|
وبلاگ تا اطلاع ثانوی به دلیل کثرت امور زندگی تعطیل می باشد
پسران آفتاب.. صداي صبح مي آيد م.آرمان
دوست عزیز من نگارش و سازماندهی این شعر در سبک و قالب نیمایی در ابتدا, تبدیل و تغییر کلی و شکلی محتوای داستان, از ساختمان نثر به نظم است, حال من اعتقاد وباور دارم که این گونه از اشعار آزاد می بایست rhythm)) یا وزنی فاقد از عروض را اختیار کنند و آهنگی که از انقیاد با موسیقی قدیم مجزا بوده به رویه تکامل خود ادامه دهد و با طرز صحیحی از روش دکلاماسیون همراه باشد وهمچنین درست تلفظ بشود با رعایت تمام علائم ونکات فنوتیکی .... در نتیجه منظور ومقصود اصلی من طبق اندیشه و رای اکثریتی که ماهیت تبدیل ونوآوری را در شعر قبول دارند تغییر نظم به نثر وهمچنین بر عکس می باشد ...خواه امکان دارد طبایع وسلایق ممکن با این گونه طرز یا فرم کاری موافقت نداشته باشند در صورتی که ما می بایست در انتظار , تجدد و تفنن در این گونه اشعار باشیم حال چرا که غالبا در باب (عروض)عده ای این مسئله را باور دارند که مهم ترین عنصر شعر نیمایی شکسته شدن اوزان عروضی و بحور شعر فارسی کلاسیک در کنار تخیل وقافیه بندی ومعنای آن اولویت دارد البته ماخد و منبع اصلی از این ایمان تئوری شعر نیما یوشیج است ونه اشعار و افکار م.امید و ا.بامداد ودیگران. در این شکل از صنعت نو.... در نتیجه ,خود ابتکار و ذهنیت تازه ای را در بر ندارد چه بسا در قدما ومعاصر پیشتر این گونه اشعار سروده شده است اما فارق از این تفاسیر , این شعر: حاکی و بیانگر از خوابی است که مضمون آن از حیث تعاریف خلاصه شده و دارای بخش هایی است که تصویر را از جایی که در نثر کمتر به توضیح آن پرداخته به استکمال آن در نظم دست می زند و به نوعی طرفین لازم ملزوم همدیگر هستند و این قطعه بیشتر جنبه یک داستان حقیقی از زندگی نگارنده را در بر دارد که با محتوای عاشقانه ای ترکیب و تنظیم شده است که در آن مکان پسری به دنبال *عشق* خود در جاده ها و بیابانهای گرم و خشک, می دود و شدت ورزش باد در سطحی شدید است که به شکلی مانوس و همچنین رویایی , زلف معشوق را در هوانشو و نمای زیبایی را نشان می دهد با این اوصاف که طبیعت و خورشید در شرف غروب کردن و زوال هستند گلوی پسر در حین دویدن, تشنگی و ولع را بسیارحس می کند و منظره و تصویر از هر لحاظ غم انگیز است اما معشوق از آن پسر دوری می کند پسر هم به دنبال معشوق خود از میان بزرگ راهایی, که ماشین های سنگین با شدت مرگ بار ازآن در حال عبورند آشفته و حیران به دنبال او می رود و گه گاهی این حس ودرک را مشاهده می کند که با تمام اوضاع و احوال بدی که معشوق نسبت به آن دارد اماخود او هنگام گذر کردن معشوق از آن آزاد راه ها بسیار نگران این مورد است که نکند به معشوقش آسیب و ضرری برسد ! آنگاه بعد از گم کردن معشوق خود در آن بیابان های داغ و شلوغ عده ای را می بیند که شبیه به انسان هستند اما موجودیت تام و هویث کاملی از منش و معرفت انسانی ندارند از یکی از آن افراد که نیمه ی اول ظاهرش انسان و قسمت دیگر آن به حبوان متمایل بود می پرسد چگونه می تواند که محبوبه ی خود را پیدا کند اما آن موجود یا آن مبارزه و جدال می کند و می گویند که آن دختر مناسب احوال تو نیست و جواب و نشانی دختر را درست به او نمی دهد اما او با این تسلسل یا مغلته ی بیهوده قانع نمی شود و راه خود را در پیش می گیرد