مجبور شده ام كه با تو در خلوت ِ خودم حرف بزنم اگر "چند نفر" هم بشنوند مهم نيست. ديوانه ، حسابش از آنها كه عاقل اند سواست.. اگر در كنار من نشسته بودي به تو مي گفتم كه مي توانم رشك برانگيز تر از تو شعر بگويم ! ناراحت نشو - حال كه از من دوري ، مردم ميگويند آرتور كجا آرمان كجا؟! تو از آن سو و من از اين سوي تاريخ ، شعر تعقيب مان مي كرد و مي كند چه كسي خبر دارد!؟ خنده ام ميگيرد و از من آزرده نشو كه اين بازي مجنونانه را برايت ترتيب داده ام . روح ات پريشان نشود آدميزاد اين طوري حال رفيقش را مي پرسد ديگر ... تو دردوراني زندگي كردي كه شايد به مراتب " اين حلقه هر دم تنگ شونده تر "1 به اين ميزان خفه كننده نشده بود و شايد شده بود كه خودت را كشتي اما بيخود كُشتي ! من فشار زندگي را كماكان حس ميكنم و با تمام خسته گي و مكررات اقدام به زندگي كردن - كرده ام...
- رمبو: بگذار شعري را برايت بخوانم آرمان عزيز
- آرمان : بگوشم و بخوان.
-رمبو:
چه خبر ؟
مرگ ِ حق حق و هو هو
لال شد مرغ و
نغمه رفت از ياد
تا كه گنگان ِ ده زبان ِ دو رو
ناز مستي كنند و جلوه گري...2
ت 1 : جمله نقل از ماركس
ت 2 : ترجمه شعر بيژن الهي
يادداشت م.آرمان -ميرزانژاد
اين نامه را در زماني مي نويسم كه از نيمه هاي شب گذشته است و همه خوابيده اند چه در جهان واقعي من و تو چه در آن زمان كه آرمان هايي به دنبالم مي آيند بي آنكه خواسته باشم كسي به راهم آمده باشد. و اين فكر مرا احمق نكرده و با ضرورت رويا داشتن در اين زندگي ناقص مواجه ام. بايد برايت بگويم : كه اينجا نمود يا نُمادي از دنياي حقيقي است خيالم را راحت كرده ام تكليفم با خودم و ديگران روشن شده است . اينجا ميل به تكرارمكرراتي است كه آنجا (در زندگي واقعي ) نشده يا آنجا به ابتذال كشيده شده اين جا بايد بشود براي چه بايد بشود معلوم نيست...
حتي مهملات ِ تو سري خورده اي كه در دنياي حقيقي ارزشي نيست اين جا از توليد به مصرف مي رسد و نام آفرينش و شعر ميگيرد. اينجا عده اي نيستند اما امر به شان مشتبه مي شود كه هستند و "عده اي بسيار معدود" هستند اما مردم فكر ميكنند نيستند.من با عده ي دوم رابطه ي خانوادگي دارم...بدون آنكه سندي و عقدنامه اي امضا كرده باشيم...
حوصله فسلفه بافي هاي خشك و منظم را ندارم پريشاني ِ من نظم واحد من است كه لعنتي را پيدا كرده ام. من در ناخودآگاهم وقتي درون خواب هستم عقل زپرتي ام كوك شده است و كار ميكند پس بايد فراموش كنم كه با يك نئشه گي ِ ناهشيارانه وسرد مي نويسم .
بايد بگويم عده اي فراتر ازاين مجازيات نميتوانند يا نميخواهند كه بروند يا نميدانند كه بايد فراتر رفت و هويت يابي كرد (اينجا اسم دروغي وراست در هم مخلوط است انجا اسم اگر راستي باشد خود شخص افكار دروغين و عمل كذايي دارد بدي زياد و خوبي نامعلوم است اما هست... ) اما ان كه فراروي زيركانه كرد تنها ميشود چه اينجا چه انجا - چه بخواهد يا نخواهد قانون ِ پُر حكمت و مضحك ِ فرزانه گي و دانايي اين است . شايد آن پشت يك جانور طماع نشسته ده نام كذايي براي خود دارد و هر بار با يك زبان ديگرگونه تر از قبلي حرف ميزند.... بايد شك ِ پرسش برانگيز داشت... چون طاقت فريب خوردن را بايد در زندگي كم تر كرد ... هرچند زندگي با يك نگاه عارفانه اساسا يك فريب دل خوش كننده است و فريب به شكل هدف به سراغ آدمي مي آيد و تمامي ندارد ...
عده ي كثيري چند پله پايين تر از خانه ي اصلي قرار دارند بر روي پله مارهاي گزنده اي است كه بايد به زحمت بالا رفت. اما ما كه رفتيم درون خانه را ديديم كه درون خانه هم اژده هاهايي هستند كه كه براي موجود سالم - هلاك كننده اند. همه جا خبر از فضاي مخوف و بسته ميدهد. پرنده گير كرده ميان اين راه رو و خانه / و هر چه پر پر ميزند مردم فكر ميكنند پرواز است نه نيست به در و ديوار ميخورد ضربه ميخورد زخمي ميشود زخمي و به گوشي پناه برده باز مردم فكر ميكنند تيپ هنري اين است كه در خلوت ادمي جان بدهند صفا و صميميت در خلوت با خود بحث ديگري است.از سويي هر آنچه انسان در روز دغدغه يا اشتغال ذهني دارد اين جا خودش را نشان ميدهد. عده اي نميدانند واقعا انچه كه در عالم وجود هستند فرق دارد با آنچه مي خواهند باشند معرفت هاي ما انعكاس ِ واقعيت هايي است كه خواسته يا ناخواسته بروز ميكند به شكل عمل به شكل ذهنيت به شكل تصورات و موهومات. چرا كه هر تصوري فرمي اجتناب پذير دارد... و خواه و ناخواه انعكاس پيدا ميكند در زبان - من از روي نوشته ها به ماهيت درك و كنجكاوي افراد پي ميبرم اين اولين حركت براي شناسايي شناخت افراد از زندگي و چيزهاست. خلاصه اينجا سرشار از تنگ مايه گي و احمق پرستي است . نيرومند شدم و بايد اعتراف كنم كه براي يك عده ي معدودي در زمان فعلي مي نويسم . و چشم به راه آيندگان اگر نباشم ايمان مومنانه اي به انسان هاي آينده ندارم.
وقتت بخير
سلام مرا به دوستت كه از من در پس پرده حرف ميزد برسان اين نمونه اي از صفا و صميميت ِ رشك برانگيز من است نه يك خودخواهي ِ عجولانه.
مشتاق ديدار تو و او هستم.
م.آرمان
دفعه پيش هم درباره ي موضوع شعر، اشاره كنان مطلبي نوشته بودم بعضي نوشته ها ي ادبيت يافته از منظر شناخت شناسي مخيلانه ، در سطح يك قطعه ي ادبي است صور آكنده از تصوير و حس و تجربه در محتواي آن يافت نميشود و انگيختارافعالي يا الهامي يا سويه هاي پديدارنگارانه وموضع خاص اجتماعي ندارد. متن بي خطر و خنثي اي است با يك خيال متوسط يا ضعيف (مانند اين گونه حرفهاي خنك و بي اعتنا به رويكرد ضعف يا بهران در توده هاي اجتماعي ) كه معمولا گوينده و كاربر زبان اند زباني محاوره يا نثر مرسل- و شاعر نيستند. اين گوينده : سعي دارد شكل شخصي را به مفهومي اجتماعي (چون عشق يا نا اميدي متداول از منظر روح كلي زمانه ) وصل كند كه ميتوان امثال اين قطعات را صدها بار در روز نوشت مثلن: آخ تو رفتي و من در كنار باغچه / تربچه چيدم و تو گازش نگرفتي كنار درخت شفتالو/ و من رفتم شغلم بخرم و بخورم و عشق چنين ساقط شد!) بعد چون تعريفي آگاهانه و انضمامي و كليت دهي شده با تاريخ فلسفه در ارتباط با شعر نيست متقاعد كردن اذهان خاص و عام كار دشوار اما شدني است. چون فلسفه روش ژرف انديشي در باره ي ارزش ها - مفاهيم - اشيا - و علوم هر زمان است. از زمان ارسطو او مجبور بوده شعر را فن و مهارت ببيند "بوطيقا " - پئوتيك - تئوريك- يا آن سه گانه هاي طبقه بندي شده ي معروف - تراژدي - كمدي - درام كه جنبه نمايشي داشت... از سويي نقد روايت - نقد فرماليستي - نقد زبان شناسانه - نقد معناگرايانه و يا معاني بيان (علم هرمونتيك - تاويل معنا -در ماده زباني اثر )... كه غالبا مفاهيم زاييده شده در زمان جديد ومعاصر است . و ارسطو از دنياي باستان مجبور شد هر سويه ناشناخته اي را هر دانش قابل ِ تكويني تاريخ را، با قوا و ايده ذهن فلسفي اپيستمه لوژي كند. ارسطو را نام ميبرم كه اوج انديشه را بعد از سقراط و افلاطون در تاريخ فلسفه كلاسيك غرب دارد . اما درباره ي شعر خودمان قضاوت كنيم در چه مرحله اي از شعريت هستيم !؟ شاعر ما اگر نداند كه چه ميكند و غرض از شعر سراييدن چيست آيا ما سير قهقرايي ِ بديع لفظي و معنوي و عروض و قافيه و نظرگاههاي شمس قيس رازي را دوباره نمي پيماييم چنان كه در سيستم آكادميك ادبيات چنين است؟! چنان كه فكري جديد و نظريه پردازانه غالبن در پايان نامه هاي دانشجويان ارشد ما نيست... حقيقتن جاي حسرت دارد...
