تبليغاتX
شـــــعـــــر م.آرمــــــــان

شـــــعـــــر م.آرمــــــــان

شعر نو

از اقیانوس بیکران واژه , فقط شب یلدای کوتاهمان نصیب حافظ شیراز شد؟؟

به ادب نافر گشایی کن از آن زلف سیاه

جای دلهای عزیز است تو بر هم مزنش

از دوستانی مطالب رو می خونن خیلی سپاسگزاریم حتما اگر وب لاگ یا وب سایتی در زمینه ادب فارسی دارن برای ما پیغام بزارن حتما ازشون حمایت می کنیم

ما به عنوان پیوند روزانه در بخش لینک میزاریم از  دوستانی که نظر دادن  در زمینه محتوا  ومعنی ومفهوم مطالب . نهایت سپاسگزاری رو می کنیم

copy right organization Man az Man & Manam ensan company all right resived

+?????? جمعه سی و یکم شهریور 1385??3:56?? م. آرمان | |

برای دوست

پیدا شده ام در آسمانت ای دوست

از شوق شهاب کهکشانت ای دوست

یک باغ پرنده خواند آواز فراق

ای دوست کجاست آشیانت دوست

عمرا بتونید بگید شاعرش کی بوده ؟

الف:قیصر امین پور

ب:گرمارودی

ت:حامد فومنی

ث:طاهره صفارزاده

آقا اسم برنده رو بزرگ می نویسم؟

+?????? جمعه سی و یکم شهریور 1385??3:43?? م. آرمان | |

از هوشنگ ابتهاج که حافظ شیرازی زمان ما تلقی میشه هم شعری واستون گذاشتم

البته ه.سایه تفاوت های خاصی در شعرش هست اما اغلب مخاطبین شعر های

ابتهاج بر این باورن که حال وهوای حافظ درش موج می زنه

بسترم

صدف خالي يك تنهايي است

و تو چون مرواريد

گردن آويز كسان ديگري

+?????? جمعه سی و یکم شهریور 1385??3:41?? م. آرمان | |

یک رباعی با محتوا ودرون مایه عاشق ومعشوق زورگی که در رابطه شون واسوخت شدن

اما نمی دونم نسل ما چرا این قدر رابطه ایجاد می کنه تا بعد واسوخت شه؟البته رابطه داشتن بد نیست

مجنون شدن لیلی میخواد آخه؟

مهدی اخوان ثالث
گر زري و گر سيم زراندودي ، باش
گر بحري و گر نهري و گر رودي باش
در اين قفس شوم ، چه طاووس چه بوم
چون ره ابدي ست ،‌هر كجا بودي ، باش
__________________________________

+?????? جمعه سی و یکم شهریور 1385??3:30?? م. آرمان | |

احمد شاملو

اگر اشخاصی هستن که شعر رو از لحاط فنی و تخصصی دنبال می کنن به نظر من یک نگاهی به وزن عروضی و

آهنگ و دیگر ساختارهای  این شعر  بکنن
 

نمي گردانمت در برج ابريشم
نمي رقصانمت بر صحنه هاي عاج: -

شب پائيز مي لرزد به روي بستر خاكستر سيراب ابر سرد
سحر با لحظه هاي دير مانش مي كشاند انتظار صبح را در خويش.
دو كودك بر جلو خان كدامين خانه آيا خواب آتش مي كندشان گرم؟
سه كودك بر كدامين سنگفرش سرد؟
صد كودك به نمناك كدامين كوي؟
***
نمي رقصانمت چون دودي آبي رنگ
نمي لغزانمت بر خواب هاي مخمل انديشه ئي ناچيز: -

حباب خنده ئي بي رنگ مي تركد به شب گرييدن پائيز اگر در جويبار تنگ،
و گر عشقي كزو اميد با من نيست
درين تاريكي نوميد سايه سر به درگاهم -

دو كودك بر جلو خان سرائي خفته اند اكنون
سه كودك بر سرير سنگفرش سرد و صد كودك به خاك مرده مرطوب.
***
نمي لغزانمت بر مخمل انديشه ئي بي پاي
نمي غلتانمت بر بستر نرم خيالي خام:

اگر خواب آور ست آهنگ باراني كه مي بارد به بام تو
و گر انگيزه عشق است رقص شعله آتش به ديوار اتاق من

اگر در جويبار خرد، مي بندد حباب از قطره هاي سرد
و گر در كوچه مي خواند به شوري عابر شبگرد -

دو كودك بر جلو خان كدامين خانه با رؤيا آتش مي كند تن گرم؟
سه كودك بر كدامين سنگفرش سرد؟
صد كودك به نمناك كدامين كوي؟
***
نمي گردانمت بر پهنه هاي آرزوئي دور
نمي رقصانمت در دودناك عنبر اميد:

ميان آفتاب و شب بر آورده ست ديواري ز خاكستر سحر هر چند،
دو كودك بر جلو خان سرائي مرده اند اكنون
سه كودك بر سرير سنگفرش سرد و صد كودك به خاك مرده مرطوب.
 