دختر را در نواحی و نقاط دوری می بیند که دختر دارد وارد خرابه هایی می شود که در آن اجتماعی , حضور دارند پسر به دنبال او با سرعت می دود اما , معشوق خود را با در جمعیت گم می کند و پس از جستجو, بسیار غمگین و افسرده و گریه کنان به همان مکان اولیه اش باز می گردد و اسم معشوقه اش را با صدایی بلند فریاد می زند در سطحی که سینه و گلوی آن از شدت و سوز فریاد آن اسم آتش می گیردو از قلب او خون زیادی ترواش می کند و در عاقبت اسم معشوق بوسیله خون رفته از پسر در وسط آن بیابان نوشته می شود .... به طوری که نگارنده از وحشت و ترس این حادثه از خواب سنگین خود بیدار می شود مثل این است که سالیان دراز و سختی بر او گذشته و این روایت را کماکان به نظم در می آورد در سراسیمه ی با د که چنان وحشی وار می دود در پس کاج می زند غرش رنگ آلود- شب در کف عاج بلند پر عصیان رخت بر بسته , شهاب – دل آرا هم عنان می بندد- جغد کوری در راه فلک است بی دیدار- رنگ ,چون حلقه شمع باخته است در غروبش رویا- * * * در افق های کران, , بی خورشید یک درخشان نفسی نیست که تن تازه کند روح بی کنه مرا-*1 * * * و چنان لیک سزا نیست مرا تاریکی شب بی مهتاب - شب آن که با ژرف عذاب شوکت ِ , تهدیدش * خانه ی گرم مرا کرد خراب * * * ابر چو پیکر جوشان غروب می سوزد (از سپیدی که به سرخی مایل یاکه سرخی به سیاهی حایل) * * * در تلاطم سر من سرگردان طرح یک سوخته جان می گیرد یک صدای به بیات – می آید آی -خرابان مردم - یک نجاتی - فریاد- یک ندایی در گوش- آن ِ بی نام و نشانی- در یاد می کند کار فریب مردم * * * و شما شب زده پیوند به صبحی روشن گیج و منگید بی عشق و بسان شب هنگام چو تسلسل راهی است هوس و خواب و قفس را فرجام * * * می تراود ,(نفس ) از پاره ی جان در چشمم من گلو تشنه و پژمرده ی این عالم بی آب هستم لیک , سان : زنده تبارانی اند می درن پیرهن نفرت را چه کسی می یابد این عجایب – عاشق یا که غاقل هستند با که اهریمن ایام و فجایع هستند ای تو حاشا عاشق ای که حاشا برخیز که به تیر و تبر و لانه ی تو – می تازند آه.... عشق است کسی چون, آن را نه به خود می بالد نه به خود می پیچد نه پیامی دارد و نمی داند او لهجه تنگ شمالم غرق است .... * * * حال از این ننگ جهانم سودا حال آن نیست جفا جهدو جور و ستم لیک, ریا عطش شوق مرا می بلعد از فراقش قلب بی پروایم- می بندد حزن یک صدا می ریزد یک ندا می خواند * * * گر چه می نیست شبش را رونق و کسان در تنش خواب شب یلدایند * * * ُ درد چون سرخی مغرب سر اندیشه باد می گیرد من امیدم مجنون من سزایم معشوق کیست ؟ سیک بار, هوایی که مرا بشناسد دل پاشید ه ی من را از خون آه ِ مجنون دود است چه کسی می داند عشق بی مرگ , است- آه.... عشق : یک سینه سوخته است یا یک آه * * * عشق بی رنگی است- طرح نام معشوق بر سر خاک بیابان باقی است... کیست آن عشق ؟؟؟ بماند در من پس از اتمام این شعر تفالی از حضرت حافظ زدم وایشان فرمودند که : پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش که مگو حال دلسوخته با خامی چند توضیحات سه مصرع از این شعر در میان خواب سروده شد... م.آرمان 30/2/86
|
About
نام: م.آرمان Archivesآبان 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 Authorsم. آرمانمیرزانژاد Links
وبلاگ: مـــــیثم هـــــمرنگ
امیلی برونته- ترجمه بهاره جهان دوست. |