دوست من
گفته بوديد كه اينجا خضعبلات ننگاننگ و مطالب ِ خنك ِ رنگارنگ را مردم پسند ميكنند و به هنر استعلا يافته و شعر و داستان توجه اي ندارند ؟ دقيقا درك ميكنم كه چه مي گوييد. اين عينيت ِ شلخته ، نمودي ناقص از آزادي واقع گرايانه است آزادي ِ متظاهرانه است - نه آن آزادي حقيقي در هر دوره اي كه در حد منظور و مطلوب بوده ودر وطن ِ ما بر آورد نشده و براي اهل تفكر موجود نبوده كه در بستر آن با آرامش كار كنند اما اگر اينجا براي عوام فراهم امده و راضي اند. به عقيده ي من به كار خودتان بپردازيد و به هيچ صداي گوش خراش ديگري- جز صداي كارتان گوش ندهيد پس نيازي به تراشيدن محدوديت براي ديگران نيست... اما نظرم اين است طبابت مراحل علمي و مطالعه و امتحان و امادگي تجربي ميخواهد هر كس كه لباس سفيد پوشيد و در بيمارستان از اين اتاق به آن اتاق رفت و براي سردرد دارو نوشت كه دليل بر حجت ِ پزشكي اش نيست. اينجا البته به همه حق امكان ميدهد كه بنويسند اما نويسندگان ِ واقعي را در توده اي از مطالب ِ دلسرده كننده ي ديگر مخفي ميدارد !
متاسفانه اذهان عمومي هنوز به سطحي از تحليل هنري نرسيده اند كه بتوانند وجه افتراقي ميان " شعر " و " كاربر زبان و ماده اوليه زبان" قائل شوند.
در اپيستمه لوژي ارسطويي شعر هم براي خود فني است و علمي قابل فهرست بندي است كه توسط ذهن فليسوفانه در دنياي باستان به رشته اي كلي تر چون ادبيات تقسيم شده. ساختار شعر در نقد تعاريف علمي و نظريه پردازانه و چندسويه اي در عصر ما دارد كه با تفسير كلاسيك عاجز ميشود اگر كسي بخواهد در باره اش شرح و بسطي دهد. شعر تنها غليان عواطف دروني نيست كسي كه اين را گفته خودش را از واكاوي هاي تئوريك در خصوص شعر خلاص كرده و جزمي انديشيده. شعر مفهومي اينتر سوبژكتيوته و سيال و فرارونده تر از سطح زبان عادي روزانه است كه هر كس از ذن ِ خود به آن نزديكي ميگيرد. شعر موضوعي چالش آفرين است كه فيلسوف و شاعر هر عصري را در گير خود كرده . نقد شعر ديگر بلاغي و اخلاقي و شمس قيسي و چهار مولفه اي نيست(مخيل ، موزون ، مقفي ، مردف ) كه در جمال شناسي قديمي گفته ميشد. . نقد: علم ِ شناخت ِ محسوساتي چندلايه و بعضا ناشناخته هايي كشف شده توسط شاعر است كه با اشراف به روايت و فرم و ساختار و زبان و جهان بيني و علم هرمونتيك (دانش تاويل ِ معنا - معاني بيان ) مفهومات را مخيلانه (انتزاعي ) و هم چنين ابژكتيو (عيني ) به مخاطب انتقال ميدهد....
م.آرمان
هزار زبان ِ بي صدا ، خاموش
نشسته ايم دهان دوخته و
مرموز
ليك
با عداوتي ناكوك
از هم گسسته ايم
هنوز!
هر شب و
روز
م.آرمان - رشت ارديبهشت 90
هقهق كنان و غريب
نه مست ِ غروري ، تازان !
از ايماني پر تكاپو،
باشبنم ِ اشكي
جوشان...
نه قهقه اي بي حقيقت و رنج
اندوه ِ شكوفان
بر جراحت ِ دهان و زبان!
در راهي از سنگ لاخ ها و مرده ريگ هاي آتش گون
پا آبله
از درون ِ آشويتس ِ خوف ،
از خلائي لجن مال و تاول زنه
زنده از گور
جهيده ايم
بي شقايق وسبزي ِ سرو در چشمان مان
از درياي خون !
با نون و القلم
گذشته ايم
برهنه پا و بي پناه
نه براي گناهي مشخص
با آهي سوزناك و بي يار
با سيل ِ خنجري بركتف
و الله اكبر گويان ِ فاجعه ساز
سنگ اندازان ِ عصر ِ جهل
روزانه از پي ما
اما
هوشيار رفته ايم !
اميدي سينه سوز
با محالي دور
عبث نبود
اما
سايه و آبي فراهم برايمان نبود
و خورشيد ِ خون چكان ، اين قحبه پير ِ هميشه بتابان
غرق ِ عامدانه سوزاندن ِ هر چيز با نيزه هاي مذابش
و خورشيد ِ دوزخ زا
بي ِ مانع ِ ابر - در تابش ِ سهمگينانه ي ظهر،
آتش زن
از فرط ِ ساليان ِ درازي كه كوبيده است بر سر ِ خلق
بي تخفيف
مي تازد باز
بر سر ما
و خواربوته ها و گزنه هاي وحشي ِ بدجنس
درميانه ي راه
چون عقرب ِ كين
نيش ميزنند مرموزانه و هر دم
بر تن ِ ما !
اين چنين...
آه از اين!
آه از زمين...
م.آرمان - ارديبهشت 90
مرداب ِ منفعل
در رهگذار ِ تباهي ست...
با قار قار ِ شنيع ِ شب پره ها ،
از خود گسسته ، پرنده ی دربند :
درخیر و تاب ِ رهايي ست!
ماه ِ نازدار :تاجي به سر نهاده از ابر،
عروس وار ،
خواهر ِ شبانه ي هوس است
كه عقد ميكند با تن دريا و بيشه ها...
تنيده
عوعوي ِ سگ ِ بيدار
در گام و راه ِ دزدان
اما
در جنگل ِ باكره ، چكاوك ِ مغفول
از ترس ِ اين كه بميرد
در خواب گاه ِ چَپر
در كشتگاه ِ دود
بي نغمه ي شكوفان
خاموش مانده است...
گاو ِ نر ، آبستن ِ جنون
تكيده
در بُن ِ تصوير و تيرگي...
پا آبله من ، رسيده
بارنج ِ استخوان و راه دراز...
و شيخ شراب ، گريخته
بي تفسير !
در نهايت ِ تزوير...
تابستان 90
لازم ميدانم به خوانندگان بگويم كه اين داستان" راه" سابقا در وبلاگ آقاي معروفي منتشر شده بوده كه اينجا نسخه ي تجديد نظر شده و تدوين شده ي ان داستان را مجددن خود آقاي معروفي برايم فرستاده اند كه مطلب ناچيزي بر آن نوشته ام داستان را بخوانيم :
راه (یک نمونه از تازهترین داستان من)
تو
شکستم ندادی
تو
مرا کُشتی و گریختی.