+?????? جمعه سی و یکم شهریور 1385??3:29?? م. آرمان | |

 

در باره ی شعر پائین اطلاع خاصی از شاعرش ندارم اما از لحاظ معنی نیاز به توضیح نداره موقع جام جهانی فوتبال بود که ایران از پرتغال

باخته بود یک شخصیت طنز پرداز اوضاع واحوال تیم ملی رو خوب تشریح کرده وناراحتی اجتماع فوتبال دوست ما رو... دمش گرم


در این عهد ِ رکود و شور‌بختی
که ایران گشته ویران، چند وقتی

رسید از راه یکی جام‌ جهانی
در آن صدها امیدِ پاکِ شادی

همه ملت دعا کردند به یزدان
که پرآوازه گردان نام ِ ایران
* * *
خداوند شد پریشان از دعاها
به رعدی طعنه زد بر مردم ما

که ای مردم بسی نادان هستید
به امّیدی عبث، شادان هستید

اگر آن عینکْ به چشمْ، مرد ِ کروات
به جایِ ت... خود، دارد شکلات

اگر « دایی ِ» از « کهریزک » گریخته
تمام تیم را، از هم گسیخته

یا آن دروازه‌بانِ « نرم و نازک »
مدام سوتی دهد، بس « چُست و چابک »

خدا هم گر که باشی، نا نداری
در این خر تو خری، راهی برآری

+?????? جمعه سی و یکم شهریور 1385??3:20?? م. آرمان | |

 از دوستانی که در رشته ی زبان وادبیات فارسی مشغول به تحصیل دردانشگاه هستن می خوام بهشون بگم برای کار تحقیقاتی در مورد سبک شعری هندی

صد در صد شخصیت و هویت شعری شیون فومنی مخصوصا اشعار فارسی شو مورد مطالعه قرار بدین..

جهان وانسان

برکه ایست
جهان
با موجاب های زیبایش
کودکی ست
انسان
با سنگ ریزه هایش

آه ...
تصویرِ چه بسیار گردابی
فراچنگ من است

نمی گذارد این
بی دین
این
زمین ...

شاعر:شیون فومنی
 www.sheevan.com

+?????? جمعه سی و یکم شهریور 1385??3:18?? م. آرمان | |

نامه های عاشقانه نيما  یوشیج (2)


عزيزم!
امروز صبح ، تا كنون ، خيلي دلواپس هستم ! نمي دانم چرا ! مثل مقصري كه مي خواهند او را به محبس ابدي بسپارند . حس مي كنم انقلاباتي در زندگاني من ، به من نزديك است . بدون سبب دلم مي خواهد گريه كنم . شايد خوابهاي آشفته ي ديشب سبب شده باشد به هر حال به قلب شاعر چيزهايي مي گذرد كه در قلب ديگران نمي گذرد
شعر « بوته ضعيف » را بخوان . به واسطه ي مخالفت با باد سرنگون شد
من ميل دارم با من دوست باشي نه كسي كه به خودت عنوان زن و به من عنوان شوهر را بدهي . من از بچگي از كلمه ي زن و شوهر بيزار بودم . واضع كلمات : احتياج يا طبيعت ، خوب بود از وضع اين دو كلمه خودداري مي كرد . به تو گفته ام تو را دوست دارم در صورتي كه ...
اگر با من يكي شدي كارهاي بزرگ صورت خواهي داد . بين ساير دخترها سر بلند خواهي شد . اگر جز اين باشد آگاه باش : پرنده ي وحشي با قفس انس نخواهد گرفت
اين كاغذ چندمي است كه مي نويسم . يا شوخي فرض خواهي كرد يا سرسري خواهي خواند . در مقابل ، من به خودم خواهم گفت : او به طبيعت واگذار كرده است . ولي اين خطاست . براي اين كه انسان عقل دارد تا بر طبيعت غلبه كند و آن را ، تا حدي كه ممكن است به دلخواه خود در آورد
كاغذ بعدي را وقتي خواهي خواند كه بعد از خواندن آن ، ديگر آن پرنده ي وحشي را در قفس نبيني و در ميان يأس و پشيماني و اندوه ، كه ناگهان ضربات قلبت را نامرتب كرده است ، تعجب كني او از كجاي قفس پريد . پرهاي او كه ابدا با حرف هاي تو بريده نمي شود . پرهايي كه او را تا اعماق روح تو پرواز داده است ، عبارت از خيال و عشق اوست
نيما

+?????? جمعه سی و یکم شهریور 1385??3:16?? م. آرمان | |

 فکر نمی کنم که اسم شیون فومنی برای اشخاصی که در حوزه ادب گیلان تحقیق و تفحص می کنن یا حتی مردم معمولی آشنایی نداشته باشن

باز هم تا اونجایی که من تجربه کردم این موضوع رو بیشتر مردم با اشعار فارسی شیون اصلا و ابدا آشنایی ندارند و متاسفانه فرهنگ و آداب و رسوم

 ما هم تا جایی به این مسئله قوت داده می خوام واسطون یک شعر از شیون بنویسم که سیک وسیاق شعر درش تخیل هندی موج می زنه ...


