاه ست که بي هراس
آفتاب ِ خفته ز بانگ  آتش تکوين
انسان محال کار را
به فرداي هميشه ي ماندن
کور نمي کند
بيدار مي کند.
*
ليک
َمگذار  بي ياد ِ بيخ و بن
در اتحاد ِ خواب خبيث ِ هيچ
بپوسم.
به نام ياس 
از اين سراي عبث گونه ِ کريه
ببازم .
به انتشار هيچ و هنوز
بنازم .
چو تنديس نا متين  ِ بلاهت
شوم
 به خاک.
*
ّمگذار اين چنين:
بي لحن و منکثر
با اين تجاهل افراطي ِ سقوط
بياميزم.

با مرگ
اين طعنه زن ِ خود بين  ِ و ناشناس
از زيستنِ جاري
بپرهيزم.


اي من
اي خسته
اي  پر شکسته در هجوم بادهاي ننگ
تقدير ِ خانه زاد زمين را
 آيا
با رنج اکتشاف و مصيبت
 راه رهايي نيست؟

م.آرمان - اواسط آذر ۸۷

+?????? چهارشنبه سیزدهم آذر 1387??23:18?? م. آرمان | |

  شعر نیمایی شب هفتم از م.آرمان در سایت تخصصی شعر نیمایی دینگ دانگ

http://www.dingdaang.com/article.aspx?id=306

 

*

مقاله ای در باب سبک واژگان شعر نیما یوشیج  - از م. آرمان/ در وبلاک تخصصی شعر نیمایی - دینگ دانگ...

http://www.dingdaang.com/article.aspx?id=348

شعر نیمایی خزان در سایت نیمکت

http://www.neemkat.com/showthread.php?tid=783

 

تقدیم به دوست ماندگار : میثم همرنگ!

خورشید ِ زرد پر

از سر ِ کاج ِ تکیده ای

بیرون جهیده است.

غروب غمین ِ مرا

تو- پگاه کن.

تقدیم به دوست دور -اما نزدیک: امیر مهدوی!

درخت جوان سالیست

نه- با آزاله های هرزه و پیر.

لیک

در رهگذار ِ عابران ِ سکوت

با برگ های سرخ ِ رنج

آزاد نخواهد بود.

در ظلام ِ فجیع بی ریشه گی ِ ما...

_____________________________________________________

هي هاي
آناهيتا
بانوي روح زلال آب
بنگر که چگونه اسب ِ سپيد يال
در فخر ِ زرتاب ِ شالي زاراني ,
خورشيد بخت و بلند
مي گذرد
*
و غروبي پر رمز
در پس ِ درختان ِ سايه ساز ِ سيب
تازان, چون دودانگيز وهم
در کوره ي خموشي به طاق حزن
نبض نحيفي ست , که در انعکاس ابرها و باد
انکار مي شود
*
اما تو
در جهان خوش باورانه ات
در دشت هاي وسوسه آسا
از عطر زار عشق
گويي
دختر فراخ چشمي , به صحن شوق
تو طاووس حرير بالي و نم نمک
دام مرا به دانه ي لذيذ نگاه خود
نزديک مي کني
*
لبخنده اي
مانوس و پر مليح در آينه اي
پيراهني
چو خوشه اي هزار رج به ژرف خاک -
اندامي
بسان برنج- نرم پيکر و لطيف
خرامنده و صنم رو
خويشتن را
بي لمس غروري مهمل
زيبنده مي کني
*
هي هاي
آناهيتا
بانوي پاک دامن آب ها و اشک
اينک چه سود مرا
از اين همه وهم و دروغ ها
مرداب و درد ها
شور و شرار ها
*
اکنون که بي توام
در سهمناک ترين انزواي مهذب زمينيان
بر جبين منحني ظهره اي, پر جوش
روانه بر سرودي غزال وار
بيداد مي شوم بر بي وجودي ات
که از وجود توست
اينک چه سود مرا
بي آب آتشين و نگاهي
پر چنگ ترين راه راهبانه را
آواز مي کنم
*
آناهيتا
تو دروغ دل آويز را
با عذابهاي کافرانه ات در کيش ِ خويشتن
معدوم نمي کنم به خيالي
*
در بستر لطيف خواب من توايي
از عشق گفته اي و با ناز خفته اي
مي بوسمت بخواب

شهريور 87

(نام آناهیتا را از اسامی ِ اسطوره ای- تاریخی ِ ایران باستان گرفته ام . و ماحصل خیالات شاعرانه ای است که با نیاز به یک انسان انتزاعی و پرورده ی ذهن من تطبیق داده شده است)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


سياه
در سياه
در سياه
خفته است سازگار و سخيف
در تکدر بي نصيبي , انسان ِ نا خلف
نابيناي کريه مانندي
که در بي کرانه گي خويش
حقير
عصا کش مفلوکي ست به نام "بينايي
و نمي خواهد بکاود و ببيند و بداند

که فهمي بزرگ را-
در انزوايي نجيب بار
چه مصدر مهيبي ست زيستن
و سرودن
در اين جا
نه تاب ناک ِ اشتياق ِ رنگ شقايقي
مي فريبد نور را
به سايه ام
و
نه التذاذ ِ يگانه ي خدايي جاري
در انتظاري شگرف
مي جوشد بر عروق ِ کهنه ام
که عشق را
زمين را
.طرد کرده است
و نه التهاب ِ خوف انگيز ِاضطرابي ,مهين
چون مرگ
بدرود اي انسان بي هدف اعصار منحطط
بدرود که گذشته و گذاشته اي زمان را
در من
تلف
دردا که تو فهم ِ پر فخم ِجاودانگي را -
نا اميد از خدايت
بر دادخواهي ِ دست نايافته اي
به نام عدالتِ عظيم
بر باد داده اي
ديگر مرا چه حرف و چه شور و چه باوريست
با تو اي انسان منکثر؟

اي بد آهنگ کار ترين تسليم ِ انحراف...

دوست همیشگی شما

م.آرمان

+?????? پنجشنبه نهم آبان 1387??22:52?? م. آرمان | |

 

 وبلاگ اختصاصی پدر شعرنو -در مصاحبه ای با - بانو "سیمین دانشور" همسر" جلال آل احمد" درباره زندگی نیما یوشیج بروز است...                                              

http://www.nimaushij.blogfa.com


تر کرده است به روح فرحناک آفتاب 
گل گون لبان خود

آشفته  به دامن  پاکش - حرير باد
گيسوي خوشه تبارش بسان دود
لغزيده - پر  شتاب.
*
در راه اين هميشه بخواب هاي وهم
گويي که خضر گران مند ِسبز پاي
نوشيده است به ظلمت, آب حيات او.
*
چنگي فشرده سخت - حزن سياهي به  خاطرم
,چو طوفان  ِتازان 
 موقر به حالتي ست
 .نگين نگاه او
*
درپشت پنجره ي تار ِابرها - خورشيد پير بخت
خشکيده درطلوع نگاهش اميد عشق
آن سوي زندگي
تابندگي
گريز
صد نبض نو شکفته به قلبي ز ياس
...پژمرده ميشود
*
آوخ
 در اين سطور مرگ افکن ِ هنوز
چرخيده  باغ ِ بهار ِ سالهاي  دور و
باز
پاييز در  من است...

در بادو بوي مهر
 آواز دلبرانه ي نگاري دوباره ساز
شنيده نمي شود 
آهنگ دلکش شرمي ,
.از گناه دوباره اي
اينک
پگاه بي رمق در دشتگاه صبح
آرام مي خزد
اينجا منم
در روزن  ِ بي سرود  نگاه  تو
اين تلخ کامه روز را
بي هم عنان عشق
در  خستگي
جنون
تکرار نمي کنم
اعدام مي کنم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خاضعانه
به معبر از خود گذشتنش
اين رنج راهبانه را
بر دوش مي کشد.

بي آنکه بگويد
 اين بي طلوع ِ سرخ نقش
کي , شب شکن شود؟

بر راه پر مخافت  دردي که تلخ ناک ,
  چون غصه  مي تپد
  ,  بر قلب انزجار

 اين فکر                                                                                                          
حس شگرف ِ راهيست که مرد را 
از صعب ِ زيستنش
آغاز مي کند.

*
در چشم ِ فاجران ِ تحجر گريخته اي به ننگ
آيينه دار حقيقتي ست او  به  ديدنش
ليکن
به لمح نگارين درد عميق تو -
او با زبان درونش
آواز مي شود...
* * *
اين مرد شور سر
که قصه ي نهانش
خود درد کهنه اي ست
بر بطن ِ مشقت وار  ِ اين عصر ِ طرد نام
تقرير مي شود
*
با ديو خفته به عمق گلويش
فرياد هر آنچه دهان بر باد رفته را
با چنگ مست ساز و حزينش
بيداد مي کند: بايد بريد لواي  معذب هر آنکه کفر  را
 تزوير ساز ,
چو زهد رياپروري به جان
.افراشته مي کند

بايد دريد چشم  و حجاب ِ گناه آميزه ي قضا
که سحر عشق را
به ايماني از يقين
.ديدن  نمي کند

*
من خواهمت که تو   صبحي شوي بلند
عريان
به صحن باد
در  لهو سار ِ دلبرانه ات
 با چشم  ِ  شوخ مست
در پيچ پيچ  ِ مليح  ِ  گيسوان خود
.آزاد تر شوي
من خواهمت که تو ديگر
روياي زيست را
 در آبگينه ي هدف
بر خواب پليد آنان که  بي تو اند
اما
  در تو کشيده اند ,فانوس حزن را
,از طرح  ِ  صد رنگ و ظريف خواب هاي خود
.بيدارتر شوي

وامانده ام 
 به حرف ملالي, که پر شکوه 
در بغض عارفانه ي نجيبي
.محدود مي شود

 مي خواهمت که بغض عظيم اين خلق خسته را
با ژرف ناي مديد ِ زخمي که مي خورند
فرياد تر کنيم
آري
فرياد ,بايد ِهر آنچه بودن است
اين است حرف ِ درد
فرياد, سر کنيم
...

م.آرمان
ميرزانژاد
87/4/22

http://majaleh-iran.blogfa.com/post-260.aspx

شعری از :م.آرمان در  مجله ی ایران...

http://majaleh-iran.blogfa.com/post-273.aspx

شعر  خزان: از م.آرمان در مجله ی ایران

+?????? یکشنبه سی و یکم شهریور 1387??0:59?? م. آرمان | |

انسان ایرانی

شب اول
مي کند اين کاسه هاي فقر را - افزون
تا بگيرد کشت زاران , بخت ِ آتش ناک قحطي را  -
شب دوم
مي فشاند دانه هاي نا اميدي اين جهانخواره
 نا نرويد هيچ " آبادي" نگاه ِ ما
شب سوم
صف به صف اين گشنه گان در رنج ِ ناني تن به راهِ اين خراب آباد
مي برند آه..., چشم تر دامانِ شان را در سري رنجور
تا نبيند ديده شان اين: پَست  رسم ِ بي نوايي را
شب چارم
من به آواز حزين زندگاني اين چنين مهجور و دم خسته
مي دهم تصوير "دردي را " ز خون رفته گان تو به چشم تو
آنچناني که به گور حسرتي اين مردمانِ طرد ِ ناقص خلق
کرده در دل آروزهاي نهان زندگاني را به بطن خاک
شب پنجم
اين تباهي زمان است
همچنان آوار تخدير شباني سخت , مي مکد اين خون خورشيد جوانم را
در سحر مانده ظلام ِ خواب ِ ما بر خستگي هامان
شب ششم
اين يتيمان تک به تک محروم و جان فرسا
کاسه هاشان را بسان بي کسان, وه ,اين بخار سرد تقدير,  مي کند مدهوش
شب هفتم
مرگ در حرف  است
بر زبانت مي زند ُمهر ِ "نبودن" را
تا شوي خاموش!

نوشته :م.آرمان میرزانژاد

24 مرداد
سال 87

سایت ادبی نیمکت شعر سپید - "انسان من" از م. آرمان

نhttp://www.neemkat.com/showthread.php?tid=607&pid=2834&#pid2834

 

+?????? شنبه دوم شهریور 1387??0:0?? م. آرمان | |

دوستان گرامی!

خواستگاه ِ زبان محاوره(یا همان آرگو) در طرز کار من نمی تواند با حوائج و نیازهای خاص زندگی پر آزمون من برابری کند. طبعا- آن که معانی عظیمی  را در نظر می گیردترکیبات و کلمات عوام - شهامت  فریب دهندگی اش را ندارد. و باز هم نمی تواند در تکامل کاری از حیث نقدینگی کیفی اثر – حس وشور و التهاب حماسی  نگارنده را سوق دهد .و کارآیند تفکرات و احساسات مهیج آن باشد. مع الوصف چیزی  به قدرت اکتشاف و تحقیق گونه گون شخص شاعر اضافه نمی کند. هر چند به ایمان من –( انسان بودن مقدم بر شاعر بودن است) بنابراین تحت اقتضای حال و نیات من - در این بخش از "زیستن" فکر می کنم معانی عالی و بلند- انسان را به فراخنای تجسس و بررسی , در انتخاب درست واژگان می کشد. در صورتی که  این حس ماجراجوایانه و غریب برای همه توجیح پذیر نیست !.و به نقل از نیمایوشیج مان: زبان عوام, آن قدر غنی نیست  وا گر شاعر فقط  در آن تفحص کند سبک را به درجه ی نازل پایین برده و بالطبع معانی را از جنس نازل گرفته است .... و شعرایی که شخصیت فکری داشته اند شخصیت در انتخاب کلمات را هم داشته اند در اشعار حافظ و نظامی دقت کنید. این دو نفر بخصوص از آن اشخاص هستند. زبان , ناقص است و کوتاهی دارد و فقیر است . رسایی و کمال آن به دست شاعر است....