راه، داستان محبوب من است
که نثرش را بسیار دوست دارم،
داستانی که همچون اشک آرام آرام از خودنویسم فروچکیده
و بر صفحة کاغذ نشسته است.
راه دراز بود، و من از تپه ماهوری برآمدم و در شيب، چشماندازم دشت سبز گندم بود با گلهای زرد و سفيد اينجا و آنجا. خورشيد هم جايی بود، نمیديدمش، يکی دو درخت هم آن پايين زير آفتاب عرق میريخت.
چشمم به دنبال نهری بود که آبی به صورتم بزنم، و در فکر آينه بودم. بيش از هر چيزی دنبال آينه میگشتم. میدانستم سر و وضعم بههم ريخته است، و تا به تو برسم چقدر بايستی راه میرفتم.
همه جا شبيه هم بود؟ نديدهام تا کنون جايی شبيه جايی ديگر باشد، هر درختی برای خودش ساز و برگی دارد، هر دشتی عطر خودش را میپراکند، و تو با همه فرق داری، جوری که ميان هزاران آدم از صدای نفسهات تو را میشناسم، دل دل زدنهات در شبهايی که از خواب میپريدی و يکراست میآمدی به اتاق کارم تا در آغوشت بگيرم، و آرامت کنم: «خواب بد ديدی؟»
«اوهوم.»
و همانجور که توی بغلم بودی پشت ميز چند خطی جايی را سرانجام میکردم و میبردمت که بخوابی: «تو لوس کوچولوی منی؟»
«اوهوم.»
موهات را در آرامترين خواب زندگیام نفس میکشيدم، و کنار تو خواب تو را میديدم. عجيب نيست؟ آدم کنار کسی خوابيده باشد و خوابش را هم ببيند. هميشه حسرتی تو بودم و ديگر فرقی نمیکرد که بيدار باشم يا خواب، حضورت مثل نفسهام نشانة زنده بودنم بود، بودی، نه مثل اين روزها که از دلتنگیات خوابم نمیبُرد، و وقتی بهخواب میرفتم ديگر دلم نمیخواست بيدار شوم. راه میافتادی توی خوابم، و من مست میشدم از تماشا، و میترسيدم از اينکه بيدار شوم ببينم نيستی. هراسان میشدم.
و حالا بعد از دو روز بیخوابی کشيدن از هيجان ديدنت، کمی لاغر شده بودم، لاغر و بيمار، و راه دراز بود. دشت گندم تمام نشده، دشت ذرت در دو سمت کورهراه سبز میشد، و من پيش از آنکه ببينم، از بوی گندم و ذرت و شبدر میفهميدم که حالا دارم از کنار مزرعة آفتابگردان میگذرم.
بارم سبک نبود، يک کوله پشتی سنگين و يک ساک دستی بزرگ چيزهايی بود که برای تو میآوردم، و چند پوشه که توی بغلم سفت گرفته بودم، پروندههام بود. چيزهايی که نوشتهام و تو نخواندهای، عکسهايی که در تنهايی ازت گرفتهام، پروندة زندگیام، طول عمر، زمان تولد و مرگ، گذشتههام، آينده، و آنچه از يک آدم وجود دارد، ذهنيات، فکرهايی که بعداً به سر آدم میافتد، تصميمها، نقشة بدنم که نشان میداد چی باعث میشود که من گريه میکنم، چی خوشحالم میکند، چرا بيمار شدم، و بسيار چيز ديگر.
من اين پرونده را شب پيش از سفر زير و رو کرده بودم، نقطه به نقطهاش را با دقت به ذهن سپرده بودم، همه چيز را میدانستم اما حالا که در راه بودم، چيزی از آن در يادم نبود. انگار فقط میدانم يک روز به دنيا میآيم، و يک روز میميرم. بقية چيزها را نمیدانستم. پاک از يادم رفته بود. اينکه میدانستم میآيم تو را ببينم از همه چيز مهمتر بود. و میدانستم چی پوشيدهای، و حتا میدانستم کجا ايستادهای؛ يک پا به درخت گذاشتهای، و کف دستهات چسبيده به تنة آن، از هر دو سو. انگار که به محض ديدنم پر ميکشی میدوی که در آغوشت بگيرم. میدانستم يک گل آبی کوچولو دستت است.
نه، نمیدانستم. وقتی رسيدم در ساية يک درخت بيد، بين دو شاخة قطور جايی پيدا کرده بودی که منتظر بنشينی. بلوز و شلوار سبز تنت بود. سبز، مثل دشت ذرت.
گفتم: «اينجا کجاست؟»
گفتی: «کجا میخواستی باشد؟» و خودت را انداختی توی بغلم. نمیدانم چرا سعی داشتم توی بغلم پنهانت کنم، بپوشانمت، و دستهام دور تنت بچرخد.
باز آن بوی ازلی ابدی پيچيد توی ذهنم، و باز همه چيز يادم رفت. پروندهها از بغلم ريخته بود، ساک دستی و کوله پشتی چند قدم مانده، بر زمين مانده بود، آنجا حرفهايی که در راه فکر کرده بودم، حالا نمیدانستم چی بود. و چه اهميتی داشت اصلاً؟ گفتم همين که تو اينجايی و من بوی تنت را نفس میکشم، يعنی همة حرفها، و اين يعنی دلتنگیها تمام شد، مثل يک کابوس قديمی تمام شد، انگار يک چشم بههم زدن بوده آنهمه دوری و انتظار. يادم رفته بود که هجده ماه شب و روز لحظه لحظه را به هم دوختم تا اين راه را طی کنم و بيايم اينجا چقدر قشنگ است، نگاه کن.
«چيزی گفتی؟»
گفتم: «من؟» و دستت را توی دستم گرفتم و کنارت نشستم. تکيه داده به درخت، پاهام را دراز کردم و دلم میخواست برات تعريف کنم که در طول راه چيزهايی ديدم که ياد تو میافتادم مدام، مثلاً يک اسب ديدم، مثل بچهها گفتم گاو. و تو گفتی نه، اسب. و من هر حيوانی ديدم گفتم اسب، تو گفتی نه، گوسفند. میخنديديم و میرفتيم و تماشا میکرديم. يادت هست؟
طول راه را با همين بازیها طی کردم، و تا برسم، اين چند آبادی را پشت سر گذاشتن، چشم به هم زدنی بود، مثل برق گذشت، و من سرخوشانه با تو حرف زدم. در راه تو آدم همه چيز يادش میرود، خستگی و سنگينی بار را نمیفهمد، بعضی حسها تمام سلولهای مردة آدم را زنده میکند، میدانی؟ در راه تو رفتن، عمر حساب نمیشود، عشق من! حالا خوب میدانم که خوشبختی نمیخواستم تو را میخواستم. سخت پشيمانم از نبودنت ياد گرفتم که آدمی يک بار بيشتر زندگی نمی کند، و خوب است همه چيزش را خرج همين يکبار کند، فهميدم کجا کم گذاشتهام، کجا فرصت تماشای تو را از دست دادهام، کجا تنها غذا خوردی که در تنهايی غذا خوردنهام تمام نان را در گلو گريستم هر روز. کجا جایت گذاشتم، کجا جایم گذاشتی؟ نبودنت گران تمام شد آب شدم در خودم ياد گرفتم که چقدر تعللهای من دلت را رنجانده، بد هم اگر بودم اما خوب میدانستی که مال منی، بانوی باشکوه من!
«جانم؟»
گفتم: «هيچی. من چيزی نگفتم.» و به پروندهها اشاره کردم: «نمیخواهی اينها را ببينی؟»
«من دارم آنجا را نگاه میکنم، بگذار برای بعد.»
«کجا را نگاه میکنی؟ به من هم نشان بده.»
«غروب خورشيد.»
