تبليغاتX
شـــــعـــــر م.آرمــــــــان

شـــــعـــــر م.آرمــــــــان

شعر نو

در مجمر ِ سحر

نیلوفری کبود

سوخته ست به عود شب

بیخود ,به تب نبود

 

در وحشت ش سزا

در من بکنده است

امیّد را ز جا

(با من که بد طرب - چنگ وچغانه ام -  فریاد می زند)

 

در این تبار خشک

همچو نماد غم

پژمرده ام به لب

افسرده ام به شب

با من که بال و دست

کردم به خون عشق

در مانده ام به درد

در حرف بی ثمر

(با من که بد طرب – فریاد می زنم-

چنگ وچغانه ام-فریاد می زند)

 

امید ِ ناکجا دارم  به صد کجا

یک خواب بیهده است

 یک دست بی صدا

(دستی... که دست نیست!!!)

از او به تو به من

 ما  را کند روا

درساز بی نوا

بی دم به دم زنم

در خاک بی جنون

یاس سپید وسرخ

بی رنگ می شود

در مجمرم به فقر

این مکنت حقیر

هر چند که نا گزیر

مغلوب نمی شود

مسدود نمی شود

با من که بد طرب – فریاد می زنم-من نام  ِ دیگرم.... )

من آن ِ دیگرم....

 

اواخر تیر ماه 86

+?????? یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386??0:37?? م. آرمان | |