 

 میرزا کوچک- اسطوره ی گیلان

برای مردی بزرگ که "کوچک جنگلی" نام گرفت...

 

پنداري

شکسته گوي ِ رنج نقشي بود

محال باور و راستين

ليکن

مسيح کوش و يگانه رمز

شب را به لب سرودن ِ کفري

پيکار مي نمود.

*

ميرزاي جنگلي

بي آن که تخطي ِ زيستن

بفريبد آن را , زمنفور بودنش

درنگ پيشه , کار کرد و با وقار

به دار رفت

اناحقي نگفت

سبحاني اي نزاد

ليکن , به باد هم نداد  اين خط سبز   را.

با خود نجابت ِکوهي ِستُرگ سر

نشانه داشت.

همچون- يلي به ديو ِخراب پيکري

دستي به جنگ داد و اما

نادرانه , به پاي خويشتن- استوار شد.

*

کسما  و فومن و ماسوله  را - به جهد

به فتحي, غريبانه و  عزيز

هم آينه, به جهان ِ ملوني

. آزاد کرده بود

*

آواز گل رويي

که بي درنگ,

جنگل نخوانده بود

ناباورانه! هرگز  صدا نکرد ,

 ليکن گمان نداشت

که خفته است

 مانند بي غمان.1

 باری , زمين ِ سست خاک و نهيف را

 ايوب ِ صبر ,به جان کشيد و ماند

 *

چندان اميد  "ِشدن" را

در دل شکوفه داشت

که خان ِ خراب را  - با گام هاي فراخش- درخور نبود حضور2

ميرزاي جنگلم!

چشماني از فروغ  ِتهور و درد را

افسانه داشت و سوخت

در شعله سار قلب سوزناک وي

 تاريخ  - گريه کرد

 

فرياد کشيد جنگل  "زرميخ گوراب" را*3

شير و شرار بود

وحشت نکرد و عدوي روبه فگار را*4

منکوب کرده بود

*

امروز صد فغان

که کوههاي استوار و خموش عصر من

بي قيد و بي هدف

از سالهاي باد-

 بي برگ و بار, شدند

*

 فاتح چو غرور مردي که از يقيين

پيروز مي شود

يک مرد منقلب - ميرزاي کوه بال

 گيلان چو اويي, به پرواز رشک پرورش.

در تن نديد و نيست

*

بر دوش دوش مهين رنج آب ِ مردمش

جاويد و زنده ماند

ميرزاي حق طلب

از تو براي ما

حرفي دگر نماند!

 

نویسنده:م.آرمان-میرزانژاد

 

 

توضيحات

1" مانند بی غمان – الهام و اشاره از تصنیف گیلگی معروف – که در دستگاه دشتی سروده شده است: چقد جنگل خوسی / ملت واسی / خستانبوستی/ می جان جانانا – تر گوما میرزا کوچک خانا....صفحه ی 330 کتاب سردار جنگل – به نظم ابراهیم فخرایی...

2: خان ِ خراب را: رضا خان

3- گوراب زرميخ" نام یکی از شهرهای استان گیلان در شمال ایران است

و چون در رسا بودن شکل معنایی کار چندان توفیری حس نمی شد ترکیب آن را جابجا کردم

4- عدوی : دشمن – روبه فگار- روبای حیله گر -که منظور به انگلیس است که با مناسبات شوم دیپلماتیک خود و حمایت به رضا خان و دولت مرکزی – مصالح  و مواضع میرزاکوچک را برای تشکیل جمهوری در گیلان و بعد از آن در ایران- سرکوب کرده بود.

5- سترگ سر –  بامفهوم  کنایی و استعاری به معنای" ژرف اندیش" گرفته ام .

http://www.dingdaang.com/article.aspx?id=182

شعر "صبح لبخند "در رسانه ی تخصصی شعر آزاد نیمایی

 

+?????? سه شنبه پانزدهم مرداد 1387??0:15?? م. آرمان | |

این قطعه در ابتدای حکایت خود درصنف یک تک بیتی قرار داشت که سعی داشته ام آن را با فضای غزل
قدمایی تطبیق دهم .نمونه ی این کار حسن تعلیلی ست ,هر چند از حیث ساختار به مثابه فرمالیست هایی است که فی الواقع در شکل غزل مثنوی ها ی رایج سروده می شود اما بر این اعتقاد راسخم که هنوز قوالب کلاسیک می تواند انگیزه و التهاب و طیف معرفتی شاعر را  در خود  متبلور کند . هرچند  اين قطعه "در صراحت واقع بيني آن - غزلي ست با  کسر  یک قافیه ی ساده در طرح اصيل خود...


من موج سبز ِِ فام و درياي پر شرر                  بر هرخسي ز چشم بد انديش فارقم

بالی نمی زنم که در تن اندک هوس                در روح سرکشی چو مرغانی عاشقم

در من  هزار جرس چو آتش مي افکند            ديوانه کيش ز عذرا نالان چون وامقم

با چشم خون غبار دل از سر در کنم                 با روح پاک ز خاک سياهي بارقم

هاتف به گوش و  چنگ مطرب  بر هوش من     در پرده بي سخن به هر آهي لايقم

ما را بدين دروغ  ِ ديولاخي در گذر                      بي چشم سفله گان ريا کار صادقم

                                                      *     *     *
اين بار چو کلک من ز نيمايي يان نرفت              فردا سري به شور نيمايي , خالقم
  

م.آرمان- میرزانژاد

*********************************************************************

 

نام شعر: زاغ يا خوش خبر؟

ديروز  را
در نوحه خواني ِ محقرانه اي
چو ن زهد ِ بي يقين
 ره بر سخن نبود گواه ِ حقيقتي
*
ليک  هر چه بود سخن را
و من شنيده ام بارها
چون کفر فحش بار و پليدي
راه زلال آب را بر  نکبتي  سخيف
 .مسدود  مي نمود
در شگرد  ِ مخالف سراي ِ  لبخند
  در ثقل جاي گريه ما ن
عذاب در عزاي " نگفتن" را
.لبريز مي نمود
*
آري نگاه ِ نور نبود
 هر چه بود
 حرف ِ غبار ِ ديده بر گرفته بود
بخت ذلت نماي و مکدر يک زاغ پير
بعد از هزار سال خوانش محنت گذار خود
چگونه مي توان کرد باور

که زاغ بد آهنگ نيز  -
 باغ  را
ترک کرده است!
*   *    *
اکنون بهار را
سرود " خوش خبراني "جوان و مبازر است
در ساحت موقرانه ي شان به فردا
آواز را به باغ
با جرائتي فهيم
آغاز مي کنند
بنگر
که مرگ  را با هزار چشم  ِديده شان
در زندگي ي  ِ خود
انکار مي کنند
*
اکنون نگاه کن
فرقي به بطن ِ  عظيم ِ اين کشف ِ تازه نيست؟
فرقي روا نيست در مرگ ِ زاغ شوم ؟
با مرگ ِ"خوش خبر؟

اويل خرداد 87

http://www.dingdaang.com/article.aspx?id=182

شعر  صبح لبخند در رسانه تخصصی شعر نیمایی( دینگ دانگ)

+?????? جمعه بیست و هشتم تیر 1387??1:4?? م. آرمان | |

 

در اين ساعت , هيچ رغبت و شوري در اطراف من به تحرک ديده نمي شود . هر چيز در بطن خاموشي و سکوت , معناي غليظ انزوا را در خود متبادر مي کند.
اما مي خواهي تو را به مراتب اشتياق ,به طرز شورانگيزي دعوت کنم؟ با صداي لطيف آنچه که
با قلب من هم آهنگ شده , براي تو اين وسعت از تنهايي را تشريح نمايم؟
مي خواهي - به حکم سنگين يک انسان دردمند- تو را به اعماق انحراف يک شاعر- در لحظه هاي پاکي
که آن رابه کنه - شدن - مي رساند ببرم و در آنجا چشم تو به اين گوشه گيري ِ عجيب خيره شود! و ببيني اين حالات در چه مراحلي به انتهاي قداست خود نزديک مي شود . اين مکنونات قلبي براي کسي  که به ارزش هاي مجرد انساني فکر مي کند. نمود انکار ناپذيري دارد .
 لحظه هاي غم وياس و اشک . بخشي از زندگي است و دروني هاي پر تجسس و مشوش يک
انسان اهل نظر را تشديد مي کند. باز نه  آنهايي که ريا و دروغ و حسد آنها را به مقصد شوم شان تحريک مي کند.
صداي اين دسته گوش خراش ترين نواهاي طبيعت است . تصوير متحول يک دريا را با امواج از هم گيسخته و گاها منظم آن تماشا کن . آنچه که تو را به انگيزه و حس ديدن سوق مي دهد بي شک - آن وضوح و زلالي و عمق بي مانند دريا است که روح انسان , با ژرفناي بزرگ آن طبيعت آشفته خو مي گيرد.

من صداقت و عظمت قلب آدمي رادر آن لحظه هاي عزيز (اکتشاف و رسيدن) به نقطه اي مي دانم که در گذشته از محالات بود و در آينده امکان آن بي هيچ انکاري - صورت پذير است
 همين طور بايد فکر کرد وادامه داد و نمي بايست در انديشه و حال رودخانه اي غرق شد
. شما ديده ايد گاها اقيانوس هايي هم هستند در قلب انسان هايي, که التهاب و جوشش را در محبت کردن مي بينند
 و هر حرکتي نشانه ي پيامي است
دوست ناتمام شما
م.آرمان
 ساعت 3 بعد از ظهر چهارشنبه
87/
4/
12

****
نام شعر: انسان ِ من


انسان ِ من
ديوار ِ به  خشت در آرميده را
آوار
آوار
در آواز ِ شکستن ِ اين طرد ِ سياه سال
چون شرط بر يقين
آزاد کن
آغاز کن .
که هر  خراب ِ خار خسته را ديده ام
در ثمر
نشانه ايست...

وراي ِ "بودن"
به حيرتي
شدن " به راه  را,
به تنگناي ِتزلزل از دوندگي
بهانه ايست...
*
مرگ , در بستر انديشه 
تخت
ميان به خواب نيست , بسته است
چه فکر خام کرده مرگ؟

چه فکر خام کرده مرگ ؟

بي درنگ
به خوف زار ِ محو راه ِگنگ ِ جا
در کمين
نشسته است ؟

*
ور نه انسان منقلب
ديوار خشت, به نور  بسته را -

بي گمان
نگون,
 نگاه
مي کند
ورنه انسان منقلب
کوههاي سخت  بر جدار سنگ  تنيده را
تحجر سهو است برايش
 هنگام که تيشه هاي مکرر ِ "خواستن" با تيغه هاي  مستهلکش
شدن
شدن 
 شدن را
  نشايد از خودش رها کرد 
  به حکم  زندگي ي ِ سهل
 از خود مهار کرد.
*
و چه تلخ نوش   فرو کرد خواهد
  در عروق  زندگي 
مرگ را - انسان بي خرد
آنگاه که خود فريبي  ي ِ بي تعمدش -
 دردهايش را بر هول گاه  ِ بي فروغ  ِ مرگ
طعنه بر "هيج "  عمق مي افزايد
*
آنگاه ست که ديگر , اميد را بر زمين
 انسان حقيقت سرا - روايت نخواهد کرد

آنجاست که دگر انسان را
حکايت قاطعانه اي ,  
بيدار مي کند
 از زمان نبودنش
*
آن گاه ست که انسان
راستي " را چون دروغ "
از "داد خواهي" مفرطش
بي  داد  مي کند
جهان را به غفلتي  غليظ چون گيج گاه کور ِ تن خموده اي
بيمار مي کند
*
اما اما
من اين ميان
دچار  ِ نيش نيش ِ فکرهاي ِ"هست" خود
بر درون زبانه  مي کشم به نيستن
فکر مي کنم به درد
به زيستن
*
انسان ِ من
انسانِ قرن هاي دور دست  را
به خواستگاه  ِ غايتش, در خواست مي کند
به تنگ بر قفس تکيده را
آزاد مي کند
آزادي را
آه...
آزادي را
آغاز مي کند
مرگ را
آباد مي کند

شعر سپيد: م.آرمان ميرزانژاد

+?????? یکشنبه شانزدهم تیر 1387??23:22?? م. آرمان | |

صبح لبخند

 آسمان را چون هزاران طاق ِ بي شعله

به خفيه گاه ِ سرد ِ خويشتن

در قفس کردند.

