.برف مي رقصد به گردشگاه خود با تيرگي ِ ابر ابر مي لغزد چو دود آلود سرشتي , از نهاني دور شهر است چو خفته اي مهجور خواب سنگيني به تن دارد و حکايت باز هم از درد مي نالد * مرد خواهد چون ز انديشه کند تدبير مي پرسد ز خود هر بار از تقدير آيا باز صدايي مي زند همسايه اي با من
چشم هاي غم زدش- بيدار دست هاي سرد او بيمار و لبالب مي کند اين غصه را تکرار راهي نيست کاري نيست
) آيا باز ,حرفي در زباني هست؟ جام جاويد که هست لبريز شرابي در دهاني هست)
روزگار سرد و سرما بي شکايت نيست بخت بدبختان حکايت نيست...
در هواي منزلت چون گرم مي گساران مست و بس مدهوش مبادت بي سخن بي غم نشيني تخت تو کارت نيست نخواهد بود کاري هم؟
!جامه هاي وصله داران را تو آيا ديده اي از چاک سهم سرما برده است آيا تو را برباد هيچ تسکيني به دردت بوده است درمان نه ! نبرد ست و نبود ست يک نفس يک بار باد ديوانه تو را با خود برد چون خاک
برف مي چرخد به جولانگاه خود با تيرگي ابر ابر مي سازد چو دود آلود سرشتي از نهاني دور منزل فرسوده ي آن مرد مقهور مي شود مغلوب مرد خسته بر دمش فرياد به تصويرش غباري سرد بر فزون سردي اش جان کاه
مثال روح خود سر گشته و بيراه مي گويد آيا باز ,حرفي در زباني هست؟ جام جاويد که هست لبريز شرابي در دهاني هست......؟
آواخر دي 86 م.آرمان
+?????? پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386??0:34?? م. آرمان |
|
About
نام: م.آرمان زاد بوم: گیلان متولد: 66 خورشیدی دانشجوی کارشناسی ادبیات فارسی. ___________________. × آثار در دست تهیه و انتشار 1-اشعار کلاسیک و نیمایی 2- اشعار سپید و کوتاه 3- یادداشت ها 4- نامه ها به معاصر 3-تحقیق و تحلیل در باره شاعران معاصر...
× در حين نوشتن: احساس ِ ژرف زندگي در من به قوت هوشياري نزديک مي شود. گويا هزاران نفر در پشت در و کنار پنجره و دفترم به چرخش قلم من چشم دوخته اند , و به اين مصيبت يا سعادت شاعرانه نگاه مي کنند... م.آرمان