تبليغاتX
شـــــعـــــر م.آرمــــــــان

شـــــعـــــر م.آرمــــــــان

شعر نو


دريغ ودرد

چه درد الود و وحشتناک !

نمي گردد زبانم تا بگويم ما جرا چون بود .

دريغ درد...

چه بود؟اين تير بي رحم از کجا امد ؟

که غمگين باغ بي اواز ما باز

در اين محرومي و عرياني پاييز !

بدينسان ناگهان خاموش وخالي کرد .

ازان تنها و تنها قمري محزون وخوشخوان نيز؟

چه وحشتناک !

نمي ايد مرا باور .

ومن با اين شبيخون هاي بي شرمانه وشومي که دارد مرگ

بدم مي ايد از اين زندگي ديگر .

ندانستم. نميدانم چه حالي بود ؟....

چه گويم آه .

نشستم عاجز بي اختيار آنگاه

به ايماني شگفت اور

بسي پيغامها

سوگند ها دادم

خدارابا شکسته تر دل وباخسته تر خاطر

ودر من باوري بي شک واز من سخت نا باور

نهادم دست هاي خويش چون زنهاريان بر سر

که زنهار،      اي خدا ،    اي داور  ،  اي دادار

مبادا راست باشد اين خبر     ،  زنهار!

تو اخر وحشت واندوه رانشناختي هرگز

ونفشرده است هرگز پنجه اي بغض گلويت.

نميداني چه چنگي در جگر مي افکند اين درد .

ترا هم با تو سوگند آري !مکن  ،   مپسنداين،     مگذار

خداوندا ،   خداوندا   ،   پس از هرگز

پس از هر گز .همين  يک ارزو يک خواست

همين يک بار

ببين غمگين دلم با وحشت و با درد مي گريد...

چه بي رحمند صيادان مرگ اي داد!

و فريادا  .چه بيهوده است اين فرياد .

نهان شد .جاودان شد در ژرفناي خاک خاموش...

چه بي رحمند صيادان

نهان شد رفت.

از اين نفرت شده .مسکين خراب آباد

....

تسلي ميدهم خود را

که اکنون اسمانها را زچشم  اختران دوردست شعر

براو هر شب نثاري هست ...

مثل نامش پاک .

ولي دردا ! دريغا!او چرا خاموش .

چرا در خاک؟

 

+?????? جمعه بیست و پنجم آبان 1386??23:42?? م. آرمان | |