*

چشم ها را

با نگاه ِ  اين خراب ِ نقش ها, تاريک

سهم ديدن نيست.

در سحرگاهان چراغ خانه - چون اميد من لبريز

بر نمي سوزد.

همچنان در چشمه ها خورشيد غم چون دختري افسرده بر بالين بخت خود

اندکي بر جا نشاط صبح زرين سر نمي گيرد.

پشت اين طوفان سوار مرگ ما در راه پست خود

در نبردي کينه آور کرده در سر نقشه هاي مرگ را

تصوير,

(تا وراي هر خرابي

بودني باشد!!!)

*

پشت اين ويرانه ها چون سايه هاي  بي زوال  شب

چهره ها بي رنگ و بي جانند...

اندک اندک

 بي نشاطي پر ز دردي کهنه بايد مرد

خانه ها بي ناله ها در خواب صبحي

در سکوت يکدگر هستند بی سامان !!!

*

وليکن

من به کارگاهي فکر خود

هر نفس هر نقش

مي کشم بانگ رسيدن را به اين شبگير

با هزاران حيله چون افسون چشم شب

از رهايي مي زنم بار دگر لبخند

تا ببينم صبح فردا ...

نوشته شده  ی : م.آرمان -میرزانژاد

اوایل خرداد ۸۷

 http://www.shereno.com/news2.php?op=show&id=3978

شعر : "صبح لبخند "در سایت شعر نوی ایران

+?????? چهارشنبه پنجم تیر 1387??0:0?? م. آرمان | |


      
      خزان
       این آخرین تیر است

      ز در گاه خیال سرد این زندان

      بدان. این پست ترین روزیست

      که تیره خط زند با تو شبی گریان وبس بطلان

        نگاهم سرد
       روانم سرد

      از اندیشه و وجدان گویا است.

      به چشمانت اگر یابی به آینه

      سکوت مبهم اجداد تاریک است

      به چشمانت اگر یابی به آینه

      زکات شک و تردید است به ایمانش

      درختان وحشت از تاریخ تابستان

      چه بی رویا آن برگان

      که در رقصند

      درعصیان فصلی سرد-پائیز

      ببار باران ببار

      زمین این نوح بی فرجام

      یک خشکیده نسلی را چه بی تاب در خودش گم می کند نامرد

      زمین ظالم

      نفس سنگین

     من از این راه بی راه

     می شوم نفرین

      خزان.
      این آخرین تردید برگانی ست

     از این دنیای خاکستر تبار و لذت مرداب

     و نه دریا

      و اعدام هزاران رنگ تابستان و فصلهایی

      به روح خسته این خاک و این زندان

      آرمان 85/6/7

سایت تخصصی شعر آزاد نیمایی - شعر "شب است هنوز  "     

    http://www.dingdaang.com/article.aspx?id=128

+?????? شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387??0:31?? م. آرمان | |

هيهات که از فغان به تنگ آمده ام
دودم به دلٌ ولي چو سنگ امده ام
در عالم خاکي ام مرا حرفي نيست
گنجم,که تو گفته اي به ننگ آمده ام.

رباعي
*
چون نازک حريري که تابد به آینه
بر نقش هاي ِ حزين ِ گيسوي تو سياه
بر دره هاي عميق  ِ احساسي از غريب
بر غصه هاي من , در دام ابتلا
اين سان کسي ز شوق  تو  آفاق را
لبريز مي کند۰

این سان کسی, 
 بادستهاي نهانش  همچون گناه , شگفت
با روح ملتهب
نام تو را به مهر
از دور مي نوشت0
*
اينک منم که زنده ام با شور سرکشم
اينک منم که تابش اميد در من است
با رازهاي لطيف بي شعله مانده ات
خاموشي تو را
بي تاب مي شوم0
آري هنوز ز يادم نرفته است
آري هنوز چو نشان توفنده اي به قلب
بر صخره يا به سنگ
نام تو را زلال
به پاکي عشق که در من است
پيوند مي دهم0
با التهاب قدیم تو - چو ديوانه اي به یاس
آتش به جان ِ پر  ِ پروانه مي زنم
اين سان منم که ز تنگناي حس خود
بي مهري تو را
باور نمي کنم
تصوير مي کنم0

بر اين اساس که فرم کار از حيث نگارش فضاي نيمايي , اما از جهت وزن - که گاها جستاري به يک نثر آهنگين
دارد و با بينش کلاسيک  وقيود  آن سنخيتي ندارد  به نوعي تلفيق آهنگ با معناي آن مي باشد ( دکتر زرین کوب - شعر بی دروغ شعر بی نقاب - بخش نوآوری -  قطعه ی باز باران از گلچین گیلانی  ـ چاب هفتم/.
در نتيجه  اين قطعه به بهانه اوزان آزاد  دست به شلوغي نزده است هر چند با اعتقا د عده ای بزرخی ميان نظم و نثر مي باشد.
اين مباحث و مباني ديگري از شعر نو را در ماههاي آينده تحت مقاله اي با عنوان "ميعاد با نيما يوشيج " منتشر خواهم کرد

تارنمای پدر شعر نو با یادداشت های روزانه و انتقادی وی به روز شد.
www.nimaushij.blogfa.com

 

+?????? دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387??0:38?? م. آرمان | |

 


      و زین مهتاب شب نامی
      حکایت وار می خواند-کلامی را
      کلام ِ نا روایی را
      زند افسانه ای از بر
      در این غوغای شرم آور
      و ابر آلود می نالد در این اندیشه و خوابی که میبند حکایت را
      که سوسو می زند پیغام ِ قلبی و نگاهی وصدایی را
      در گلویش تلخ را, رانده
      ترا از دور بس خوانده
      و در پیراهنی از شعر, نگاهی تیره پس مانده
      در آن تصویر
      سپیدی, سینه ای موزون وبس بی تاب می بیند
      دهانی از تلاطم باز می بیند
      عجب خوابی
      عجب خوابی که می بیند پسر از سر!!!
     .... همان شیرین تاریخیست, می بیند
      لبانش را و هم شیرین می بوسد همان مجنون
      و هم مجنون می بوسد همان شیرین

     در آن صحنه روایت می رود- هردم وبس هردم –صداهایی و بس آهی
      دهانش آه....
      لبانش آه...
      به دست آن پسر غرق است پستانش
      و در بند است آن دیگری....
      در دست و دستانش      
      انتظاری تلخ در بند است
      دستان آن دختر در آن لحظه به مسخ و جرم زن بودن
      خطر ناک است و , دشوار است
      که دختر بودن و ماندن در این شبهای شهوانی .
      بسی سخت است
      و گر گویی از آن اندام عریانش
      ولع لبریز می گردد
       به مرز آه ...تب آلود- صدایی از خراش- از درد
      به گوش شهر می آید
      صدای جیغ آن دختر بسی از دور می آید
      در آن حالت
      چه کیفی می کند دختر
      چه عشقی می کند آن مرد ِ نا مرد ِهوس آلود
      (و ننگین چهره ی  تاریک این تاریخ چه می خواهد

       چه می خواند چه می گوید؟؟؟)
      لبانش را چه رنگین می کند شهوت
      چه زیبا می فشارد دست ِ آن نامرد-
      درآن اندام ِ موزونش- در آن پیکر

***
      در این پایان ِ بی مفهوم و تکراری
      من که بیزارم ازاین قصه
      و فراوانند, روزانی از این قصه
      وآدمها...و آدمها .... وآدمها....
     چه بی شرم, لذتی دارند ازین قصه
      و , فریادی, سرازیر می شود روزی
      از این شبها
      که بیداری !!!
      و پسر, بیدار می دید ست حکایت را!!!
      عجب خوابی
      عجب خوابیست

      م.آرمان
      تابستان ۸۴

+?????? جمعه نهم فروردین 1387??9:0?? م. آرمان | |

 

نرم نرمک مي رسد فصل شکفتن
فصل ديدار
دست بر دست نسيم و نور و
نسرين هاي بيدار
*
سنبل و عطر شکوفه 
يار  ِ مستي
نغمه در  باد  و بنفشه
 شور هستي
*
رقص افشان نقش , در گلهاي رنگين
مي برد پيغام  شيرين را چه سنگين
*
سبزه زاران خيس مي گردد ز باران
نرم نرمک مي رسد فصل بهاران
*
چشم نرگس با شقايق شاد و خندان
 باد نوروز
ياد ياران
نرم نرمک مي رسد فصل بهاران....

و یک رباعی ....

با ياد تو اي نگار پر حيله و چنگ
آهنگ تو زد چه ساز با سينه تنگ؟
از ياد تو گوش هوش ما شد لبريز
آخر به کجا رسند با دوست به جنگ؟

م.آرمان
اوايل اسفند 86


 

+?????? سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386??1:51?? م. آرمان | |

 

اين متن که شامل نکات بسيار ظريف و همچنين مبهم براي مخاطب شعر نيمايي از ديدگاه يک شاعر قدمايي است در واقع  مجموعه ي  تلاشهاي انکار ناپذير و تحقيات و بررسي هاي نيما يوشيج است که با اين مواضع : هنر را طبعا تابع  قيودي نمي بيند و اين مهم را با استتيک علمي به اثبات مي رساند اما با مطالعه ي (حرفهاي همسايه) از وي  مي بينيم اين آرزو و آمال شاعرانه همان که عنوان ِ[تبديل نظم به نثر] و بر عکس بود در اشعار وي تحقق نمي پذيرد...
اما  بحث به سادگي در اين جا به پايان نمي رسد اما به طور کوتاهي دقت شما را به فنون ذيل جلب مي کنم و در  فرصت هاب بعدي مقالات توجيحي و جنجال بر انگيز ي  درباره اين گونه اشعار که داراي وزن- اما به شکل ديگر- که عروضي نمي نمايند خواهم داشت.

*
وزن نتيجه ي روابط است که بر حسب ذوق تکوين گرفته اند . وزن , جامد و مجرد نيست و نمي تواند باشد... وزني که من به آن معتقدم جدا از موزيک -جدا از عروض- و پيوسته به آن فرم اجباري است که طبيعت کلام ايجاد مي کند
در جاي ديگر در کتاب تعريف و تبصره نامه ي تحليلي که تفسير نيما را بر مي انگيزد به ش. پرتو چنين مي نويسد:
شعر هاي شما که در حقيقت يک نثر آهنگ دار هستند آهنگ در شعرهاي شما موزيک نيست و نبايد براي آن نت خواست.ولي موزيک دارد يعني آنچيزي را که طبيعت زنده و با حرکت مي خواهد...
اما در جواب آنهايي که مي گويند چرا نثر خود را آهنگ دار نوشته ايد و تنشنه ي بيتاب اين کار هستيد؟
بايد بگوييد براي اين که نخواسته ام بدون آهنگ بنويسم اين ساده ترين جواب براي کسيکه در تحول ذوقي است بنابراين  نمي توان گفت : اگر وزن شعرهاي شما با عروض بستگي داشت و همين آزادي در ساخت و پرداختن وزن منظور بود سواي اين خود را نشان مي داد
نکات از نيما يوشيج
اما شعر اين حقير که در  حقيقت يک نثر آهنگين است (و منظور شعر منثور يا سپيد يا بي وزن نمي باشد)1


چون کوليان ِ مشوش  ِ ميخانه ي الست
يا عارفان ِ فسرده _ بر زهدوار شب
بر باده ي ُملوّن ِ  گيتي, به جام دين
لبخند مي زنم
*
آنجا دگر چو سيلي رندان ِ پر فريب
چون روح ِحافظ و انديشه هاي ژرف
بيگانه نيستم
*
با شوخ  و شنگ غريب ِ ديوانگان مست
راحت به سوي او
پرواز مي کنم
*
با دست و رقص ملولانه اي ز شوق
انگار با خدا - در نيست يا که هست
آغاز مي شوم
 *
انسان ديگرم آنجا - يک حال ديگري
آنجا که نيست ز هستي  بيگانه ي زمين

انسان ديگرم ز هستي پر رمز وراز خود
من با نگار و نور
ترکيب مي شوم
*
چون پرده هاي لطيف و معلقي ز نور
در پرتو اي نجيب
تکرار مي شوم
*
آري جهان من اما
ديگر خيال نيست
آنجا که دگر عشق  - تنها بهانه است....
اميد ِ جاودانّي ِ بودن
ديگر محال نيست

م.آرمان
اواسط اسفند 86

 


 

