|
دوستان گرامی! خواستگاه ِ زبان محاوره(یا همان آرگو) در طرز کار من نمی تواند با حوائج و نیازهای خاص زندگی پر آزمون من برابری کند. طبعا- آن که معانی عظیمی را در نظر می گیردترکیبات و کلمات عوام - شهامت فریب دهندگی اش را ندارد. و باز هم نمی تواند در تکامل کاری از حیث نقدینگی کیفی اثر – حس وشور و التهاب حماسی نگارنده را سوق دهد .و کارآیند تفکرات و احساسات مهیج آن باشد. مع الوصف چیزی به قدرت اکتشاف و تحقیق گونه گون شخص شاعر اضافه نمی کند. هر چند به ایمان من –( انسان بودن مقدم بر شاعر بودن است) بنابراین تحت اقتضای حال و نیات من - در این بخش از "زیستن" فکر می کنم معانی عالی و بلند- انسان را به فراخنای تجسس و بررسی , در انتخاب درست واژگان می کشد. در صورتی که این حس ماجراجوایانه و غریب برای همه توجیح پذیر نیست !.و به نقل از نیمایوشیج مان: زبان عوام, آن قدر غنی نیست وا گر شاعر فقط در آن تفحص کند سبک را به درجه ی نازل پایین برده و بالطبع معانی را از جنس نازل گرفته است .... و شعرایی که شخصیت فکری داشته اند شخصیت در انتخاب کلمات را هم داشته اند در اشعار حافظ و نظامی دقت کنید. این دو نفر بخصوص از آن اشخاص هستند. زبان , ناقص است و کوتاهی دارد و فقیر است . رسایی و کمال آن به دست شاعر است.... برای مردی بزرگ که "کوچک جنگلی" نام گرفت... پنداري شکسته گوي ِ رنج نقشي بود محال باور و راستين ليکن مسيح کوش و يگانه رمز شب را به لب سرودن ِ کفري پيکار مي نمود. * ميرزاي جنگلي بي آن که تخطي ِ زيستن بفريبد آن را , زمنفور بودنش درنگ پيشه , کار کرد و با وقار به دار رفت اناحقي نگفت سبحاني اي نزاد ليکن , به باد هم نداد اين خط سبز را. با خود نجابت ِکوهي ِستُرگ سر نشانه داشت. همچون- يلي به ديو ِخراب پيکري دستي به جنگ داد و اما نادرانه , به پاي خويشتن- استوار شد. * کسما و فومن و ماسوله را - به جهد به فتحي, غريبانه و عزيز هم آينه, به جهان ِ ملوني . آزاد کرده بود * آواز گل رويي که بي درنگ, جنگل نخوانده بود ناباورانه! هرگز صدا نکرد , ليکن گمان نداشت که خفته است مانند بي غمان.1 باری , زمين ِ سست خاک و نهيف را ايوب ِ صبر ,به جان کشيد و ماند * چندان اميد "ِشدن" را در دل شکوفه داشت که خان ِ خراب را - با گام هاي فراخش- درخور نبود حضور2 ميرزاي جنگلم! چشماني از فروغ ِتهور و درد را افسانه داشت و سوخت در شعله سار قلب سوزناک وي تاريخ - گريه کرد فرياد کشيد جنگل "زرميخ گوراب" را*3 شير و شرار بود وحشت نکرد و عدوي روبه فگار را*4 منکوب کرده بود * امروز صد فغان که کوههاي استوار و خموش عصر من بي قيد و بي هدف از سالهاي باد- بي برگ و بار, شدند * فاتح چو غرور مردي که از يقيين پيروز مي شود يک مرد منقلب - ميرزاي کوه بال گيلان چو اويي, به پرواز رشک پرورش. در تن نديد و نيست * بر دوش دوش مهين رنج آب ِ مردمش جاويد و زنده ماند ميرزاي حق طلب از تو براي ما حرفي دگر نماند! توضيحات 1" مانند بی غمان – الهام و اشاره از تصنیف گیلگی معروف – که در دستگاه دشتی سروده شده است: چقد جنگل خوسی / ملت واسی / خستانبوستی/ می جان جانانا – تر گوما میرزا کوچک خانا....صفحه ی 330 کتاب سردار جنگل – به نظم ابراهیم فخرایی... 2: خان ِ خراب را: رضا خان 3- گوراب زرميخ" نام یکی از شهرهای استان گیلان در شمال ایران است و چون در رسا بودن شکل معنایی کار چندان توفیری حس نمی شد ترکیب آن را جابجا کردم 4- عدوی : دشمن – روبه فگار- روبای حیله گر -که منظور به انگلیس است که با مناسبات شوم دیپلماتیک خود و حمایت به رضا خان و دولت مرکزی – مصالح و مواضع میرزاکوچک را برای تشکیل جمهوری در گیلان و بعد از آن در ایران- سرکوب کرده بود. 5- سترگ سر – بامفهوم کنایی و استعاری به معنای" ژرف اندیش" گرفته ام . http://www.dingdaang.com/article.aspx?id=182 شعر "صبح لبخند "در رسانه ی تخصصی شعر آزاد نیمایی
|
About
نام: م.آرمان Archivesآبان 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 Authorsم. آرمانمیرزانژاد Links
وبلاگ: مـــــیثم هـــــمرنگ
امیلی برونته- ترجمه بهاره جهان دوست. |