تبليغاتX
شـــــعـــــر م.آرمــــــــان

شـــــعـــــر م.آرمــــــــان

شعر نو

این قطعه در ابتدای حکایت خود درصنف یک تک بیتی قرار داشت که سعی داشته ام آن را با فضای غزل
قدمایی تطبیق دهم .نمونه ی این کار حسن تعلیلی ست ,هر چند از حیث ساختار به مثابه فرمالیست هایی است که فی الواقع در شکل غزل مثنوی ها ی رایج سروده می شود اما بر این اعتقاد راسخم که هنوز قوالب کلاسیک می تواند انگیزه و التهاب و طیف معرفتی شاعر را  در خود  متبلور کند . هرچند  اين قطعه "در صراحت واقع بيني آن - غزلي ست با  کسر  یک قافیه ی ساده در طرح اصيل خود...


من موج سبز ِِ فام و درياي پر شرر                  بر هرخسي ز چشم بد انديش فارقم

بالی نمی زنم که در تن اندک هوس                در روح سرکشی چو مرغانی عاشقم

در من  هزار جرس چو آتش مي افکند            ديوانه کيش ز عذرا نالان چون وامقم

با چشم خون غبار دل از سر در کنم                 با روح پاک ز خاک سياهي بارقم

هاتف به گوش و  چنگ مطرب  بر هوش من     در پرده بي سخن به هر آهي لايقم

ما را بدين دروغ  ِ ديولاخي در گذر                      بي چشم سفله گان ريا کار صادقم

                                                      *     *     *
اين بار چو کلک من ز نيمايي يان نرفت              فردا سري به شور نيمايي , خالقم
  

م.آرمان- میرزانژاد

*********************************************************************

 

نام شعر: زاغ يا خوش خبر؟

ديروز  را
در نوحه خواني ِ محقرانه اي
چو ن زهد ِ بي يقين
 ره بر سخن نبود گواه ِ حقيقتي
*
ليک  هر چه بود سخن را
و من شنيده ام بارها
چون کفر فحش بار و پليدي
راه زلال آب را بر  نکبتي  سخيف
 .مسدود  مي نمود
در شگرد  ِ مخالف سراي ِ  لبخند
  در ثقل جاي گريه ما ن
عذاب در عزاي " نگفتن" را
.لبريز مي نمود
*
آري نگاه ِ نور نبود
 هر چه بود
 حرف ِ غبار ِ ديده بر گرفته بود
بخت ذلت نماي و مکدر يک زاغ پير
بعد از هزار سال خوانش محنت گذار خود
چگونه مي توان کرد باور

که زاغ بد آهنگ نيز  -
 باغ  را
ترک کرده است!
*   *    *
اکنون بهار را
سرود " خوش خبراني "جوان و مبازر است
در ساحت موقرانه ي شان به فردا
آواز را به باغ
با جرائتي فهيم
آغاز مي کنند
بنگر
که مرگ  را با هزار چشم  ِديده شان
در زندگي ي  ِ خود
انکار مي کنند
*
اکنون نگاه کن
فرقي به بطن ِ  عظيم ِ اين کشف ِ تازه نيست؟
فرقي روا نيست در مرگ ِ زاغ شوم ؟
با مرگ ِ"خوش خبر؟

اويل خرداد 87

http://www.dingdaang.com/article.aspx?id=182

شعر  صبح لبخند در رسانه تخصصی شعر نیمایی( دینگ دانگ)

+?????? جمعه بیست و هشتم تیر 1387??1:4?? م. آرمان | |

 

در اين ساعت , هيچ رغبت و شوري در اطراف من به تحرک ديده نمي شود . هر چيز در بطن خاموشي و سکوت , معناي غليظ انزوا را در خود متبادر مي کند.
اما مي خواهي تو را به مراتب اشتياق ,به طرز شورانگيزي دعوت کنم؟ با صداي لطيف آنچه که
با قلب من هم آهنگ شده , براي تو اين وسعت از تنهايي را تشريح نمايم؟
مي خواهي - به حکم سنگين يک انسان دردمند- تو را به اعماق انحراف يک شاعر- در لحظه هاي پاکي
که آن رابه کنه - شدن - مي رساند ببرم و در آنجا چشم تو به اين گوشه گيري ِ عجيب خيره شود! و ببيني اين حالات در چه مراحلي به انتهاي قداست خود نزديک مي شود . اين مکنونات قلبي براي کسي  که به ارزش هاي مجرد انساني فکر مي کند. نمود انکار ناپذيري دارد .
 لحظه هاي غم وياس و اشک . بخشي از زندگي است و دروني هاي پر تجسس و مشوش يک
انسان اهل نظر را تشديد مي کند. باز نه  آنهايي که ريا و دروغ و حسد آنها را به مقصد شوم شان تحريک مي کند.
صداي اين دسته گوش خراش ترين نواهاي طبيعت است . تصوير متحول يک دريا را با امواج از هم گيسخته و گاها منظم آن تماشا کن . آنچه که تو را به انگيزه و حس ديدن سوق مي دهد بي شک - آن وضوح و زلالي و عمق بي مانند دريا است که روح انسان , با ژرفناي بزرگ آن طبيعت آشفته خو مي گيرد.