+?????? یکشنبه نوزدهم اسفند 1386??0:16?? م. آرمان | |

با شبانی تیره چون افسانه هايش تلخ و پر نيرنگ
تا خراب آلوده ي انديشه هايش باطل و بي راه
و از شر سخنهايش ,  پليد و کذب چون شيطان
و از گنداب مکر او چو دندانهاي تيز او – کثيف و خرد
بدم مي آيد از اين زندگي ديگر
*
در غبار وحشت کابوس هايش, خواب هاي ما همه ويران
و از طرح سخنهاي دروغش, رنگ ها بي رنگ
حرف ها بي گاه
صداي زجه ها - غمگين و دل خسته
قفس ها- سنگ و در بسته
که فريب است و ملالت وار حرف او
*
او به دستش دشنه هايي سخت وسنگين وار- مي آرد
و از فرط گناه بي کرانش – شرم مي بارد
*
همان  وهم نگاهش پست و بيگانه-
 همان ايمان مسدودش لئيمانه
همه را جز خودش از نيست مي داند
*
اندک اندک مي کشاند قطره هاي خون ما را او چو خون آشام
و ليکن چاه کفر او -بسان چهره اش آرام-
- و بي ديد از ره ديدن چه مي کوشد؟
چه مي جوشد؟
همه گلهاي باغستان ما ! افسوس! رداي شوم اهريمن به تن کردند
دريغ ودرد ! بر اين زهد ِ ننگ آور
*
همه گلهاي باغ چون خوارها سردند
و گلهاي جوان قرباني اين گرگ هار هستند
کسي از اين جنايت های خاموشش نمي داند
و در تيرگي افسانه گي اش تلخ و پر تزوير- مي ماند
انتقامي سخت در راه است
*
گلوها از ستم لبريز
و لب ها در سخن بي چيز
و گلهاي جوان قرباني اين گرگ هار انديش –
*
اندک اندک مي کشاند - قطره هاي خون ما را او چو خون آشام
و ليکن چاه کفرآميز او چون چهره اش آرام
قفس ها هر شبي در خواب پرواز کبوترهاي پر اميد
همه انديشه ها پژمرده و نوميد
و گلهاي جوان قرباني اين گرگ هار هستند
شعر  آزاد:م.آرمان
۲۶ بهمن ۸۶

توضيح:  بنابر سنوات علمي نيما  وبا توجه کتاب(حرفهاي همسايه و تعريف و تبصره وي)بايد اين نکته را ياد آوري و اعلام کرد

که"اين شعرهاي آزاد, آرام و شمرده و با رعايت نقطه گذاري و به حال طبيعي خوانده مي شود
 همانطور که يک قطعه نثر را مي خوانند ۱-خانه سريويلي- ديوان نيما يوشيج

2- در اين شعر کوشش تعادل در طبيعت کلام و تبديل نظم به نثر است بدیهی است که با این اصول شکستگی وز نی از ویژگی های طبیعی تئوری این گونه اشعار می باشند.

+?????? شنبه بیست و هفتم بهمن 1386??0:31?? م. آرمان | |


در شب تاريک و سرد و ساکت و خاموش
چو پروانه به گرد ِ شمع -
نسوزي اي طرب انگيز  - شوق دل
*
اي شرر آلود,  نگاه ِدل نشانت, پاک-
اي  پري وش , حالت معصوم وارت -نيک
من ِغمناک و دلتنگ در شبي بي تو
به ياد آن ميان و موي و مهر تو
هر دمي کنج شبستاني
گرفتم با خيالت  دست  اندر دست  - نمي داني
وگرنه من
 چو  مشتي خاک فرسوده مثال   روح مي مانم
*
اندک اندک
مي تراود حسرتي - با آه
 درون درد من اما
که مي داند
با خيال  غمزه ساز و نازدارت- نرم
هوايي با نهانت دارم اي گلشن لبانت گرم
*
اي جدا مانده زمن - اي دوست
من اگر در شعله افروز جداماندن
سخت در خود مي برم حسرت
يا که از شيريني آن لحظه هاي نادر ديدار
مي جويم بسي فرصت
غنيمت دان اگر  دادم به دست ساغرت جامي
از فراقت آتشي در تن - بر انگيزد
و از وهم دو چشمانت فريبنده -
اين عطش وار سوز ناديده
تو را تکرار خواهد کرد
اين  صفا بخش و صميمي خاطرم را  از
 چه مي خواني
از اين بيمرگ نياز من
چه مي داني
*
اي شرر آلود,  نگاه ِدل نشانت, پاک-
اي  پري وش , حالت ِمعصوم وارت -نيک
من ِغمناک و دلتنگ چون  شبي بي تو
به ياد آن ميان و موي و مهر تو
با خيال عشوه ساز  و نازدارت -يک صدا مانوس
مردي تنها مي کشم نقش تو را آري
هر دمي کنج شبستاني
چو داغ دلبرانه ,نام تو بي نام
مي خوانم
به خواب ديدنت - بيدار مي مانم
م.آرمان
اواسط بهمن 86

 

+?????? سه شنبه شانزدهم بهمن 1386??0:54?? م. آرمان | |

از گيسوان  ِحريري نواز  ِ او , لطيف
تا ابروان ِ کماني اش , کمند
از شعله هاي لهيب ِ شراره اش  به لب
آغاز مي کنم
*
درعشوه هاي نهانش  چو ن ناز, بي نظير
 چشمان او نجيب  
از دلربايي اش - مانوس  و دل فريب
ديوانه مي کند اين تشويش کهنه  را

*
در التهاب مکرر ديدار او - عجيب
 آن مهگون فضاي شوق را
پرواز مي کنم
*
از لمس نازک ِ  صدايش که نيست
 هيچ گوش
 لبريز مي شود  خيال شگفتي اش
 به هوش
*
در آتش  پيغام هاي د ل آواي او دلم
  تصوير  ديدنش
نز ديک مي شود
چون مست مي شوم از هستي مستانه اش به ياد
دل مي برد ز قلب فسردگان و ليک .
هيچش خبر که نيست
*
هر بار غبرتش به انديشه هاي دور
فرياد  ميزند
با مخمل مجعد گيسوي او بلند
تا چنگ   مي کشم
 به  روياي بيچون  قصه هاش
بينم خيال  ظريف نگار او
 آميخته است به سر
 بر خلوت نقره اندوده اي به ابر
لبخند مي زند
مانوس مي شوم
تکرار مي کند.......
28 دي
1386

+?????? سه شنبه دوم بهمن 1386??7:52?? م. آرمان | |

 
 
.برف مي رقصد به گردشگاه خود با تيرگي ِ ابر
ابر مي لغزد چو دود آلود سرشتي , از نهاني دور
 شهر است چو خفته اي مهجور
خواب سنگيني به تن  دارد
و حکايت باز  هم  از درد مي نالد
*
مرد  خواهد  چون ز انديشه کند تدبير
مي پرسد ز خود هر بار
از تقدير
 آيا باز  صدايي مي زند همسايه اي با من 

چشم هاي غم زدش-  بيدار
دست هاي سرد او بيمار
و لبالب مي کند اين غصه را تکرار
راهي نيست
کاري نيست

 )
آيا باز ,حرفي در زباني هست؟
جام جاويد که هست  لبريز
شرابي در دهاني هست)

 روزگار  سرد و سرما 
بي شکايت نيست
بخت  بدبختان
  حکايت نيست...

در هواي منزلت چون گرم
مي گساران  مست  و  بس مدهوش 
 مبادت بي سخن بي غم  نشيني  تخت
تو کارت نيست نخواهد بود کاري هم؟

 !جامه هاي وصله داران را تو آيا ديده اي از چاک 
سهم سرما  برده است آيا تو را برباد
هيچ تسکيني به دردت   بوده است درمان
نه ! نبرد ست  و  نبود ست يک نفس يک بار 
باد ديوانه تو  را با خود برد چون خاک

برف مي چرخد به جولانگاه خود با تيرگي ابر
ابر مي سازد چو دود آلود سرشتي از نهاني دور
منزل فرسوده ي آن مرد مقهور
مي شود مغلوب
مرد  خسته بر دمش فرياد
 به تصويرش غباري سرد
بر فزون سردي اش جان کاه

مثال روح  خود سر گشته
  و  بيراه
 مي گويد
آيا باز ,حرفي در زباني هست؟
جام جاويد که هست  لبريز
شرابي در دهاني هست......؟

آواخر دي 86
م.آرمان

+?????? پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386??0:34?? م. آرمان | |

 چه عـتاب آمــيـز بــود آشــوب اين پاييــز
 بسان بــــــاد هــول انـگيـز - خــراب آورد مـــعمـا را
چـه بـي رحــم اســت
چــه دلـگيـر اســت
 ايــن تـقــدير نـا معــلـوم
*
نـغــمـه ي  خـــامـوش ِمـــرگ را می زند هر دم
بـه گــوش برگــــهـاي نوجـوان افسـوس  
مرا انديشـناک بـا خـــود برد تا تلـخ تر کابـوس

این معما چیست درختان لخت و عریان- سربزیر با خود چه دارند فکر

چــــــــــراغ خستـــــــه تــــــر دل را بيـــــــــافـــــروز
خانــــه ام  ســـرد اســـت

به ايــن ناخــوانده فـــردا - گو بيا اکنون
اين چه نحس و شــرم آلود زندگانــــي است
چه شوم وبد نگاهي است اين تقدير از دم کور

چه عــتاب آمـيز بود بيـداد ايــن پاييز
بسان بـاد هـــول انــــگيز خراب آورد معما را
در دل پر درد من يک آســمان حــرف است

چــــــــــراغ خستـــــــه تــــــر دل را بيـــــــــافـــــروز
خانــــه ام  ســـرد اســـت


م.آرمان 29 آذر 86

 

 

+?????? جمعه سی ام آذر 1386??1:25?? م. آرمان | |


دريغ ودرد

چه درد الود و وحشتناک !

نمي گردد زبانم تا بگويم ما جرا چون بود .

دريغ درد...

چه بود؟اين تير بي رحم از کجا امد ؟

که غمگين باغ بي اواز ما باز

در اين محرومي و عرياني پاييز !

بدينسان ناگهان خاموش وخالي کرد .

ازان تنها و تنها قمري محزون وخوشخوان نيز؟

چه وحشتناک !

نمي ايد مرا باور .

ومن با اين شبيخون هاي بي شرمانه وشومي که دارد مرگ

بدم مي ايد از اين زندگي ديگر .

ندانستم. نميدانم چه حالي بود ؟....

چه گويم آه .

نشستم عاجز بي اختيار آنگاه

به ايماني شگفت اور

بسي پيغامها

سوگند ها دادم

خدارابا شکسته تر دل وباخسته تر خاطر

ودر من باوري بي شک واز من سخت نا باور

نهادم دست هاي خويش چون زنهاريان بر سر

که زنهار،      اي خدا ،    اي داور  ،  اي دادار

مبادا راست باشد اين خبر     ،  زنهار!

تو اخر وحشت واندوه رانشناختي هرگز

ونفشرده است هرگز پنجه اي بغض گلويت.

نميداني چه چنگي در جگر مي افکند اين درد .

ترا هم با تو سوگند آري !مکن  ،   مپسنداين،     مگذار

خداوندا ،   خداوندا   ،   پس از هرگز

پس از هر گز .همين  يک ارزو يک خواست

همين يک بار

ببين غمگين دلم با وحشت و با درد مي گريد...

چه بي رحمند صيادان مرگ اي داد!

و فريادا  .چه بيهوده است اين فرياد .

نهان شد .جاودان شد در ژرفناي خاک خاموش...

چه بي رحمند صيادان

نهان شد رفت.

از اين نفرت شده .مسکين خراب آباد

....

تسلي ميدهم خود را

که اکنون اسمانها را زچشم  اختران دوردست شعر

براو هر شب نثاري هست ...

مثل نامش پاک .

ولي دردا ! دريغا!او چرا خاموش .

چرا در خاک؟

 

+?????? جمعه بیست و پنجم آبان 1386??23:42?? م. آرمان | |

بزن چو رقص غزل شور
به ساز تنهایی
محال اندیش- چوققنوس -باش
به روح نيمایی
* * *
چو خلسه ی ژرفم- به تنگ نای بدن
به صحن موج- آواز
که رفته ام در تو
به شکوت ِ پرواز
در این سرا به سکوتی که کرده ام سوگند
چو سایه ای در باد-که می زند لبخند
نشان گمشده ی خود را هنوز دارم یاد
****
در این خزان بی عطش –من را ببر آنجا
ببر به خیال ستودن –
خیال یک ماوا
* * *
بزن که بارانی –
بمان که خورشیدم
بپاش که رنگین , کمان- شود جانی...
* * *
مرا به هبوت پرندگان
نظاره کردن چه؟
تو خود ترنم عشقی
ترانه کردن چه؟
* * *
چو مردمان غريب نواز – مهرآمیز-
بزن به عزم سفر-
بسوز که رسته ای- تنها
چو موج خسته – بدر
* * *
لبالب تو سحرناک -
ستارگان خواندند
شکوه وسوسه را-
دوباره را
خواندند
* * *
- منم چو شهپر گمنام –
- در این تلاطم شهر
- چو- نقره گان ِ ستاره –
- همه شبم- دفتر
سوال دارم من - تو در کدام راهی؟؟؟
شتاب کن –دیریست!!!
که مي کشم آهی....
در آسمان چو ثریا - به کهکشان– چو ن قاف
نظر به چه بستی – که بردی ام از یاد
* * *
بخوان اگر تو بخواني
- سکوت مي ميرد
تن – شکسته ی برگان
ترانه مي گيرد
- به ابر پاره پاره نظر کن – مرا همان جا بین
- مثال شعله- غروبم - که می تپد گاهی
بيا- ببین - که درونی هزار آوازم
نمی زنم لافی
چو سوز در سازم

به های - هوی سبکسار این دیار افسوس...
هوای هم نفسی نیست- هوای دم سازم
همه سر هوس اند –
همه جنون شنیع ...
منم که شهره عشقم
چو شمع ِ شب سارت

تو را ز دورا دور
بلند می خوانم
بگو که شنيدي
.آه...
بگو که مي مانم!!!