«غروب خورشيد؟ خورشيد که آنجا نيست، فکر کنم پشت سرمان باشد. اصلاً امروز نديدمش. همه جا آفتابی است، ولی خورشيد را نديدم.» و باز به منظرة دوردست خيره شدم، مثل تو. آن دورها کسی بادبادکی هوا کرده بود که نگاه تو با آن تاب بخورد در آسمان، بروی دورتر از اينجايی که هستيم. جايی که نمیشود فهميد نخ بادبادک از کدام سمت کشيده میشود. نخی نمیبينی، فقط از بادبادکش میفهمی که کسی سر نخ را به دست دارد، حالا کجا؟ برای من چه فرقی دارد؟
اولين بار که ديدمت آبی بودی، کوچولو و آبی. تمام صورتت شادی و شرم دخترانه بود، بی هيچ نگرانی و غمی. در آغوش کشيدمت و دستم توی موهات گير کرد، و ما نمیدانستيم به کدام سمت برويم. چرخی زديم و از سالن فرودگاه بيرون آمديم. همان لحظه يک تاکسی جلو ما ترمز کرد. چمدانها را در صندوق عقب گذاشتيم، و من از سمت راست سوار شدم، راننده که پيرمردی بود کممو و خندان، درِ سمت خودش را برای تو گشوده بود و منتظر بود، اما تو تند به دنبال من آمدی، و يک لحظه ديدم جلو در ايستادهای که سوار شوی. حتا فرصت نداشتم خودم را کنار بکشم، زود سوار شدی، و روی زانوهام نشستی.
پيرمرد که همچنان میخنديد، نشست پشت فرمان و راه افتاد. تمام راه از آينه نگاه میکرد و خوشحال بود که تو روی پاهام جست و خیز میکنی و شادمانه چيزهايی را نشانم میدهی. تاکسی از کوهی بالا میرفت در آن راه سرابندی و پيچ در پيچ، هرچه بالاتر میرفت هوا تاريکتر میشد و برف انبوهتر. تا اينکه جايی نگه داشت و ما به ساختمانی بزرگ وارد شديم، اتاقی نشانمان دادند که مال من و تو بود.
مثل ريشهای که به آب رسيده باشد، تماشای تو را شروع کردم، تا جايی که تو فيلم نگاه میکردی، و من تو را تماشا میکردم. در ضلع سوم مثلثی روی مبل نشسته بودم که رأسش تو بودی.
و بعدها در روزهای نبودنت نامهای از تو پيدا کردم که حاضرم همة عمرم را بدهم تا يکبار ديگر، فقط يکبار تو را به هنگام نوشتن آن نامه ببينم. نامهای که برای يک عمر دلتنگيت مرا بسنده میکند. انگار از بر شدهام آن را:
عقربهها میگذرند و میروند
به کجا؟
نمیدانم
تو نيستی تا علتی در آنها بيابم
همه را خاموش میخواهم حتا نفسهام را
تا انتظارت دوچندان نگذرد و مرا در خود غرق نکند
چه، هميشه تصوير انتظاری به چشمانم کوبيده شده
از آن رو که آمدنت را هيچگاه نديدهام
بودنت همه تصاوير نقاشی شدهای است که از ترس باران
به زير تخت کشاندهام.
من کجا اين همه ميله به چشمهام کشيدهام
که نه تو فهميدی نه آسمان،
کجا کور شدم که از نقاشیهام هم فريادی بر نيامد؟
که همه چيز
که همه آسمان
نه همين دستهاست که به سيبی بخشيدی
که همه آسمان
مرا با همين دستها خريدی،
اسير کردی.
تا نه سيبی از زمين برويد نه از بهشت
که همه آسمان را با همين دستهات به اسارت بردی
تا نه از زمين رويشی باشد نه از بهشت سقوطی؟!
فکر کن همه سيبهای زمين و آسمان را هم بخشيدم به تو
تا بهار بيايد
نمیشود؟
و پشت آن کاغذ به خط ریزتر نوشته بودی:
«امشب به مایسا گفتم دارم میرم سوییس. گفت که نگرانم شده. گفتم اگر برم اونجا و برگردم حالم خوب میشه. احساس میکنم یکی داره نبودنت رو توی گوشم ساز میزنه. آهنگی که مثل آوار روی سرم خراب میشه و دردش میره به خورد تنم.»
بعد وقتی از حمام درآمدم دیدم یکی از پیرهنهام را تنت کردهای و تمام صورتت میخندد: «ببین چقدر آقا شدهم!»
فکر کن من چطور تاب بياورم بقية عمرم را؟ باور کنی نکنی، اين احساس توی دلی وجود داشته و حالا به جایش گلايههايی قدیمی به ميان آمده. چکار کنم که همه چيز برگردد به همين شعر، و بعد دنيا به روی من تمام شود؟ از کجا شروع کنم تا به آن نقطه برسم؟ این چه بلایی بود سرم آوردی؟ تو بگو، گل قشنگم!
برگشتی با لبخند توی چهرهام ماندی: «چی؟»
گفتم: «چقدر قشنگتر شدهای!» و دستت را گرفتم و نوک انگشتهات را يکی يکی بوسيدم، بعد پاشدم ساک دستی را جلو پاهات گذاشتم: «نمیخواهی ببينی چی برات آوردهام؟»
«چی برام آوردهای؟ ببينم.»
ساک را باز کردم، اول يک شيشة کوچک دادم دستت: «شربت آلبالو که دلت براش غنج میزد.»
در شيشه را باز کردی و با شادی کودکانهای چند جرعه نوشيدی: «میخواستم. تو هم میخواهی؟»
«نه. برای تو آوردهام. بنوش.»
دست کردم توی ساک و يک کيسه کوچک سفيد در آوردم: «گلهای ماگنوليای باغچة خانه.»
کيسه را گرفتی بو کردی و چسباندی به سينهات: «بوی خانة خودمان!»
بعد دست کردم توی ساک، و اين جعبه که وقتی درش را باز کنی ديلينگ ديلينگ میکند، اين شکلات، اين کتابی که تا نيمه خوانده بودی، اين عطر، اين آبنباتی که هميشه دوست داشتی، اين پيرهنی که جا گذاشته بودی و من هر روز صورتم را در آن پنهان میکردم و ياد تو را در آن نفس میکشيدم، اين بلوزی که به تنت میآيد، اين شکلاتی که...
هر چيز را که نگاه میکردی، از دستت میگرفتم میآويختم به شاخة درخت، و تو در بين آنهمه رنگ میچرخيدی و من تماشا میکردم. بعد آمدی کنارم سرت را به سينهام چسباندی. دستهام را دورت حلقه کردم، سرت را به سينهام کشيدی چندبار: «میترسم. میترسم همه چيز يادت برود فردا.»
«عشق که از يادرفتنی نيست!»
«نه. تو يادت نيست حالا. يادت نيست که هميشه مرا يادت میرفت.»
نه من، هيچکس تو را يادش نمیرود، عزیزم. عاقله مرد بازار پرندگان يادت هست؟ هروقت میرفتم میپرسيد همسر زيبای شما کجاست؟ و من میگفتم رفته سفر. تمام اين مدت هر يکشنبه به بازار پرندگان میرفتم و آنجا میچرخيدم و جوری خودم را نشان آن عاقله مرد میدادم که بپرسد همسر زيبای شما برگشت؟ همين که يک غريبه شهادت میداد جای تو کنار من خالیست و نمیشود تو را فراموش کرد، برای من کافی بود. يا آن دختر کوچولويی که اسم تو را به شيوة خودش صدا میکرد، هر وقت با مادرش به خانهمان میآمد، به اتاقها يکی يکی سرک میکشيد، با اندوه ته چشمهاش به من نگاه میکرد و سرش را تکان میداد، يعنی کجاست؟ جعبة شکلات را جلوش میگرفتم، يکی برمیداشت، انگار که تو را پنهان کرده باشم پشت مبلها را هم میگشت، سراغ تو را از من میگرفت و من گريهام را قورت میدادم که نفهمد چه بلايی سرم آمده.
چشمی که تو را ديده و به خاطر سپرده برای من عزيز است، چه رسد به چشمهای تو. چطور میتوانم تو را يادم رفته باشد؟ اینهمه سال با هم زندگی کردیم. اینهمه خاطره. و بعد اینهمه وقت منتظرت ماندم و تمام لحظهها برای نبودنت عزادار بودم. گاهی زمان جوري کش میآمد و جوری سکوت توی سرم میچرخيد که ناگاه برمیگشتم طرف راهرو خیال میکردم با یک حولة سفيد آنجا ايستادهای و ميخواهی موهات را خشک کنی. پلک میزدم دنبالت میگشتم که راه رفتنت را تماشا کنم نبودی درد میکشيدم، بانوی من!
دستت را به بازوم کشيدی و پرسيدی: «هوم؟»
گفتم: «هروقت خواستی پروندهها را هم نگاه کن که بعدش کولهپشتی را هم برات باز کنم.»
«چی هست توی آن؟»
«بهترست خودت ببينی.»