من صداقت و عظمت قلب آدمي رادر آن لحظه هاي عزيز (اکتشاف و رسيدن) به نقطه اي مي دانم که در گذشته از محالات بود و در آينده امکان آن بي هيچ انکاري - صورت پذير است
 همين طور بايد فکر کرد وادامه داد و نمي بايست در انديشه و حال رودخانه اي غرق شد
. شما ديده ايد گاها اقيانوس هايي هم هستند در قلب انسان هايي, که التهاب و جوشش را در محبت کردن مي بينند
 و هر حرکتي نشانه ي پيامي است
دوست ناتمام شما
م.آرمان
 ساعت 3 بعد از ظهر چهارشنبه
87/
4/
12

****
نام شعر: انسان ِ من


انسان ِ من
ديوار ِ به  خشت در آرميده را
آوار
آوار
در آواز ِ شکستن ِ اين طرد ِ سياه سال
چون شرط بر يقين
آزاد کن
آغاز کن .
که هر  خراب ِ خار خسته را ديده ام
در ثمر
نشانه ايست...

وراي ِ "بودن"
به حيرتي
شدن " به راه  را,
به تنگناي ِتزلزل از دوندگي
بهانه ايست...
*
مرگ , در بستر انديشه 
تخت
ميان به خواب نيست , بسته است
چه فکر خام کرده مرگ؟

چه فکر خام کرده مرگ ؟

بي درنگ
به خوف زار ِ محو راه ِگنگ ِ جا
در کمين
نشسته است ؟

*
ور نه انسان منقلب
ديوار خشت, به نور  بسته را -

بي گمان
نگون,
 نگاه
مي کند
ورنه انسان منقلب
کوههاي سخت  بر جدار سنگ  تنيده را
تحجر سهو است برايش
 هنگام که تيشه هاي مکرر ِ "خواستن" با تيغه هاي  مستهلکش
شدن
شدن 
 شدن را
  نشايد از خودش رها کرد 
  به حکم  زندگي ي ِ سهل
 از خود مهار کرد.
*
و چه تلخ نوش   فرو کرد خواهد
  در عروق  زندگي 
مرگ را - انسان بي خرد
آنگاه که خود فريبي  ي ِ بي تعمدش -
 دردهايش را بر هول گاه  ِ بي فروغ  ِ مرگ
طعنه بر "هيج "  عمق مي افزايد
*
آنگاه ست که ديگر , اميد را بر زمين
 انسان حقيقت سرا - روايت نخواهد کرد

آنجاست که دگر انسان را
حکايت قاطعانه اي ,  
بيدار مي کند
 از زمان نبودنش
*
آن گاه ست که انسان
راستي " را چون دروغ "
از "داد خواهي" مفرطش
بي  داد  مي کند
جهان را به غفلتي  غليظ چون گيج گاه کور ِ تن خموده اي
بيمار مي کند
*
اما اما
من اين ميان
دچار  ِ نيش نيش ِ فکرهاي ِ"هست" خود
بر درون زبانه  مي کشم به نيستن
فکر مي کنم به درد
به زيستن
*
انسان ِ من
انسانِ قرن هاي دور دست  را
به خواستگاه  ِ غايتش, در خواست مي کند
به تنگ بر قفس تکيده را
آزاد مي کند
آزادي را
آه...
آزادي را
آغاز مي کند
مرگ را
آباد مي کند

شعر سپيد: م.آرمان ميرزانژاد

+?????? یکشنبه شانزدهم تیر 1387??23:22?? م. آرمان | |

صبح لبخند

 آسمان را چون هزاران طاق ِ بي شعله

به خفيه گاه ِ سرد ِ خويشتن

در قفس کردند.

*

چشم ها را

با نگاه ِ  اين خراب ِ نقش ها, تاريک

سهم ديدن نيست.

در سحرگاهان چراغ خانه - چون اميد من لبريز

بر نمي سوزد.

همچنان در چشمه ها خورشيد غم چون دختري افسرده بر بالين بخت خود

اندکي بر جا نشاط صبح زرين سر نمي گيرد.

پشت اين طوفان سوار مرگ ما در راه پست خود

در نبردي کينه آور کرده در سر نقشه هاي مرگ را

تصوير,

(تا وراي هر خرابي

بودني باشد!!!)

*

پشت اين ويرانه ها چون سايه هاي  بي زوال  شب

چهره ها بي رنگ و بي جانند...

اندک اندک

 بي نشاطي پر ز دردي کهنه بايد مرد

خانه ها بي ناله ها در خواب صبحي

در سکوت يکدگر هستند بی سامان !!!

*

وليکن

من به کارگاهي فکر خود

هر نفس هر نقش

مي کشم بانگ رسيدن را به اين شبگير

با هزاران حيله چون افسون چشم شب

از رهايي مي زنم بار دگر لبخند

تا ببينم صبح فردا ...

نوشته شده  ی : م.آرمان -میرزانژاد

اوایل خرداد ۸۷

 http://www.shereno.com/news2.php?op=show&id=3978

شعر : "صبح لبخند "در سایت شعر نوی ایران

+?????? چهارشنبه پنجم تیر 1387??0:0?? م. آرمان | |