م.آرمان (میرزانژاد)1
86/مهر/9




Lovers always have been distressful
the entire hard-hearted are blissful
in spite of honesty and sweetness
love is neither delicious nor peaceful
نوشته شده در پنجشنبه 12 مهر 1386 - 04:08:11 ارسال از م.آرمان(میرزانژاد)

+?????? سه شنبه هفدهم مهر 1386??16:33?? م. آرمان | |

 

شب همه شب شکسته خواب به چشمم
گوش بر زنگ کاروانستم
با صداهاي نيمه زنده ز دور
همعنان گشته همزبان هستم
*
جاده اما ز همه کس خالي است
ريخته بر آوار آوار
اين منم به زندان شب تيره که باز
شب همه شب
گوش بر زنگ کاروانستم

اين شعر به دو وزن ساخته شده است
تجريش آبان 1337

+?????? یکشنبه پانزدهم مهر 1386??1:36?? م. آرمان | |

 

هر زمان که قدرت جسارت و جراتم را از دست مي دهم چند روز- از زندگي خود را از دست داده ام
بايد بتوانم که در هر لحظه خود را از نو خلق کنم. شايد يک روز موفق به اين کار شدم من در زندگي خود اصطلاحي
دارم که مي گويد: هر مرتبه خلق شو... شما اين اصطلاح را به چه معني استعمال مي کنيد - مگر يک آهنگ که تند مي نوازد مي تواند لغات خود را عوض کند!!!
يکي از دوستان من هم به نوعي ديگر همين را مطرح مي کرد !!!
اما مطمئن باشيد اگر هزاران سال ديگر زنده بمانيم و سکوت کنيم ناگاه صدايي مي آيد و سکوتمان را معنا خواهد کرد مطئن باشيد
آن کس که سکوت کرده است به دنبال صدايي ديگر مي گردد...

براي مردگان سرودي ساخته اند که مضمن آن اين است
اگر قبرستان نباشد
ما مرده اي نخواهيم داشت
تمام قصه هاي دنيا براي ما
از قبرستنهاي مردگان است
تصور کن
اگر قبرستان- وجود نداشت
باز هم  تمام انسان ها مي خنديدند!

 

+?????? یکشنبه هشتم مهر 1386??4:4?? م. آرمان | |

دوستان عزیز

من رفتم به سفر استوایی سرزمین های عشق

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی،

 همّت کن

 و بگو ماهی ها،

حوضشان بی آب است

+?????? دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386??3:43?? م. آرمان | |


     
      وصیت نامهء نیما یوشیج
      <<امشب فکر می کردم با این گذران کثیف که من داشته ام—بزرگی که فقیر و ذلیل
      می شود، حقیقتا جای تحسر است.
       فکر می کردم، برای دکتر حسین مفتاح چیزی بنویسم که وصیت نامه ی من باشد.
      باین نحو که بعد از من هیچکس حق دست زدن به آثار مرا ندارد بجز دکتر محمد
      معین اگرچه او مخالف ذوق من باشد.
      دکتر محمد معین حق دارد در آثار من کنجکاوی کند—ضمنا دکتر ابوالقاسم جنتی
      عطائی و آل احمد با او باشند. بشرطی که هر دو با هم باشند—ولی هیچیک از کسانی
      که به پیروی از من شعر صادر فرموده اند در کار نباشند. دکتر محمد معین که نسل
      صحیح علم و دانش است کاغذ پاره های مرا بازدید می کند. دکتر محمد معین که
      هنوز او را ندیده ام مثل کسی است که او را دیده ام.
      اگر شرعا می توانم قیّم برای ولد خود داشته باشم دکتر محمد معین قیّم است.
      ولو اینکه او شعر مرا دوست نداشته باشد—اما ما در زمانی هستیم که ممکن است
      همه ی این اشخاص نامبرده از هم بدشان بیاید. چقدر بیچاره است انسان.>>

بعد از مطالعه این مطلب تاثر بر انگیز - سخت و عجیب  قلبم لرزید و هوای دیدن  یوش بر سرم زد  و تا امروز نگاهم  در هوای بی  مانند آن جا پروازمی کند. به هر نیت -برای بد ست آوردن هر چیز ارزشمند  زمانی کافی- لازم است

و  افسوس بسیاری  از من جاری می شود- وقتی فرزندی در دیدار پدر هنری خود چنین درمانده و مغلوب حوادث روزگار خود شده است -- و حقیقتا چقدر انسان بیچاره است وقتی از گذشتگان و میراث ارزشمند خود یاد وذکر نکند!!!

م.آرمان
 

+?????? دوشنبه نوزدهم شهریور 1386??0:59?? م. آرمان | |

I

There is no peace beneath the moon,—
Ah! In those meadows is there peace

Where, girdled with a silver fleece,

As a bright shepherd, strays the moon?

Queen of the gardens of the sky,
Where stars like lilies, white and fair
,

Shine through the mists of frosty air,

Oh, tarry, for the dawn is nigh!

Oh, tarry, for the envious
Stretches long hands to catch thy feet.

Alas! but thou art overfleet,

Alas! I know thou wilt not stay

پیش ِ پای ماه آرامشی نیست

آه! آیا درآن چمنزارهای پوشیده از برف

كه چون رمگان سپید می درخشند،

آرامشی می توان یافت؟

شاهدختِ باغهای آسمان

جایی كه چون سوسن ِ سپید،

درخشان و زیبایند ستارگان

از میان مهِ هوای یخ بسته سوسوزنان

آه! چه مایه قیراندود است شب

تا طلوع و فلق

قیراندود است و درحسرتِ روز

دستانِ بلندش آهخته به گرفتن ِ پاهایم

دریغا كه تو می گذری چون باد!

دریغا كه اینجا نخواهی ماند!

 

+?????? یکشنبه هجدهم شهریور 1386??2:48?? م. آرمان | |

LOTUS LEAVES I There is no peace beneath the moon,— Ah! In those meadows is there peace  Where, girdled with a silver fleece,  As a bright shepherd, strays the moon? Queen of the gardens of the sky, Where stars like lilies, white and fair,  Shine through the mists of frosty air,  Oh, tarry, for the dawn is nigh! Oh, tarry, for the envious day Stretches long hands to catch thy feet.  Alas! but thou art overfleet,  Alas! I know thou wilt not stay.I

+?????? یکشنبه هجدهم شهریور 1386??2:44?? م. آرمان | |

نام شعر:صدایت می زنم آی...

در طلا آويز دست گرم شاليزار
تابستان-مي رقصيد
مست چون اتش
به سوز بادِ عصيان وار-مي لغزيد
در ترنم هاي شور اهنگ تو - اين خاک
فقط درويش يک زخمه ست
به ناز رفتنت در صبح- آه حسرت مي کشم من- آه
نوايي نيست در اين متروک دم اساي شهر غم
به صحن خلوت مهتاب مي مانم- به حس گيج و پرت ابر
چاک چاک ساعت تنهاي ام بي تو
ديده ام هر لحظه خون پالا
بغض من از درد هم بالا
اين نشان ِ بي کسي را با کدامين ابر سرخ اندود خواهي گفت؟؟؟
صحنه اي بس ناتمام - درد است- چشم بي خوابت وليکن
سينه از پرواز قلب تو تهي کرد چشم سبز آراي ِ اين جنگل
شب به داغستان چو مهتابم-
اگر ديدي که کس خلوت گذار جاده اي دارد
بدان عاشق وفادار است
من که جان را پر تلاطم از تو روح انگيز مي کردم
کجايي دشت من خانه سراي پر زمينا وار تو هر دم
من تو را اي باد سحر انگيز عيسي دم -کجا يابم
تو اي غايب ترين حاضر- براي ديده ي نا ديده ي مردم
من به سان هاي واي سيلي امواج
عطش اواز مي کوبم به نقش موج
صدايت مي زنم -آي
بي ني نوازان گرم خيزر هاي  مردابم
تو اي خورشيد پيچک چهره ي بي مرز
چشمه اي برخيز و طوفان کن
غبار تيرگي را از نگاه بستر بي رود
دريا کن
ساحل بي رقتم پوسيد از هنجار درد افزاي اين نامحرمان شهر
در طلا آويز دست گرم تو غرقم
رسته چون خسته نثاري چشم خوابم در خيال توست
قصه ام پايان نخواهد داشت
فضاي بي کران روزگاري خوش
نثارت باد
تغزل رنگ گفتم حرف - اين حديث نامرادي را
وليکن در نيمايي ست  شعر آبي دريا
که کس را چشم (ديدن) نيست
ولي تا ناي (گفتن)هست مي گويم
سياهي هاي شب اندوه چشمانت
قصه اش پايان نخواهد داشت....

+?????? یکشنبه هجدهم شهریور 1386??1:25?? م. آرمان | |

 

            « ری را »    
            « ری را»...صدا می آید امشب
            از پشت « کاچ» که بند آب
            برق سیاه تابش تصویری از خراب
            در چشم می کشاند.
            گویا کسی است که می خواند...
            
            اما صدای آدمی این نیست.
            با نظم هوش ربایی من
            آوازهای آدمیان را شنیده ام
            در گردش شبانی سنگین؛
            زاندوه های من
            سنگین تر.
            و آوازهای آدمیان را یکسر
            من دارم از بر.
            
            یکشب درون قایق دلتنگ
            خواندند آنچنان؛
            که من هنوز هیبت دریا را
            در خواب
             می بینم.
            
            ری را. ری را...
            دارد هوا که بخواند.
            درین شب سیا.
            او نیست با خودش،
            او رفته با صدایش اما
            خواندن نمی تواند.
            
            1331
نیما یوشیج

در ضمن قابل توجه که -ری را -نام شهر نیست بلکه نام دختری است که در یوش بدنیا امده است

+?????? یکشنبه هجدهم شهریور 1386??1:22?? م. آرمان | |

ای مرگ بیا...

از خستگی دل است آسودن ما
آن کاهش جان و این تن افزودن ما
ای مرگ بیا-بهانه دیگر متراش
شد موی دماغ ِ زندگی بودن ما

 شیون فومنی- کوچه باغ حرف رباعیات-ص13

ارزانی تو
تا از ستمی در نکشی گردن را
بستند به گردن تو گاو آهن را
کردند بنام زندگی تا دم مرگ
ارزانی تو نعمت خون خوردن را

 شیون فومنی- کوچه باغ حرف رباعیات-ص12

+?????? یکشنبه هجدهم شهریور 1386??1:20?? م. آرمان | |


زردها بی خود قرمز نشده ند
قرمزی رنگ نینداخته است
بی خودی بر دیوار.
صبح پیدا شده از آن طرف کوه "ازاکو" اما
" وازانا " پیدا نیست.
گرته ی روشنی مرده ی برفی، همه کارش آشوب،
بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار.

" وازانا " پیدا نیست
من دلم سخت گرفته است از این
میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است:
چند تن خواب آلود
چند تن نا هموار
چند تن نا هشیار.

+?????? یکشنبه هجدهم شهریور 1386??1:18?? م. آرمان | |


دوستان عزیز من
به زودی به چهت ارتقا و استیلای تفهیمی کردن شعر نیمایی برای نسل جوان  به (مدرنیته -نوگرایی صنعت شعری ایران خواهم پرداخت-
اخبار تاسیس و بازگشایی وبلاگ پدر شعر نو ایران (نیما یوشیج) را در آینده نچندان دور منتشر خواهم کرد
لازم به ذکر می دانم که این مهم را در راستای  فرآورده ومحصول ابتدایی شعر نو با نگرش واضح بینانه به
تحلیل و تفسیر و اشعار وآثار منظوم و منثور وی  ساخته پرداخته خواهد شد
و در این باب هیچ هزینه مادی به نگارش گر تعلق نمی گیرد  و بنده بارها در خود به عنوان یک نیمایی سرای ناقص- تاسف می خورم شخصیت بارزی به مثال نیما
برای او چرا  پایگاه اینترنتی یا تارنمایی اختصاصی در نظر گرفته نشده است اگر چند  حقیر خود را فرزند  با ایمان طریقت و راه نادر نیما و سیک بیان او می دانم  خود بر این مطلب واقف شدم که این کار ناقابل را در مقابل کنجکاوی های خود که جنبه تحقیقی دارد ادا بدهم

اما فارق از مباحث بالا نیما توانست
در برابر انگار های پارادوکسیکال نمای جامعه ایران از تشکیل انقلاب ادبی  معاصر همچنین ادبیات پورژواری تا به امروز-  وتا چه میزان  طرح و شان نگاه  ناتوروآلیسم
نیما به اجتماع  بسته آن روز نفود کند همچنین که اندیشه های نوین او جامعه ادب ما  رامنقلب  عواطف رمانتیسم و خیال پروانه ی او کرد
 و تاثیر بسزایی بر طرز تخیل - قافیه بندی و وزن آرایی شعر کلاسیک که در رسیدن به آزادی در مضامین و مفاهیم آن گذاشت  از عروض عربی سامان یافته که  به بافت زبان پارسی از قرن 4 به بعد رله پیدا کرد به دستکاری موارد آن پرداخت و تئوری نظم طبیعی- دکلاماسیون صحیح را مطرح کرد
و شعر که در اشعار قدما ایران تنها معنی نظم وقافیه بر پایه عروض می داد تشریح  کرد
 با یان اوصاف فضای اسارت و قیود عروض را در هم شکست و اساس سنتز ها وآنتی سنتزهای ذهنی خود را به جامعه
فنی گرای شعر عرضه نمود  
 ....