«آخر وقت زيادی نداريم.»
«يعنی چی؟»
«همين. دو ساعت، فوقش سه ساعت وقت هست که حرفهای اصلی را بزنيم، و تصميم بگيريم، بعدش من بايد بروم.»
«بروی؟ کجا؟»
تصمیم را به تنهایی گرفته بودی، حق من، قلب دو تکه شدة من، نیمی از این هستی تغزلی ناب، و سهم مرا هم زیر پا گذاشته بودی. آمده بودی که همین را بگویی و بروی. آیا منافعت امروز چنین تقدیر کرده بود که میانة راه زیر قول و قرارمان بزنی، و تنهام بگذاری؟ چرا عزیز دلم، کوچولوی مهربانم فقط بگو چرا؟ من سرم را زیر میاندازم میروم پی کارم. چرا میخواهی این بلا را سرم بیاوری؟ چرا نمیگذاری همة عمرم را صرف ستایش و تماشای تو کنم، بانوی زیبای من!
«چی؟»
نگاهم مانده بود روی گوشههای لبهات که همة بدیهای دنیا را از یادم میبرد، و توی دلم گریه کردم که مابقی عمرم را باید بی تو سر کنم. گفتم: «به تصمیمت احترام میگذارم... فقط...»
و همة توانم را به کار گرفتم که زمان کند شود، سرعت انتقال تصاوير را در چشمهام زياد کردم تا در همین آخرین فرصت، حرکت دستت را کُند تماشا کنم و انگشتهات را بهخاطر بسپارم: «آنطرف رود کسی منتظر من است.»
جا خوردم: «کسی منتظر توست؟ يعنی کی؟»
«نپرس کی و کجا و چی، وقت کم داريم.»
و باز آن دلشورة لعنتی ريخت به جانم، تعادلم به هم ريخت، و از درون به لرزه افتادم: «توی اين زمان کوتاه چهجوری من...؟» و با پا به کوله پشتی اشاره کردم: «اين را چه کنم؟»
زانو زدی، و همانجور که نگاهت به کولهپشتی بود، پروندهها را با دقت دسته میکردی: «اينها را بايد سر فرصت مناسب مرتب کنم که بعدها بدانيم چی برای چيست.»
و من محو تماشای انگشتهای باريکت شدم. روبانی دور کاغذها بستی و گذاشتیش توی ساک: «حالا میدانم چی داريم و چی نداريم.»
باز طرة موهات ريخته بود جلو صورتت با فوت پسشان زدی و باز برگشت. همیشه وقتی ادای پیپ کشیدن مرا درمیآوردی لبهات را یکطرف غنچه میکردی و مثلاً دود را میفرستادی بالا، و میخندیدی. میگفتم: «نکن! ادای منو در نیار!»
«من که ادای تو رو درنمیآرم. دارم این طُرهها رو میفرستم بالا.» و درمیرفتی. دنبالت میکردم، از این اتاق به آن اتاق، آشپزخانه، دور میز، و هردو نفس نفس میزدیم و میخندیدیم. «نکن!»
«میکنم.»
هیچوقت نمیتوانستم بگیرمت. با پیچ و تابی به اندامت از هر جایی رد میشدی که به دستم نیفتی. میجستی روی میز، میپریدی پایین، صندلیهای دور میز را یکی یکی بیرون میکشیدی و من جا میماندم. و تو آنسوی میز به من میخندیدی. نفسزنان و درمانده میگفتم: «صبر کن بگیرمت! یک گاز از اونجای خوشگلت میگیرم!»
«تونستی بگیر.»
چقدر میخندیدیم. بعد که بازی تمام میشد، خودت را میانداختی توی بغلم، و بیرون برف میبارید. از پنجره دانههای سفید رقصان را تماشا میکردیم.
یک بار در در فروشگاهی کلی لباس جدا کردم، و تو گفتی اینقدر خرید نکن. اینجوری نمیتوانیم پولمان را جمع کنیم. گفتم: آخر این بلوز قرمزه خیلی بهت میآید. گفتی بیاید! من لباس زیاد دارم، نمیخواهم. مثل همیشه. با اینحال حرف تو را گوش ندادم و لباسها را بغل زدم و رفتم جلو صندوق. وقتی کیف پولم را درآوردم دیدم بجز چند اسکناس کوچک بقیهاش نیست. به فکر فرو رفتم که چی شده؟ و تا نگاهت کردم زدی زیر خنده: «گذاشتم توی قلّک.»
جلو صندوقدار خیط شدم، لباسها را گذاشتم و آمدیم بیرون. اخمهام توی هم بود. دستت را انداختی دور بازوم.
گفتم: «آخر نمیپرسی که شاید...»
«حالا خیلی ناراحتی؟»
«آره. اقلاً به من بگو که اینجوری...»
«خب، عیبی نداره. یه گاز از اونجای خوشگلم بگیر.»
و حالا میخواستی مرا از این زندگی پر از خاطره و شادی و شور به تنهایی غمانگیزم پرتاب کنی؟ تو که میدانستی همین فکر نبودنت مرا میکشد. تو که میدانستی همة دنیا را با تو عوض نمیکنم.
همیشه میزت چسبیده به میز کار خودم بود. از همانجا که روبروی من نشسته بودی برات ای میل میزدم: «روبروی من نشستهای، دلم برات تنگ شده. اگر از دلتنگیت بمیرم چه میکنی؟»
برام مینوشتی: «با ماهیتابه میکوبم توی فرق سرت که بیدار بشی. بعد بوست میکنم.»
باز طرة موهات ريخته بود جلو صورتت با فوت پسشان زدی و باز برگشت. گفتم: «میترسيدم دستهام از دلتنگيت بميرد، حالا ديگر از هيچ چيز نمیترسم.»
گفتی: «چرا اينجوری نگاهم میکنی؟ حالا که همه چيز توی من تمام شده؟ يادت هست من امنيت میخواستم؟ يادت هست تب داشتم تنهام گذاشتی آن شب؟»
گلههای تو و کوتاهیهای من برای تو کوه شده، دلتنگی من و خوبیهای تو برای من کوه شده، دو تا کوه بلند بين من و تو فاصله است حالا که هردومان نمیدانيم با آن چه کنيم. ياد کوههايی میافتم که در جادههای حاشية کوير در خاطرات جادههای کودکیام جلو چشمهام قد میکشد، يکيش آبی است، يکی ديگر خاکی رنگ، و آن ديگری قهوهای، و باز آبی، و باز رنگی ديگر. گاهی وقتی باران میآمد، کوه آبی چنان بنفش میشد که محال بود تصور کنی اين همان کوه است که ديروز در سينهکش آفتاب آبی بود، کوه خاکی رنگ هم قهوهای میشد، و آن کوه قهوهای سياه میزد، چيزی بين زيرهای تيره و سياه آبخورده. سايه روشنها و نقشها هم طوری عوض میشد که مطمئن شوی کوهها هيچ دخلی به هم ندارند. همين باران ساده، رنگ يک کوه را جوری تغيير میداد که خيال میکردی آن قبلی را برداشتهاند و يکی ديگر جاش گذاشتهاند.
حتا کوه هم وقتی فاصله میاندازد بين ما فرق دارد که در هوای آفتابی باشد يا هوای بارانی تيره که اينجا مدام مرا غمگين میکند. اينها همه برمیگردد به ادبيات اقليمها و سرزمينها. زمانی بود که باران در ادبيات ما ماية طراوت و شادی و زيبايی بود، اينجا که آمدم فهميدم برخی جملههای ما را اينها اصلاً نمیفهمند و با آن انس نمیگيرند، همين که چند سالی در هوای سربی بارانی شهر ما زندگی کنی، دلت آفتاب میخواهد، دلت کوهها را به رنگ خودشان میخواهد، آب نديده و باران نخورده و اصيل، خاکی و آبی و قهوهای.
بازی ديرينة آب و خاک تصور و تصوير هر دو را جوری میگرداند که هر کوهی میتواند چند کوه شود، خدا کند بارانی بر آن دو کوه من و تو نبارد و رنگشان را از همينی که هست تيره نگرداند. میبينی؟ حتا چهرة آدم هم فرق دارد که زير باران باشد يا در هوای آفتابی. تو هم فرق داری حالا که همه جا آفتابی است، مثل خود آفتاب میدرخشی، کاش ميوهای نوشابهای چيزی اينجاها پيدا میشد که اينجور خشک و خالی زمان نگذرد، میدانی عزيزم؟
بلند شدی آمدی طرف من: «چيزی گفتی؟»
«نه. حرفی نزدم.» و کوله پشتی را خرخر کشيدم و جلو آوردم: «میخواهی کار اين را هم تمام کنيم؟»
به ساعتت نگاه کردی: «وقت زيادی نمانده، اگر فکر میکنی میرسيم، بازش کن.»
