تبليغاتX
شـــــعـــــر م.آرمــــــــان

شـــــعـــــر م.آرمــــــــان

شعر نو

با شبانی تیره چون افسانه هايش تلخ و پر نيرنگ
تا خراب آلوده ي انديشه هايش باطل و بي راه
و از شر سخنهايش ,  پليد و کذب چون شيطان
و از گنداب مکر او چو دندانهاي تيز او – کثيف و خرد
بدم مي آيد از اين زندگي ديگر
*
در غبار وحشت کابوس هايش, خواب هاي ما همه ويران
و از طرح سخنهاي دروغش, رنگ ها بي رنگ
حرف ها بي گاه
صداي زجه ها - غمگين و دل خسته
قفس ها- سنگ و در بسته
که فريب است و ملالت وار حرف او
*
او به دستش دشنه هايي سخت وسنگين وار- مي آرد
و از فرط گناه بي کرانش – شرم مي بارد
*
همان  وهم نگاهش پست و بيگانه-
 همان ايمان مسدودش لئيمانه
همه را جز خودش از نيست مي داند
*
اندک اندک مي کشاند قطره هاي خون ما را او چو خون آشام
و ليکن چاه کفر او -بسان چهره اش آرام-
- و بي ديد از ره ديدن چه مي کوشد؟
چه مي جوشد؟
همه گلهاي باغستان ما ! افسوس! رداي شوم اهريمن به تن کردند
دريغ ودرد ! بر اين زهد ِ ننگ آور
*
همه گلهاي باغ چون خوارها سردند
و گلهاي جوان قرباني اين گرگ هار هستند
کسي از اين جنايت های خاموشش نمي داند
و در تيرگي افسانه گي اش تلخ و پر تزوير- مي ماند
انتقامي سخت در راه است
*
گلوها از ستم لبريز
و لب ها در سخن بي چيز
و گلهاي جوان قرباني اين گرگ هار انديش –
*
اندک اندک مي کشاند - قطره هاي خون ما را او چو خون آشام
و ليکن چاه کفرآميز او چون چهره اش آرام
قفس ها هر شبي در خواب پرواز کبوترهاي پر اميد
همه انديشه ها پژمرده و نوميد
و گلهاي جوان قرباني اين گرگ هار هستند
شعر  آزاد:م.آرمان
۲۶ بهمن ۸۶

توضيح:  بنابر سنوات علمي نيما  وبا توجه کتاب(حرفهاي همسايه و تعريف و تبصره وي)بايد اين نکته را ياد آوري و اعلام کرد

که"اين شعرهاي آزاد, آرام و شمرده و با رعايت نقطه گذاري و به حال طبيعي خوانده مي شود
 همانطور که يک قطعه نثر را مي خوانند ۱-خانه سريويلي- ديوان نيما يوشيج

2- در اين شعر کوشش تعادل در طبيعت کلام و تبديل نظم به نثر است بدیهی است که با این اصول شکستگی وز نی از ویژگی های طبیعی تئوری این گونه اشعار می باشند.

+?????? شنبه بیست و هفتم بهمن 1386??0:31?? م. آرمان | |


در شب تاريک و سرد و ساکت و خاموش
چو پروانه به گرد ِ شمع -
نسوزي اي طرب انگيز  - شوق دل
*
اي شرر آلود,  نگاه ِدل نشانت, پاک-
اي  پري وش , حالت معصوم وارت -نيک
من ِغمناک و دلتنگ در شبي بي تو
به ياد آن ميان و موي و مهر تو
هر دمي کنج شبستاني
گرفتم با خيالت  دست  اندر دست  - نمي داني
وگرنه من
 چو  مشتي خاک فرسوده مثال   روح مي مانم
*
اندک اندک
مي تراود حسرتي - با آه
 درون درد من اما
که مي داند
با خيال  غمزه ساز و نازدارت- نرم
هوايي با نهانت دارم اي گلشن لبانت گرم
*
اي جدا مانده زمن - اي دوست
من اگر در شعله افروز جداماندن
سخت در خود مي برم حسرت
يا که از شيريني آن لحظه هاي نادر ديدار
مي جويم بسي فرصت
غنيمت دان اگر  دادم به دست ساغرت جامي
از فراقت آتشي در تن - بر انگيزد
و از وهم دو چشمانت فريبنده -
اين عطش وار سوز ناديده
تو را تکرار خواهد کرد
اين  صفا بخش و صميمي خاطرم را  از
 چه مي خواني
از اين بيمرگ نياز من
چه مي داني
*
اي شرر آلود,  نگاه ِدل نشانت, پاک-
اي  پري وش , حالت ِمعصوم وارت -نيک
من ِغمناک و دلتنگ چون  شبي بي تو
به ياد آن ميان و موي و مهر تو
با خيال عشوه ساز  و نازدارت -يک صدا مانوس
مردي تنها مي کشم نقش تو را آري
هر دمي کنج شبستاني
چو داغ دلبرانه ,نام تو بي نام
مي خوانم
به خواب ديدنت - بيدار مي مانم
م.آرمان
اواسط بهمن 86

 

+?????? سه شنبه شانزدهم بهمن 1386??0:54?? م. آرمان | |

از گيسوان  ِحريري نواز  ِ او , لطيف
تا ابروان ِ کماني اش , کمند
از شعله هاي لهيب ِ شراره اش  به لب
آغاز مي کنم
*
درعشوه هاي نهانش  چو ن ناز, بي نظير
 چشمان او نجيب  
از دلربايي اش - مانوس  و دل فريب
ديوانه مي کند اين تشويش کهنه  را

*
در التهاب مکرر ديدار او - عجيب
 آن مهگون فضاي شوق را
پرواز مي کنم
*
از لمس نازک ِ  صدايش که نيست
 هيچ گوش
 لبريز مي شود  خيال شگفتي اش
 به هوش
*
در آتش  پيغام هاي د ل آواي او دلم
  تصوير  ديدنش
نز ديک مي شود
چون مست مي شوم از هستي مستانه اش به ياد
دل مي برد ز قلب فسردگان و ليک .
هيچش خبر که نيست
*
هر بار غبرتش به انديشه هاي دور
فرياد  ميزند
با مخمل مجعد گيسوي او بلند
تا چنگ   مي کشم
 به  روياي بيچون  قصه هاش
بينم خيال  ظريف نگار او
 آميخته است به سر
 بر خلوت نقره اندوده اي به ابر
لبخند مي زند
مانوس مي شوم
تکرار مي کند.......
28 دي
1386

+?????? سه شنبه دوم بهمن 1386??7:52?? م. آرمان | |