سخن نیما را در پایان به عنوان مردی با  سیطره دید اکولوژیک  را به زبان می آورم

اغتشاش و انقلاب  زمینه حرکتی جدید است
تعریف وتبصره- نیما یوشیج


دردا که نگشت هر کسی محرم ما
آگاه نشد به دل ز بیش و کم ما
آنی که نشاندمش سخن ها در گوش
دیدم که ز دور خنده زد بر غم ما
نیمایوشیج -رباعیات

 

به زودی منتظر ایجاد وبلاک نیما بزرگ  باشید

+?????? یکشنبه هجدهم شهریور 1386??1:17?? م. آرمان | |


در نقره سار خامٌش دريا
تيره سنگي - موج را در خود نمي کوبد
مهوش آراي  آب آسوده-
ساحلش را کس نمي سوزد
در تبار اين تنهايي مطرود
 شب درون بارش مهتاب-
 بي سامان-
 مي گردد
اين ميان-شاعر- پريشان زاده  از بال است
چشم سبز دشت ِ نا آرام - هست  با   او
به پا استاده, يک ظلمت , شکسته
-تن درونش هم
که دريابي سکوت مثل کاجش را
سوار بر اسب يال افشان-شو-
 اي اندام موزنت به طرح باد
رويا ساز
چشم اختروار اين شب را
تو رسوا کن به صبح روشن فردا
تو قلب سرخ -وامانده
از درون روح تفسيده ي من جان گير
چنين فواره گستر - خون  چکد از ناله ام بيرون
شود درياي ماتم ساز بد جزرم نهايت وار- نا آرام
موج دلتنگي پر کنکاش
جزر بد حالي اين ايام
کجا با عاشقان ساحل نمي گيرد نوازش را؟؟؟
کجا بايد روال آسمان را زير و رو کرد هم؟؟؟
تا کجا بايد سپيدي صفحه اي کم ژرف
نکته اي باشد ولي مبهم؟؟؟
اگر باشد چنين بي درک وبي مفهوم اين  ايام
کبوتر هاي  بي بالم دیگر-
 مجال خواندن  و رفتن نمي يابند
و گرنه تيره خاک کهنه اين شهر
که جاي زيستن هم نيست
واژه پرواز غنيمت نيست!!!)
در نقره سار مدهش دريا
مي برم تا عالمي ديگر- خيالم را
غرق بودن-
دور بودن-
هست بي ترديد
خودت را در ميان اين هزاران هرزه ي  بي من
تما شا کن
مي روم تا عشق را من -  در کسي يابم
که بی کس  مثال خود---ز اینجا من  نمي يابم..
م.آرمان
این شعر را در نهایت خشک حالی و بد منطقی دماغی یک بعدظهر تابستانی سرودم

و چقدر ساده است این کیفیت از اشعاری که گفته می شوند
اواسط شهریور 86

+?????? یکشنبه هجدهم شهریور 1386??1:7?? م. آرمان | |

وبلاگ تا اطلاع ثانوی به دلیل کثرت امور زندگی  تعطیل می باشد

+?????? شنبه سی ام تیر 1386??4:4?? م. آرمان | |

پسران آفتاب.. صداي صبح مي آيد
يک نفس پرواز  مي آيد
مرا به آسمان بسپار...
به دشتي از سفره
به عطري از گندم
 وبه چشماني پر از هيجان حرف
واميدي
از صبح و آفتاب
....واگذار کن

م.آرمان

+?????? شنبه سی ام تیر 1386??3:39?? م. آرمان | |

دوست عزیز من

نگارش و سازماندهی این شعر در سبک و قالب نیمایی در ابتدا, تبدیل و تغییر  کلی و  شکلی  محتوای  داستان, از ساختمان نثر به نظم  است, حال من اعتقاد وباور دارم که این گونه از اشعار آزاد می بایست rhythm)) یا وزنی فاقد از عروض را اختیار کنند و آهنگی که از انقیاد با موسیقی  قدیم مجزا بوده به رویه تکامل خود ادامه دهد و با طرز صحیحی از روش دکلاماسیون همراه باشد وهمچنین درست تلفظ بشود با رعایت تمام علائم ونکات فنوتیکی .... در نتیجه منظور ومقصود اصلی من طبق اندیشه و رای اکثریتی که ماهیت تبدیل ونوآوری را در شعر قبول دارند تغییر نظم به نثر وهمچنین بر عکس می باشد ...خواه امکان دارد  طبایع وسلایق ممکن با این گونه طرز یا فرم کاری موافقت نداشته باشند در صورتی که ما می بایست در انتظار , تجدد و تفنن در این گونه اشعار باشیم  حال چرا که غالبا  در باب (عروض)عده ای این مسئله را باور دارند که مهم ترین عنصر شعر نیمایی شکسته شدن اوزان عروضی و بحور شعر فارسی کلاسیک در کنار تخیل وقافیه بندی ومعنای آن اولویت دارد البته ماخد و منبع اصلی از این ایمان تئوری شعر نیما یوشیج است ونه اشعار و افکار م.امید و ا.بامداد ودیگران. در این شکل از صنعت نو....

در نتیجه ,خود ابتکار و ذهنیت تازه ای   را در بر ندارد چه بسا در قدما ومعاصر پیشتر این گونه اشعار سروده شده است اما فارق از این تفاسیر , این شعر: حاکی  و بیانگر از  خوابی است که  مضمون آن از حیث  تعاریف  خلاصه شده و دارای بخش هایی است که تصویر را از جایی که در نثر کمتر به توضیح آن پرداخته به استکمال آن در نظم دست می زند و به نوعی طرفین لازم ملزوم همدیگر هستند و این قطعه  بیشتر جنبه یک داستان حقیقی از زندگی نگارنده را در بر دارد که با محتوای عاشقانه ای  ترکیب و  تنظیم شده است

که در آن مکان پسری به دنبال *عشق* خود در جاده ها و بیابانهای گرم و خشک, می دود و شدت ورزش باد در سطحی شدید است که به شکلی مانوس و همچنین رویایی  , زلف معشوق را در هوانشو و نمای زیبایی  را نشان می دهد با این اوصاف که طبیعت و  خورشید در شرف غروب کردن  و زوال هستند

 گلوی پسر در حین دویدن,  تشنگی و ولع را  بسیارحس می کند و منظره و تصویر از هر لحاظ غم انگیز است اما معشوق  از آن پسر دوری می کند پسر هم به دنبال معشوق خود  از میان بزرگ راهایی,  که ماشین های سنگین  با شدت مرگ بار ازآن  در حال عبورند  آشفته و حیران  به دنبال او می رود و گه گاهی این  حس ودرک را مشاهده می کند که با تمام  اوضاع و احوال بدی که معشوق نسبت به آن دارد اماخود او هنگام گذر کردن  معشوق  از آن آزاد راه ها بسیار نگران این مورد است که نکند به معشوقش آسیب و ضرری برسد !

آنگاه بعد از گم کردن معشوق خود در آن بیابان های داغ و شلوغ عده ای را می بیند که شبیه به انسان هستند اما موجودیت تام و هویث کاملی از  منش و معرفت انسانی ندارند از یکی از آن افراد که نیمه ی اول ظاهرش انسان و قسمت دیگر آن به حبوان متمایل بود می پرسد چگونه می تواند که   محبوبه ی خود را پیدا کند اما  آن موجود یا آن مبارزه و جدال می کند و می گویند که آن دختر مناسب  احوال  تو نیست و جواب و نشانی دختر را درست  به او نمی دهد اما او با این تسلسل یا مغلته ی بیهوده  قانع نمی شود و راه خود را در پیش می گیرد دختر را در نواحی و نقاط دوری می بیند که دختر دارد وارد خرابه هایی می شود که در آن اجتماعی , حضور دارند پسر به دنبال او با سرعت می دود اما , معشوق خود را با در جمعیت گم  می کند و پس از جستجو, بسیار غمگین و افسرده و گریه کنان به همان مکان اولیه اش باز می گردد و اسم معشوقه اش را با صدایی  بلند فریاد می زند در سطحی که سینه و گلوی آن از شدت و سوز فریاد آن اسم   آتش می گیردو از قلب  او خون زیادی  ترواش می کند و در عاقبت  اسم معشوق بوسیله خون رفته از پسر در وسط آن بیابان نوشته می شود ....

 به طوری که نگارنده از وحشت و ترس این حادثه از خواب سنگین خود  بیدار می شود مثل این است که سالیان  دراز و سختی بر او گذشته  و  این روایت را کماکان به نظم در می آورد

 

 

در سراسیمه ی با د

که چنان وحشی وار

می دود در پس کاج

می زند غرش رنگ آلود- شب

در کف عاج  بلند

 پر عصیان

رخت بر بسته  , شهاب – دل آرا

هم عنان می بندد-

جغد کوری در راه

فلک است بی دیدار-

رنگ  ,چون حلقه شمع

باخته است

در غروبش رویا-

*       *             *

در افق های کران, , بی خورشید

یک درخشان نفسی نیست

که تن تازه کند

روح بی کنه مرا-*1

*      *         *

و چنان

 لیک  سزا نیست

مرا تاریکی

شب بی مهتاب - شب

آن که با ژرف عذاب 

شوکت  ِ , تهدیدش *

خانه ی گرم مرا کرد خراب

*                   *                  *

ابر چو پیکر جوشان غروب

می سوزد

(از سپیدی که به سرخی مایل

یاکه

سرخی به سیاهی حایل)

*              *                 *

در تلاطم سر من سرگردان

طرح یک سوخته

جان می گیرد

یک صدای به بیات –

می آید

آی -خرابان مردم -

 یک نجاتی - فریاد-

یک ندایی در گوش-

آن ِ بی نام و نشانی- در یاد

می کند کار فریب مردم

*               *                *

و شما  شب زده پیوند

به صبحی روشن

گیج و منگید بی عشق

 و بسان شب هنگام

چو  تسلسل راهی است

هوس و

 خواب و قفس را فرجام

*              *                 *

می تراود ,(نفس ) از پاره ی جان

 در چشمم

من گلو تشنه و پژمرده ی

  این عالم بی آب هستم

لیک , سان : زنده تبارانی اند

می درن پیرهن نفرت را

چه کسی می یابد

این عجایب – عاشق

یا که غاقل هستند

با که اهریمن ایام

و فجایع هستند

ای تو حاشا  عاشق

ای که حاشا  برخیز

که به

 تیر و

تبر و

لانه ی تو – می تازند

آه....

عشق است کسی چون, آن را

نه به خود می بالد

نه به خود می پیچد

نه پیامی دارد

و نمی داند او

لهجه تنگ شمالم غرق است ....

*            *             *

حال از این ننگ جهانم  سودا

حال آن نیست جفا

جهدو جور و ستم لیک, ریا

 عطش شوق  مرا می بلعد

از فراقش  قلب بی پروایم-

می بندد حزن

یک صدا می ریزد

یک ندا می خواند

*                *           *

گر چه می نیست شبش را رونق

و کسان در تنش

خواب شب یلدایند

*        *         *

ُ درد چون سرخی مغرب

سر اندیشه  باد می گیرد

من امیدم مجنون

من سزایم  معشوق

کیست ؟

 سیک بار, هوایی

 که مرا بشناسد

دل پاشید ه ی من را از خون

آه  ِ مجنون دود است

چه کسی می داند

عشق بی مرگ , است- آه....

عشق : یک سینه  سوخته است

یا یک آه

*           *           *

عشق بی  رنگی  است-

طرح نام معشوق

بر سر خاک بیابان

باقی است...

کیست آن عشق ؟؟؟

بماند در من

پس از اتمام این شعر تفالی از حضرت حافظ زدم وایشان فرمودند که :

پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش  خویش

که مگو حال دلسوخته با خامی چند 

توضیحات

سه مصرع از این شعر در میان خواب سروده شد...