«کجا؟»
«همينجا.»
«اينجا که نمیشود. بگرديم گودالی چالهای پيدا کنيم که...»
«گودال و چاله برای چی؟ خب بازش کن ببينم چی هست.»
«اگر بازش کنم بايد کنار گودال يا چالهای باشيم، وگرنه بايد همينجور برش گردانم. اما ديگر نه میتوانم و نه میخواهم.»
مضطرب و بیقرار بودی، به نظرم رسيد اگر چارهای بهانهای دستت میآمد، همانجا رهام میکردی و میرفتی، ولی مستأصل به کولهپشتی نگاه کردی: «خب بيا بگرديم يک گودال پيدا کنيم. ولی گودال کجا بود؟ اينجا همه جا صاف و مرتب است، تو فکر میکنی چاله میگذارند بماند که مردم بيفتند توش؟ محال است پيدا کنيم. فقط...» و بعد ساکت شدی.
«فقط چی؟»
«بيلی کلنگی اگر بود خودمان میکنديم. من هم کمک میکردم که زودتر...»
«مگر میگذارم تو به خاک دست بزنی؟»
در چشماندازمان ريشة يک درخت از خاک درآمده بود، انگار زانويش را از زير رختخواب در آورده که غلتی بزند، و جای خالی زانو مثل يک حفره دهن باز کرده بود. گفتم: «آنجا را ببين!» و کولهپشتی را خرخر کشيدم طرف آن حفره کنار درخت، و بیآنکه به وقت فکر کنم، به بیقراری تو فکر کنم، به يک جست پريدم کنار حفره و با دست خاک اطراف ريشه را بيرون دادم، زانو زدم و با دو دست خاک را پس زدم. آنجا تخته سنگی پيدا کردم که خيلی به کارم آمد؛ با تيزی آن ديوارة گودال را تراشيدم و باز خاک را بيرون دادم. تل خاکی پشت سرم بالا آمده بود، ولی هنوز کار داشت، و به قد يک جسم مچاله بايستی خاک بيرون میدادم.
رفتم توی گودال و باز تراشيدم و بيرون دادم. زير ريشههای درخت گودالی ديگر دهن باز کرده بود که اگر کمی اطرافش را میتراشيدم میشد راحت پاها را زير آن دراز کرد. تراشيدم، گودال نبود، مثل يک غار شيبدار جايی زير ريشهها ادامه میيافت. خيالم راحت شد. آمدم بالای گودال و نگاه کردم، ای، بد نبود، اگر جانش را داشتم باز هم می کندم و خاک بيرون میدادم. اما ديگر خسته بودم. عرق از سر و گردنم میريخت، پيرهنم خيس شده بود، و تو هاج و واج فقط نگاه میکردی.
گفتم: «خيلی خب، آمادهای؟»
«اوهوم.»
کولهپشتی را کشيدم نزديک گودال، زيپش را باز کردم و جسم مچاله را بيرون کشيدم، پاهاش را به طرف غار توی گودال دراز کردم و با پا شانههای جسد را پيش راندم. راحت روی خاک سُر میخورد و پايين میرفت. لاغر شده بود، نحيف و استخوانی. گفتم که اين اواخر بيمار بود، بيمار دلتنگ. مدام به خفگی میافتاد.
گفتی: «ای وای! اين که تويی!»
«آره منم.»
«میخواهی چکارش کنی؟»
«از خودم خسته شدهام. میخواهم دفنش کنم.»
و باز به شانههای جسد فشار آوردم. آرام آرام فرو میرفت، بعد پاهاش جايی گير کرد و همانجا ماند. گفتم: «خب، ديگر تمام شد. بيا خاک بريزيم.»
«من ديرم شده، خيلی ديرم شده.»
«نمیخواهی بمانی که خاک بريزم و بپوشانيمش؟»
«نه. من ديرم شده. ديرتر از دير.»
و به جايی دوردست نگاه کردی. صدای گنگ مبهمی میآمد، گفتم: «کجا؟ آنجا کجاست؟»
«آنطرف رود. حومة شهر»
چه آمدنی بود؟ کاش وقت میگذاشتی شب اول را پيشش بمانيم. تو که میدانی از تنهايی میترسد زير اين خاک غريب، چرا شانه بالا میاندازی؟ چرا حتا نگاهش هم نمیکنی؟ هرچه باشد عشق را تو بهش آموختی، کوچولوی قشنگ من!
«چی؟»
«حرفی نزدم. اگر ديرت شده مزاحمت نمیشوم. برو.»
«تو چکار میکنی؟»
«من؟ هيچی. کنارش میمانم که شب را به صبح برساند، بعدش نمیدانم.» و شروع کردم خاک ريختن، و تمامی خاک اطراف را برگرداندم توی گودال، سينهاش را پوشاندم، صورتش را گذاشتم برای دم آخر. آنوقت يک لحظه دقيق شدم به چهرهاش، عجيب بود، چشمهاش خيس بود و همينجور زلزده به آسمان نگاه میکرد.
گفتی: «خب، پس من رفتم. خداحافظی نمیکنم. تا بعد.»
«مواظب خودت باش، تا بعد.»
گفت: «خدا نگهدار عشق من.» و بعد زانو زد کنار گودال، و ديگر با پا نه، با دست به خاک ريختن ادامه داد. تمام نفسم بوی خاک میداد، و همينجور به آسمان نگاه میکردم و منتظر بودم کلاغهای قديمی آن گورستان متروک بيايند بالای شاخهها جاخوش کنند، و صدای جر خوردن پارچهای ضخيم، فضای گورستان را پر کند.
بعد لاية اول خاک آمد روی صورتم. گفت: «همين بود رفيق، سهم تو همين بود.» و باز خاک ريخت و با دست آنقدر خاک را دور صورتم بالا آورد که همه جا تاريک شد.
بعد تمام آن فضا را همسطح زمين کرد و به درخت تکيه داد، رو به افق نشست؛ رو به سوی شهر سنگی که تا چشم کار میکرد سنگ بود و درخت و مجسمه و سنگ.
آنقدر نشست تا هوا تاريک شد. از پشت شهر سنگی آنطرف رود در لابلای صداهای گنگ، شعاع نور کمرنگی در افق میرقصيد. بعد وهم مضحکی به جانش افتاد. خواست پا شود فرار کند، نتوانست. میترسيد از جاش بلند شود، وهم دورهاش کند. میترسيد تکان بخورد و در وهم قالب تهی کند. همانجور نشست و چشمهاش را بست. آنوقت از شدت خستگی خوابش برد، خوابی که مثل مرگ بود، مثل خواب من بود کنار ريشة درخت، آرام و بیدرد.
27 اردیبهشت 1389 (17 می 2010)
----------------------------------------------------------------------------------------------------
مقاله : م.آرمان ميرزانژاد اسفند 90 و فروردين 91
در ژرف ساخت ِ محتوايي ِ داستان كوتاه ِ" راه " مي توان يك كنش و واكنش گري ِ نو رمانتيسمي- و خيال انگيز را در جريان ِ كليت اثر مشاهده كرد . انچه كه در ساختار متن رخ ميدهد شوري مغازله آميز به هم پاي تكنيك نثردر داستان نويسي است. به همان ميزان كه واقعيت گرايي نويسنده درزندگي ِ خارج از متن وجود داشته و درزيست جهان ِ خود، نفرت ِ نوع بشر رابا مشاهداتي از جنگ و فقر و شوربختي ِ آدميان برآورد كرده و به بازآفريني يك عشق ديگر چنان مغلوب يا غالب روياپروري شده كه اين سوال رامنتقدانه بر مي انگيزد: آيا آن ارزش نويني كه از مفهوم ِ عشق درابتداي اين داستان ساخته شده ، از وضعيت اجتماعي و گسستي آور ِ روابط ِ انساني در جوامع ِ مدرن متاثر ميشود؟ آيا عشق به" او" يا "آن" يا " سوژه " در امتداد يا پايان داستان تغييرميكند؟ يا پايدارو ثابت ادامه پيدا ميكند؟ نمي توان در ابتدا يا اواسط اين داستان نتيجه كل ِ " راه " را حدس زد طبعا با اين ديد كه تقديربينانه سرنوشتي از پيش مقدر است مخاطب به اشتباه مي رود. پيكره ي كلي آنچه كه در تنش و خيزش كاركترهاي داستان روي ميدهد سرنوشت زندگي يا مرگ ِ سازندگان داستان را مي سازد نه انچه كه از پيش تعيين شده است.