حروف سربی خون را بخوان به صفحه ی بالم
که مرغ نامه رسان کبوتران شمالم

بخوان که خسته ترینم بشاخه ی که نشینم
که داغ تازه نبینم که دلشکسته ننالم

شبی بد است و بدآئین که سایه های خبرچین
فزوده وزنه ی سنگین به زخم بال وبالم

چو اژدهای دمانی که خورده خون جهانی
قفس گشوده دهانی به زیر سایه ی بالم

ستاره خون و شفق خون سحر به پنجره مظنون
به آفتاب و گل اکنون دگر چه روی سئوالم

غروب تنگه خوابست خروش مرگ شهابست
عبور ساکت آبست گذشتن مه و سالم

نفس به سینه بریدن به لاک لحظه خزیدن
همین شکسته پریدن همین جواز مجالم

کجای بیشه چنین است؟ که خصم ریشه زمین است
دلم گرفته از این است اگر که غمزده حالم

در آفتابم و سرما وزیده در تن من تا
نماز وحشت خود را کند اقامه نهالم

بخوان که غصه نپاید بهار رفته بیآید
گلی که مُشک تو ساید شود به سینه مدالم

تو نان نقره ی ماهی به سفره های سیاهی
امید آنکه نخواهی تکیده همچو هلالم

همیشه باد گلویم پر از غمی که بگویم:
لبالب تو سبویم تر از لب تو سفالم

نشست توست شکستم شکست توست نشستم
که داربست تو هستم سقوط توست زوالم

شعر:شیون فومنی

______________________________________

+?????? دوشنبه سیزدهم شهریور 1385??19:36?? م. آرمان | |


لطفاً از آوردن اطفال خودداري كنيد(
واسوخت)
از قديم گفته‫اند هر ديدي بازديدي دارد و هر سوختي، واسوختي. بعضيها را عشق
مي‫سوزاند و بعضيها را واسوز مي‫كند. «واسوخت» نوعي از شعر است كه آدمهايي كه از
عشق واسوخته‫اند، مراتب اعراض خود را از عشق و معشوق و اين قبيل معاني بدان ابراز
مي‫دارند. براي آنكه مفهوم اين نوع شعر برايتان ملموس شود، يك غزل واسوخت تقديم
ارباب نظر و اصحاب جگر مي‫كنيم.

از تو بگذشتمو بگذاشتمت با دگران

رفتم از کوی تو اما عقب سر نگران

ما گذشتیمو گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان با دگران وای به حال دگران

 یک رباعی از مکتب واسو خت شهریار

+?????? دوشنبه سیزدهم شهریور 1385??19:36?? م. آرمان | |

  روزی که آمدی ز یادم نمی رود

       روزی که می روی به چه همان که می رود زیاد

      رفتن حکایتی است غم انگیز و پر ملال

     نفرین بر آن کسی که صحبت رفتن به لب نهاد

+?????? دوشنبه سیزدهم شهریور 1385??19:35?? م. آرمان | |

شعری از آرمان میرزانژاد

بر حقیقت قدمی نا پیدا

شبنم از طرح گل کابوسی

سبدش تاخچه ی حد جنون

از طب سرد سیاهی راضی

سالها دید چمنها کوتاه

این منم نقش شقایق .. عاسی

راستی بر قدمی  نا پیدا

در حوالی سخنهای دراز

دل دوست مثل بیا بان تاریک

همه در ها به فسادی مدیون

همه سر ها به قلم افشانیست

این میان سهم منو تو مرگ است

خاک ز خاکستری ذهن جاریست

روزها نقش نمایی توهین

شبها سکوت مردن راضی

از تب سرد سیاهی مانده

واز اغاز سرابی رانده

که کبوتر به کجا خواهی رفت

که دلم مثل گلی پژمرده

تئ بیا رسم پرش را به رذالت نفروش

تا به از هر چه فروشنده ی نا باب دلی در مانده

       دوستان عزیز منتظر نظرتون درباره ی شعر بالا هستم.... سپاسگزارم

+?????? دوشنبه سیزدهم شهریور 1385??19:34?? م. آرمان | |