م.آرمان

30/2/86

+?????? یکشنبه سوم تیر 1386??23:11?? م. آرمان | |

در مجمر ِ سحر

نیلوفری کبود

سوخته ست به عود شب

بیخود ,به تب نبود

 

در وحشت ش سزا

در من بکنده است

امیّد را ز جا

(با من که بد طرب - چنگ وچغانه ام -  فریاد می زند)

 

در این تبار خشک

همچو نماد غم

پژمرده ام به لب

افسرده ام به شب

با من که بال و دست

کردم به خون عشق

در مانده ام به درد

در حرف بی ثمر

(با من که بد طرب – فریاد می زنم-

چنگ وچغانه ام-فریاد می زند)

 

امید ِ ناکجا دارم  به صد کجا

یک خواب بیهده است

 یک دست بی صدا

(دستی... که دست نیست!!!)

از او به تو به من

 ما  را کند روا

درساز بی نوا

بی دم به دم زنم

در خاک بی جنون

یاس سپید وسرخ

بی رنگ می شود

در مجمرم به فقر

این مکنت حقیر

هر چند که نا گزیر

مغلوب نمی شود

مسدود نمی شود

با من که بد طرب – فریاد می زنم-من نام  ِ دیگرم.... )

من آن ِ دیگرم....

 

اواخر تیر ماه 86

+?????? یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386??0:37?? م. آرمان | |

در آن ژَرف شفق  َمنظر

در آن اقلیم  دد پیکر

که   َتفسیده دلی دارد به خونی سرد می گرید ...

 

*             *                *

درآن لرزیده دستانی

و آتش وار َچشمانی

که بیهوده کلامی را 

فرح انگیز می خواند

برای ژنده ایی بی فکر

برای  دهر ِ بی منطق

برای آن زمستانی...

که بی مذهب ترین برگان, زمین را  سخت پوشیدند بجای برف ولی پر حرف می خوانند که یکدیگر

ودنج  ِ خلوتی از( گنج) , می رنجد و می کاود  نفس ها را

همان قلبی که می سوزد و می گوید حقیقت را

همان بیدی پی مجنون

می خواند

به بی دردی و بی قیدی

گهی مجهول گهی معلوم

و مبهم را

 

 چه با آواز  چه بی آواز

که کی می یابد  آن  "مخفی "تنها را ( یعنی: معشوق )

 

در آن رقت, که مشتی رند می خوانند   مرا: عاقل!!!

در آن تشویش ,که خاکستر تباران ناله ای دارند فغان بر لب

و می خوانند مرا : غافل !!!

در این تشویق,  

تهی پندار وبد مسلک ,

 در این خاکم

در این دیرینه ی متروک سبز اندوه

, بی باکم

 

کج ومعوج می لولند ومی خوانند سرودی تلخ و ناشیرین  کرکس را...

در این پندار پر تزویر

در این ابهام خواب آلود

 

من ارزق دل وحشی

کبودان  مظهر و زخمی

 چه دارم من همین افکار نا جنس زمانه  ؟؟؟

 

و مست از حال  

لیک دیووانه

تهی از جنس بی مضمون

 و بیگانه

چه دارم من ؟؟؟

 جز این نغمه

و حزن  شعر تر گونه

به جز عجزو به جز ناله  ؟؟؟

که گلسر فام و اطلس وار نامم  این حدیث کهنه را بی جرم و بی قیمت

در این داشاب اندیشه

 و غوغای هوس پیشه

به زیر سنگباران  رفقاتها ی  بی ریشه.....

چه خوانم من؟

چه خوانم من؟

از این آزار و اذیت ها

 ز دشمنهای بی تیشه

م.آرمان 

 5 فروردین  86     

 

 

 

+?????? جمعه هفدهم فروردین 1386??4:46?? م. آرمان | |


جانا به غریبستان چندین به چه می‌مانی؟
 بازآ تو از این  غربت تا چند پریشانی؟
صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم

 یا راه نمی‌دانی یا نامه نمی‌خوانی...

+?????? جمعه هفدهم فروردین 1386??4:40?? م. آرمان | |

تو زیبا ,ناز پیوندی تو پر معنا ترین توصیف گلهای دماوندی تو نذر این الفبای حرارت-... گرم لبخندی تو بارانی ترین مضراب دلتنگی برای دل تو دلبندی لطافت ,صحنه ی بی مثل وبی تکرار بارانی- تو آن رندانه شعری و شقایق وار می مانی پر از تاثیر پر از اقوای شبهایی و رویایی ولی عارف ترین تنهای تنهایی شعور یک معمایی سوالی دارم ای پروانه ی شبهای مهتابی به کم تابی!!! کجا هستی جدا از آن... خدا هستی؟ بسر مستی , طلوع دیگری هستی تو , به حجم خلوت من بی نظیری یک شبا هنگی هماهنگی برای اشکهای بی دریغ من یک آهنگی خیال شوق پرواز کبوترهای خلخالی به دنیای خیال موج تو حوری... وهم آلود پری هستی؟ به مرز درد بی دردی تو درمانی یکی هستی یکی بودی و می مانی تو با معناترین زیبای پنهانی... تو قلب شاعری هستی به بی نامی و گم نامی و بد نامی به خود سوزی آن شمع , فروزانی و تابانی تو, آن بانوی تاریخی دخترهای ایرانی(1) به ذهن زخمی و پژمرده پائیز خیال نبض انگیز گلستانی بیا با مهر بیا با ماه بیا با من من خدای شاعران این جهانم- آرمانم مست مستانم بدون باده هم من ,آن خرابانم تو ای آنم زمستانی ترین فصل- بهارانم- و, پر اغنا ترین حالت بر این جانم... تو آن انگیزه ی افسون شبهایی تو آن پیوند موسیقی دلهایی پر از حرفی - صدا کردی مرا- با حرف و بی حرفی تو ای آنم.... بلند پرواز می بالم نگاهت را تو را در شعر تو را در فکر تو را از دور می خوانم و می خوانم و می خوانم تو ای آنم تو ای آنم مخفی احساس در جانم )... در پایان با تفالی ناب از حضرت لیسان الغیب شعر را به اندیشه حقیقی خود پیوند دادم (مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش) 1) از محفوظات قلبی نویسنده( آن می آید و حتما روزی رفع ابهام خواهد کرد...)

+?????? جمعه بیست و پنجم اسفند 1385??0:30?? م. آرمان | |

ای سکوت ِ  چنگ ِ تابیده به معنی- یک معمایی-

برای من!!!

بوسه ی  ِ شبنم به گلبرگ ِ ترانه-   داغ  ِ رویایی  ِ  من

لحظه های ژَرف خلسه-روح دریا در بدن

دچارت هستم ای زیبا ترین من در این دنیا

حزن ِ شعر ِ تر , گلویم بغض

ای جنون ِ لحظه های ِ نا تراش ِ قلب

نهایت حجم  ِ تنهایی ِ شعر ِ ناب

ای ستوده, مرز بی مرزی تبار

شعله های ِ گرم ِ احساسی به فصل ِ نازکی های دلم

شکوه  ِ منظرت, لالایی  ِ  چند حرف نیمایی

دچارت هستم ای رقصی ترین آهنگ ِ بارانی

خواب گوهر وار- پاییزی-زمستانی

صدایت :   آه...که می غلتد دهانت وای ....

این چه آهنگ ِ آشنایی است ,می خواند دلم _ از تو

(( شقایقها نمی میرند))

ضمیر و زندگی گستر

ضربه ی ِ آخر-

به این قلب هوس آلود

ای قلم پیشه ی ِ سبز  ِ آرزوهایم

لفض کم مضمون ِ جنگلهای بارانی

در این عصیان

بلند پرواز می ماند-خیالم-«نه؟»

دلم تنگ است- دلم تنگ است...

تو, تلاطم آبی دریایی ِ بازیگوش

من

وجود خیزر مرداب در خورشید

تو : یک ستاره نه صد شراره

آسمان  ِ احساس  ِ ابر اندود , نمی باری؟؟؟

صدف پرورده ی حوریان دریایی وجودت

نمی آیی؟؟؟

در این شهر ملالت وار- و پر کینه

ای خمارین لحظه های  ِ  تاب ِ بی تکرار

که هستم؟ بودنم با تو – غباری, من در این طوفان

تارو پود ِ عشوه هایت ناز ِ نیلوفر به بیداری ترین شبهای بی پایان

شکسته ,زخمی ِ پیوند بر قلبم

صدایت ضرب

موسیقی ترین حالت برای ناز

تو با معنا ترین کولاک یک شاعر

به صبح ِ عطر آگین  ِ آن دیدار ِ بی مانند

  کجا بودی تو -آن پر بهت ِ شعف  انگیز_چمان ِ سیاهت –آی.... –کجا بودی???

به اندیشه

تو یک گل در وجود باغ می مانی

به احساس من اما

بهاری غنچه ی ِ گلهای ِ کم یابی در این صحرای ِ پر خار ِ زمستانم

تو ای ....-  تو ای آنم- مخفی ِ احساس در جانم...

م.آرمان (میرزانژاد)

28/11/85

+?????? شنبه پنجم اسفند 1385??3:14?? م. آرمان | |

از همه دوستانی که در وادی شعر وادب مشغول به نویسندگی در زمینه ها ی مختلف هستند از قبیل داستان بلند وکوتاه شعر در غالب  های غزل. مثنوی. قطعه یا قصیده

نو یا نیمایی فعالیت هنری انجام می دهند وبلاگ منم انسان دعوت به همکاری می نماید شما می توانید نمونه کاری خود را برای عضویت در وبلاگ در قسمت

نظرات بنویسید وبفرستید پس از قبول کردن آن حتما در وب لاگ نوشته می شوداز قلم فرسایی شما در هر زمینه وقدر دانی خواهیم کرد

 

+?????? سه شنبه دوم آبان 1385??3:26?? م. آرمان | |



من "درلحظه ی شاعري " به چيزي جز آن چه در ذهن مي گذرد نمي
انديشم يا شايد بهتر است بگويم مطلقا" به هيچ چيز" نمي
انديشم .) ولي واقعامگرقراراست هرسخن فقط به گونه ئي بيان
شودكه درك اش حكايت حلق باشد و راحت الحلقوم ؟ گناه
ازخواننده ئي ست كه آسان طلبي مي كند. و شاعر بدهكار هيچ
خواننده ئي نيست . سوآل اين است كه چرادرك مطلب تنها براي
"تعدادي ازخواننده گان " مشكل است ، گيرم به شماره بيش تر:
وبراي تعدادي آسان است ، گيرم به شماره كم تر؟... زبان كه
همان زبان است ، پس آيااشكال مي تواند درشيوه ی بيان باشد؟
-احمد شاملو

+?????? سه شنبه دوم آبان 1385??3:23?? م. آرمان | |

من در این ایرانم

به چه اندیشم باز؟

به سگی آواره... که در این راه شب طولانیست

وسکوت سحری را خورده

یا به افسار شکسته اسبی

که فراسوی جنونی مرده

من در این ایرانم

به چه اندیشم باز

که از اندام قبیح این شهر بیزارم

من به احوال کدام گل نفسی تازه کنم/

مردمانی که به درس شبنم از راه شقایق همگی گمراهند

یک صدا می خوانند که نمی دانند باز آیه های تردید!!!!

من در این ایرانم

به چه دل خوش باشم

من در این سوت سکوت غمگین

که سر از دست قلم بیکار است

باز هم می گویم

من این بار

از انسان که شمردست بی نهایت تا یک ؟؟!!؟؟

با که در راه باشم

هم جا بی راه است

و  شبم در راه است

در اتاق خلوتم زجر آور

تنهایم

حلا وقت است که بیایی و ببینی

قفس این تن تنها همجا آواره است

+?????? سه شنبه هجدهم مهر 1385??6:12?? م. آرمان | |


نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد نميخواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه
خواهد ساخت ... ولي بسيار مشتاقم ... كه از خاك گلويم سوتكي سازد ... گلويم
سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش ... تا كه پي در پي دم گرم خويش را
بر گلويم سخت بفشارد

+?????? سه شنبه یازدهم مهر 1385??0:43?? م. آرمان | |

دچار یعنی عاشق

و فکر کن که چه تنهاست .اگر که

ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد

دچار باید بود

وگرنه زمزمه حیرت

میان دو حرف حرام خواهد شد

و عشق صدای فاصله هاست

شاعر:سهراب سپهری


+?????? سه شنبه یازدهم مهر 1385??0:41?? م. آرمان | |

من آنچه شرط بلاغ است با تو گفتم     تو خواه از سخنم پند گير خواه ملال

+?????? شنبه یکم مهر 1385??4:3?? م. آرمان | |

از اقیانوس بیکران واژه , فقط شب یلدای کوتاهمان نصیب حافظ شیراز شد؟؟

به ادب نافر گشایی کن از آن زلف سیاه

جای دلهای عزیز است تو بر هم مزنش

از دوستانی مطالب رو می خونن خیلی سپاسگزاریم حتما اگر وب لاگ یا وب سایتی در زمینه ادب فارسی دارن برای ما پیغام بزارن حتما ازشون حمایت می کنیم