همه جا شبيه هم بود؟ نديدهام تا کنون جايی شبيه جايی ديگر باشد، هر درختی برای خودش ساز و برگی دارد، هر دشتی عطر خودش را میپراکند، و تو با همه فرق داری، جوری که ميان هزاران آدم از صدای نفسهات تو را میشناسم...
درتصويرهاي ِاوليه ي داستان ، مراحل استحاله پذيري ، يا دگر گون شوندگي ِشخص مولف از ديگر آدميان را مي بينيم – از خود بيخودشوندگي از بعد رواني ، و گسستن از خود، و جذب و جمع شدن در " آني " كه جزء انات ِ انسان است و پيوسته گي با معشوق . مجبور به اين تفسير هستيم از داده هاي انعكاسي داستان : شدت تاثيرعاطفي در مخيله نويسنده در حدي كيفي است كه تنها مخاطب مي تواند پي به عشقي سوزان و آتشين ميبرد و نه آنچه باز خود نويسنده در زندگي با آن در چالشي فرسايش وار بوده و حدود آن مشخص نيست . تصاوير را با ذكر دقيق جزئيات دنياي خارج قطعه قطعه و ريز كه بكنيم . گويا معاشقه اي فراواقع و سورئاليستيك - در كنار معشوق فراتر از واقعيت معشوق در جريان ِ تصوراتي از معشوق در عاطفه اي تند در جريان خيال نويسنده است كه خوب معشوقه از آن چندان باخبر نيست. كه ميتوان با جرات گفت اين وجه تلقي ِ نمادين در نقد رخ مينماياند : كه خاصيت ِ يك " بازگشت كنندگي و جويندگي انساني" به زندگي و اصل واصالت و گذشته هاي خويشتن مطرح است. اما از يك فاصله صحبت ميكند فاصله اي خودخورانه ورنج آفرين براي نويسنده
موهات را در آرامترين خواب زندگیام نفس میکشيدم، و کنار تو خواب تو را میديدم عجيب نيست؟ آدم کنار کسی خوابيده باشد و خوابش را هم ببيند. هميشه حسرتی تو بودم و ديگر فرقی نمیکرد که بيدار باشم يا خواب، حضورت مثل نفسهام نشانة زنده بودنم بود، بودی، نه مثل اين روزها که از دلتنگیات خوابم نمیبُرد، و وقتی بهخواب میرفتم ديگر دلم نمیخواست بيدار شوم. راه میافتادی توی خوابم، و من مست میشدم از تماشا، و میترسيدم از اينکه بيدار شوم ببينم نيستی. هراسان میشدم
اول شخص داستان به وجهي رمانتيك گونه ، به دنبال آرمانشهري دسترس پذيرو زميني و جسماني مي انديشد
باز آن بوی ازلی ابدی پيچيد توی ذهنم، و باز همه چيز يادم رفت. پروندهها از بغلم ريخته بود، ساک دستی و کوله پشتی چند قدم مانده، بر زمين مانده بود، آنجا حرفهايی که در راه فکر کرده بودم، حالا نمیدانستم چی بود. و چه اهميتی داشت اصلاً؟ گفتم همين که تو اينجايی و من بوی تنت را نفس میکشم، يعنی همة حرفها، و اين يعنی دلتنگیها تمام شد، مثل يک کابوس قديمی تمام شد، انگار يک چشم بههم زدن بوده آنهمه دوری و انتظار. يادم رفته بود که هجده ماه شب و روز لحظه لحظه را به هم دوختم تا اين راه را طی کنم و بيايم اينجا چقدر قشنگ است، نگاه کن.
نويسنده ، به نوستالژي زندگي خود به شكل خاطراتي كه در گذشته داشته حسرت مي برد متاثر ميشود به زمان حال كه مي آيد باز " انساني نيمه جان شده " با او در سفر و همراه است. از ابتداي داستان كه تشريح و توصيف عينيت يافته اي از طبيعت ِ پيرامون زندگي راوي است و " ابژه هاي فعال ِ زيست محيطي ِ اطراف خود را درنظر دارد" و مدام چون ايماژيستي پرتكاپو، تصاوير ِ حركات ، نوع ِ تابش افق ، رنگ ها و پيش زمينه هاي طبيعت و اشيا را در متن داستان ميكشاند. نويسنده در مسيري دراز قرار گرفته است در راهي كه فاصله اي انكارناپذير در ميان است از ميان ِ تصورات عشق آميز نويسنده تا واقعيتي كه معشوقه اش است راهي است به اندازه ي كل داستان و هزينه اي كه در پايان داستان متوجه اش ميشويم. كه تصاوير را با وضوح يا شك با خاطراتي براي دوم شخص مفرد" در راه " تعريف ميكند و در مينوردد دوم شخصي كه او برايش حرف ميزند در خيالش مشوقه اش است اما او با خودش حرف ميزند. موضوعيت داستان ناخواسته شريان ِ انسان دوستانه در بطن خود دارد به اصالت انسان و ماهيتي تعالي دهنده كه عشق از انسان ميسازد عشقي كه زاييده شده در دنيايي مدرن .
و باز به منظرة دوردست خيره شدم، مثل تو. آن دورها کسی بادبادکی هوا کرده بود که نگاه تو با آن تاب بخورد در آسمان، بروی دورتر از اينجايی که هستيم. جايی که نمیشود فهميد نخ بادبادک از کدام سمت کشيده میشود. نخی نمیبينی، فقط از بادبادکش میفهمی که کسی سر نخ را به دست دارد، حالا کجا؟ برای من چه فرقی دارد؟
واما اين بيان نمادين كه در طرز بيان معروفي گنجانده شده مخاطب را به احتمالات تفسير گونه در فهميدن منظور او سوق ميدهد. آيا منظور او از بادبادك و سير اودر هوا عشقي است كه انسان را درفرازهاي وجود ، نگاه داشته يا نگاه ميدارد؟!؟ اين سويه آيا وصفي است ابهام آميز از معشوقه اي كه به دور دست ها نگاه ميكند اما نزديكترين به خود را كه در اينجا" مولف" است در نمي يابد؟
البته نويسنده در ابتداي داستان با گذشته ي زنده و تخيل جوينده ي خود به پايان تحركات و اميال خود در زمان حال ميرسد. اما نويسنده با تصور و تصويري كه خودساخته از آن شخص مواجه است نه واقعيت خارجي و امكان يافته آن شخص- و با جنون عاشقانه اي با خود صحبت ميكند! از معشوقه اسطوره سازانه بتي ميسازد كه آن بت- ناخودآگاه آن را به كشتن مي كشاند.
خودي كه هم "آن معشوق " را و هم " اين عاشق " را در يگانه گي فردي واجتماعي خود دارد. تا ميانه ي اثركه امتداد و توسعه ي آن مواضع و رخدادهاي در حال گذر است و تا قبل از سطور پاياني اثر( كه نقطه اوج ِ داستان ) است اما قبل از نقطه اوج داستان ، كه موضوع ِ زنده به گوري خود ِ راوي است ، هنوز موضوع ِ زنده به گور كردن ِ راوي ِ داستان درساختار محتوايي و فرميك كار آشكار نيست . شناخت شناسي اين داستان كوتاه و درك موضوعي آن وهمچنين (متدولوژي- شيوه شناسي ) ِ روايت اين داستان ، در درك دو پاره گي ِ روايت ِ اين داستان اهميت دارد . نوع و تلقي روايت ِ راوي ، از بيان روايت ِ روابط ميان پرسوناژها (در داستان نويسي مدرن ِ رمانتيسمي ) تغيير كرده است، انجا كه در بسياري از صحنه ها ، بن مايه ها (موتيف ها ) در درون خود ِ اول شخص ِ داستان " روايت كننده " در باطنش بعضي از ديالوگها بيان ميشود و ما در جايگاه ِ مخاطب تنها " صداي راوي را مي شنويم " و دوم شخص ِ درون داستان آن را نمي شنود! و صداي فكر راوي در داستان به شكل ِ چالش رواني ِ نويسنده با خودش درون متن اتفاق افتاده ! نوع تحول يافته اي از نگاه مولف در "ماهيت ِ وجودي راويت " در متن اثر – وجود پيدا كرده است داستاني با اين بافت روايي – خود فرمولي براي آيندگان ميسازد...