ما به عنوان پیوند روزانه در بخش لینک میزاریم از  دوستانی که نظر دادن  در زمینه محتوا  ومعنی ومفهوم مطالب . نهایت سپاسگزاری رو می کنیم

copy right organization Man az Man & Manam ensan company all right resived

+?????? جمعه سی و یکم شهریور 1385??3:56?? م. آرمان | |

برای دوست

پیدا شده ام در آسمانت ای دوست

از شوق شهاب کهکشانت ای دوست

یک باغ پرنده خواند آواز فراق

ای دوست کجاست آشیانت دوست

عمرا بتونید بگید شاعرش کی بوده ؟

الف:قیصر امین پور

ب:گرمارودی

ت:حامد فومنی

ث:طاهره صفارزاده

آقا اسم برنده رو بزرگ می نویسم؟

+?????? جمعه سی و یکم شهریور 1385??3:43?? م. آرمان | |

از هوشنگ ابتهاج که حافظ شیرازی زمان ما تلقی میشه هم شعری واستون گذاشتم

البته ه.سایه تفاوت های خاصی در شعرش هست اما اغلب مخاطبین شعر های

ابتهاج بر این باورن که حال وهوای حافظ درش موج می زنه

بسترم

صدف خالي يك تنهايي است

و تو چون مرواريد

گردن آويز كسان ديگري

+?????? جمعه سی و یکم شهریور 1385??3:41?? م. آرمان | |

یک رباعی با محتوا ودرون مایه عاشق ومعشوق زورگی که در رابطه شون واسوخت شدن

اما نمی دونم نسل ما چرا این قدر رابطه ایجاد می کنه تا بعد واسوخت شه؟البته رابطه داشتن بد نیست

مجنون شدن لیلی میخواد آخه؟

مهدی اخوان ثالث
گر زري و گر سيم زراندودي ، باش
گر بحري و گر نهري و گر رودي باش
در اين قفس شوم ، چه طاووس چه بوم
چون ره ابدي ست ،‌هر كجا بودي ، باش
__________________________________

+?????? جمعه سی و یکم شهریور 1385??3:30?? م. آرمان | |

احمد شاملو

اگر اشخاصی هستن که شعر رو از لحاط فنی و تخصصی دنبال می کنن به نظر من یک نگاهی به وزن عروضی و

آهنگ و دیگر ساختارهای  این شعر  بکنن
 

نمي گردانمت در برج ابريشم
نمي رقصانمت بر صحنه هاي عاج: -

شب پائيز مي لرزد به روي بستر خاكستر سيراب ابر سرد
سحر با لحظه هاي دير مانش مي كشاند انتظار صبح را در خويش.
دو كودك بر جلو خان كدامين خانه آيا خواب آتش مي كندشان گرم؟
سه كودك بر كدامين سنگفرش سرد؟
صد كودك به نمناك كدامين كوي؟
***
نمي رقصانمت چون دودي آبي رنگ
نمي لغزانمت بر خواب هاي مخمل انديشه ئي ناچيز: -

حباب خنده ئي بي رنگ مي تركد به شب گرييدن پائيز اگر در جويبار تنگ،
و گر عشقي كزو اميد با من نيست
درين تاريكي نوميد سايه سر به درگاهم -

دو كودك بر جلو خان سرائي خفته اند اكنون
سه كودك بر سرير سنگفرش سرد و صد كودك به خاك مرده مرطوب.
***
نمي لغزانمت بر مخمل انديشه ئي بي پاي
نمي غلتانمت بر بستر نرم خيالي خام:

اگر خواب آور ست آهنگ باراني كه مي بارد به بام تو
و گر انگيزه عشق است رقص شعله آتش به ديوار اتاق من

اگر در جويبار خرد، مي بندد حباب از قطره هاي سرد
و گر در كوچه مي خواند به شوري عابر شبگرد -

دو كودك بر جلو خان كدامين خانه با رؤيا آتش مي كند تن گرم؟
سه كودك بر كدامين سنگفرش سرد؟
صد كودك به نمناك كدامين كوي؟
***
نمي گردانمت بر پهنه هاي آرزوئي دور
نمي رقصانمت در دودناك عنبر اميد:

ميان آفتاب و شب بر آورده ست ديواري ز خاكستر سحر هر چند،
دو كودك بر جلو خان سرائي مرده اند اكنون
سه كودك بر سرير سنگفرش سرد و صد كودك به خاك مرده مرطوب.
 

+?????? جمعه سی و یکم شهریور 1385??3:29?? م. آرمان | |

 

در باره ی شعر پائین اطلاع خاصی از شاعرش ندارم اما از لحاظ معنی نیاز به توضیح نداره موقع جام جهانی فوتبال بود که ایران از پرتغال

باخته بود یک شخصیت طنز پرداز اوضاع واحوال تیم ملی رو خوب تشریح کرده وناراحتی اجتماع فوتبال دوست ما رو... دمش گرم


در این عهد ِ رکود و شور‌بختی
که ایران گشته ویران، چند وقتی

رسید از راه یکی جام‌ جهانی
در آن صدها امیدِ پاکِ شادی

همه ملت دعا کردند به یزدان
که پرآوازه گردان نام ِ ایران
* * *
خداوند شد پریشان از دعاها
به رعدی طعنه زد بر مردم ما

که ای مردم بسی نادان هستید
به امّیدی عبث، شادان هستید

اگر آن عینکْ به چشمْ، مرد ِ کروات
به جایِ ت... خود، دارد شکلات

اگر « دایی ِ» از « کهریزک » گریخته
تمام تیم را، از هم گسیخته

یا آن دروازه‌بانِ « نرم و نازک »
مدام سوتی دهد، بس « چُست و چابک »

خدا هم گر که باشی، نا نداری
در این خر تو خری، راهی برآری

+?????? جمعه سی و یکم شهریور 1385??3:20?? م. آرمان | |

 از دوستانی که در رشته ی زبان وادبیات فارسی مشغول به تحصیل دردانشگاه هستن می خوام بهشون بگم برای کار تحقیقاتی در مورد سبک شعری هندی

صد در صد شخصیت و هویت شعری شیون فومنی مخصوصا اشعار فارسی شو مورد مطالعه قرار بدین..

جهان وانسان

برکه ایست
جهان
با موجاب های زیبایش
کودکی ست
انسان
با سنگ ریزه هایش

آه ...
تصویرِ چه بسیار گردابی
فراچنگ من است

نمی گذارد این
بی دین
این
زمین ...

شاعر:شیون فومنی
 www.sheevan.com

+?????? جمعه سی و یکم شهریور 1385??3:18?? م. آرمان | |

نامه های عاشقانه نيما  یوشیج (2)


عزيزم!
امروز صبح ، تا كنون ، خيلي دلواپس هستم ! نمي دانم چرا ! مثل مقصري كه مي خواهند او را به محبس ابدي بسپارند . حس مي كنم انقلاباتي در زندگاني من ، به من نزديك است . بدون سبب دلم مي خواهد گريه كنم . شايد خوابهاي آشفته ي ديشب سبب شده باشد به هر حال به قلب شاعر چيزهايي مي گذرد كه در قلب ديگران نمي گذرد
شعر « بوته ضعيف » را بخوان . به واسطه ي مخالفت با باد سرنگون شد
من ميل دارم با من دوست باشي نه كسي كه به خودت عنوان زن و به من عنوان شوهر را بدهي . من از بچگي از كلمه ي زن و شوهر بيزار بودم . واضع كلمات : احتياج يا طبيعت ، خوب بود از وضع اين دو كلمه خودداري مي كرد . به تو گفته ام تو را دوست دارم در صورتي كه ...
اگر با من يكي شدي كارهاي بزرگ صورت خواهي داد . بين ساير دخترها سر بلند خواهي شد . اگر جز اين باشد آگاه باش : پرنده ي وحشي با قفس انس نخواهد گرفت
اين كاغذ چندمي است كه مي نويسم . يا شوخي فرض خواهي كرد يا سرسري خواهي خواند . در مقابل ، من به خودم خواهم گفت : او به طبيعت واگذار كرده است . ولي اين خطاست . براي اين كه انسان عقل دارد تا بر طبيعت غلبه كند و آن را ، تا حدي كه ممكن است به دلخواه خود در آورد
كاغذ بعدي را وقتي خواهي خواند كه بعد از خواندن آن ، ديگر آن پرنده ي وحشي را در قفس نبيني و در ميان يأس و پشيماني و اندوه ، كه ناگهان ضربات قلبت را نامرتب كرده است ، تعجب كني او از كجاي قفس پريد . پرهاي او كه ابدا با حرف هاي تو بريده نمي شود . پرهايي كه او را تا اعماق روح تو پرواز داده است ، عبارت از خيال و عشق اوست
نيما

+?????? جمعه سی و یکم شهریور 1385??3:16?? م. آرمان | |

 فکر نمی کنم که اسم شیون فومنی برای اشخاصی که در حوزه ادب گیلان تحقیق و تفحص می کنن یا حتی مردم معمولی آشنایی نداشته باشن

باز هم تا اونجایی که من تجربه کردم این موضوع رو بیشتر مردم با اشعار فارسی شیون اصلا و ابدا آشنایی ندارند و متاسفانه فرهنگ و آداب و رسوم

 ما هم تا جایی به این مسئله قوت داده می خوام واسطون یک شعر از شیون بنویسم که سیک وسیاق شعر درش تخیل هندی موج می زنه ...


حروف سربی خون را بخوان به صفحه ی بالم
که مرغ نامه رسان کبوتران شمالم

بخوان که خسته ترینم بشاخه ی که نشینم
که داغ تازه نبینم که دلشکسته ننالم

شبی بد است و بدآئین که سایه های خبرچین
فزوده وزنه ی سنگین به زخم بال وبالم

چو اژدهای دمانی که خورده خون جهانی
قفس گشوده دهانی به زیر سایه ی بالم

ستاره خون و شفق خون سحر به پنجره مظنون
به آفتاب و گل اکنون دگر چه روی سئوالم

غروب تنگه خوابست خروش مرگ شهابست
عبور ساکت آبست گذشتن مه و سالم

نفس به سینه بریدن به لاک لحظه خزیدن
همین شکسته پریدن همین جواز مجالم

کجای بیشه چنین است؟ که خصم ریشه زمین است
دلم گرفته از این است اگر که غمزده حالم

در آفتابم و سرما وزیده در تن من تا
نماز وحشت خود را کند اقامه نهالم

بخوان که غصه نپاید بهار رفته بیآید
گلی که مُشک تو ساید شود به سینه مدالم

تو نان نقره ی ماهی به سفره های سیاهی
امید آنکه نخواهی تکیده همچو هلالم

همیشه باد گلویم پر از غمی که بگویم:
لبالب تو سبویم تر از لب تو سفالم

نشست توست شکستم شکست توست نشستم
که داربست تو هستم سقوط توست زوالم

شعر:شیون فومنی

______________________________________

+?????? دوشنبه سیزدهم شهریور 1385??19:36?? م. آرمان | |


لطفاً از آوردن اطفال خودداري كنيد(
واسوخت)
از قديم گفته‫اند هر ديدي بازديدي دارد و هر سوختي، واسوختي. بعضيها را عشق
مي‫سوزاند و بعضيها را واسوز مي‫كند. «واسوخت» نوعي از شعر است كه آدمهايي كه از
عشق واسوخته‫اند، مراتب اعراض خود را از عشق و معشوق و اين قبيل معاني بدان ابراز
مي‫دارند. براي آنكه مفهوم اين نوع شعر برايتان ملموس شود، يك غزل واسوخت تقديم
ارباب نظر و اصحاب جگر مي‫كنيم.

از تو بگذشتمو بگذاشتمت با دگران

رفتم از کوی تو اما عقب سر نگران

ما گذشتیمو گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان با دگران وای به حال دگران

 یک رباعی از مکتب واسو خت شهریار

+?????? دوشنبه سیزدهم شهریور 1385??19:36?? م. آرمان | |

  روزی که آمدی ز یادم نمی رود

       روزی که می روی به چه همان که می رود زیاد

      رفتن حکایتی است غم انگیز و پر ملال

     نفرین بر آن کسی که صحبت رفتن به لب نهاد

+?????? دوشنبه سیزدهم شهریور 1385??19:35?? م. آرمان | |

شعری از آرمان میرزانژاد

بر حقیقت قدمی نا پیدا

شبنم از طرح گل کابوسی

سبدش تاخچه ی حد جنون

از طب سرد سیاهی راضی

سالها دید چمنها کوتاه

این منم نقش شقایق .. عاسی

راستی بر قدمی  نا پیدا

در حوالی سخنهای دراز

دل دوست مثل بیا بان تاریک

همه در ها به فسادی مدیون

همه سر ها به قلم افشانیست

این میان سهم منو تو مرگ است

خاک ز خاکستری ذهن جاریست

روزها نقش نمایی توهین

شبها سکوت مردن راضی

از تب سرد سیاهی مانده

واز اغاز سرابی رانده

که کبوتر به کجا خواهی رفت

که دلم مثل گلی پژمرده

تئ بیا رسم پرش را به رذالت نفروش

تا به از هر چه فروشنده ی نا باب دلی در مانده

       دوستان عزیز منتظر نظرتون درباره ی شعر بالا هستم.... سپاسگزارم

+?????? دوشنبه سیزدهم شهریور 1385??19:34?? م. آرمان | |