ديويد لاج در كتاب ِ هنر داستان نويسي با در نظر گرفتن زيبايي شناسي روايت از ديدگاه ِ مشاييل باختين به مسئله اي اشاره ميكند كه در داستان ِ كوتاه " عباس معروفي " هم نمونه اي از آن فعل و انفعال تئوري – ناخودآگاه و غير مصنوع ، اتفاق افتاده و مي گويد : «صدای انسان یا چندین صدا از چندین انسان که با لهجهها، ریتمها و تپقهای بسیار سخن میرانند...» براي مثال در جايي از داستان گفته ميشود:
نبودنت گران تمام شد آب شدم در خودم ياد گرفتم که چقدر تعللهای من دلت را رنجانده، بد هم اگر بودم اما خوب میدانستی که مال منی، بانوی باشکوه من!
«جانم؟»
گفتم: «هيچی. من چيزی نگفتم.» و به پروندهها اشاره کردم: «نمیخواهی اينها را ببينی؟»
اين صداي شنيده نشده ، صدايي كه راوي ، خود تمايل به تكرارمجدد آن براي دوم شخص مفرد درون داستان ندارد و شكل سوال پيدا ميكند . و درون خود روايت گر – اين كنش گفتاري با خود / و واكنش نوشتاري در متن / رخ ميدهد و در" ذهن ِ اول شخص ِ داستان " مي جوشد ميتوان گفت اين يك تكنيك ظريف روايي دربافتار متن است امتياز نويسنده در اين اثراين است كه زاويه ي ديد مخاطب ، نسبت به روايت ثابت نيست جستاري در شيوه روايت عاشقانه داستان كوتاه ايجاد شده. يا در جايي ديگر تر : . تو هم فرق داری حالا که همه جا آفتابی است، مثل خود آفتاب میدرخشی، کاش ميوهای نوشابهای چيزی اينجاها پيدا میشد که اينجور خشک و خالی زمان نگذرد، میدانی عزيزم؟
بلند شدی آمدی طرف من: «چيزی گفتی؟»
«نه. حرفی نزدم.»
* نبودنت گران تمام شد آب شدم در خودم ياد گرفتم که چقدر تعللهای من دلت را رنجانده، بد هم اگر بودم اما خوب میدانستی که مال منی، بانوی باشکوه من!
«جانم؟»
گفتم: «هيچی. من چيزی نگفتم.» و به پروندهها اشاره کردم: «نمیخواهی اينها را ببينی؟»
داستان كوتاه را ميتوان با بُعد روايت شناسانه هم وارسي و تحليل كرد و دريافت كه روايت از چه ساختمان بينشي يا انتظام يافته اي در آفرينش هنري سر چشمه ميگيرد. آيا ديالكتيك ِ درون متن ِ داستان را ميتوان به شيوه مدرن و تشخص يافته تفكر ِ هگلي و ماركسي ، در دال و مدلول و دلالت و سه گانه گي در روابط ساختاري ِ ماده هنري هم در نظر گرفت؟ يا خير... شگفتا كه روايت كننده ي درون داستان ، خود به دو قسمت تقسيم شده است البته اين شيوه رمزگشايي واين تقسيم بندي ِ ابتكاري ، در خوانش اوليه داستان نامحسوس و پچيده نمود ميكند وبراي مخاطب ادراك و چگونه گي انساني كه به دو بخش تقسيم شده ، ميسر نيست. البته ما به چندگانه گي پيچيده اي هم در نوع شخصيت خود راوي و معشوقه ي بي نامش – در پايان داستان بر ميخوريم كه به آن هم خواهيم پرداخت. در پايان داستان بيشتر ميتوان به اين " پيش بيني ناپذيري" در روند وتكنيك بياني نويسنده پي برد بيان: به نظرم همان تلقي خاص و منحصر به فرد نويسنده در جايگاه امكاني ِ زبان براي آفرينش اثر هنري است. .اينجا راوي و حتي خود مولف در كل داستان به دو بخش تقسيم شده است يعني دال و مدلول آن را ميتوان پيدا كرد هرچند دال و مدلولِ در اينجا منظور همان : فاعل و مفعول ِ انساني است ، يك انسان است كه هم فاعل و مفعول در دامنه ي زندگي اش گذشته و حالش داراست - اولي : انساني با عاطفه التهابي و متاثراز زندگاني گذشته ، كه با خاطرات ِ از ياد نرفته ، با اندوه ِ حسرت آور و با كوله باري از عشق و نياز انسان مدارانه همراه بوده و زندگي ميكرده (كه اين خود نگرش" اومانيستي رمانتيسمي "ِ دروني شده ي داستان زندگي را از ديد مولف بيان ميكند و محوريت دادن به ديدگاه ِ ارزش گذارانه و اجتماعي ِ مولف به صفات بشري ، به مفاهيم از ياد رفته ي اخلاقي ، عشق ، و صداقت و تاثر انسان در دنيايي ماشين زده و صنعتي ) كه در طول راه "به عنوان مفعول " يا " مغلوب" در زندگي به مقصودش فكر ميكند تا به" او" به شكل فاعلي برسد كه نميرسد... و دومي: انساني است كه در زمان حال است ( كه فاعل يا غالب ِ بر انسان اول ِ زندگي اش است ) و نه قصد كشتن ِ آن انسان ِ ماضي را دارد هرچند كه مي گويد : " از خودم خسته شده ام مي خواهم دفنش كنم " اما در كوله بارش آن انسان ماضي را كه كشته شده است بر اثر " گسستگي زماني " براي معشوقه اش مي آورد و معشوقه اش مي گويد : " اي واي ! اين كه تويي ! " اما براي معشوقه اش هيچ تاثرِ مانع شونده اي از " اين كه با او بماند" در داستان پيدا نميشود. و هيچ دريافتي از اين انسان ِ شهيد شده در " راه ِ" او برانگيخته نميشود هرچند علايم نگارشي درون داستان خود خبري ديگر گونه ميدهد و علامت تعجب در سطور بعد نفي ميشود :
" کولهپشتی را کشيدم نزديک گودال، زيپش را باز کردم و جسم مچاله را بيرون کشيدم، پاهاش را به طرف غار توی گودال دراز کردم و با پا شانههای جسد را پيش راندم. راحت روی خاک سُر میخورد و پايين میرفت. لاغر شده بود، نحيف و استخوانی. گفتم که اين اواخر بيمار بود، بيمار دلتنگ.
گفتی: «ای وای! اين که تويی!»
«آره منم.»
«میخواهی چکارش کنی؟»
«از خودم خسته شدهام. میخواهم دفنش کنم.»
ديگر اين كه اين نگرش ِ غافل گير كننده از بعُد روان شناختي ِ متن در داستان وجود دارد و جريان داستان تا نخواندن ِ پايان آن ؛ معناي كلي ِ داستان را "كشف ناشده "باقي ميگذارد ، و اين پرده برداري با خوانش اثر و رفتن به جلو خود را نشان ميدهد .و گاهن مخاطب را دچاربازنگري و درنگ ِ دوباره ميكند يا مخاطب دچار يك نوع سردرگمي ِ ابهام آميز ميشود و داستان را متوجه نميشود.. چراكه در فضا و سير ِ " راه " مدام " آن اتفاق نامعلوم " در حال تكثير ِ فزاينده ي موضوع (سوبژه ) وذهنيت ( ابژه ) است و نويسنده " در حال" نويسش" مشغول توليد تصوير تازه اي است چنان كه از ابتدا مخاطب حدس ميزند نويسنده ميخواهد رابطه ي عاطفي خود با دخترش را بيان كند اما چنين نيست چون جريان سيال روايت مدام در حال پرده برداري از تصوير قديمي و رسيدن به موضوع جديدتر است . انجا كه مي گويد : اولين بار که ديدمت آبی بودی، کوچولو و آبی. تمام صورتت شادی و شرم دخترانه بود، بی هيچ نگرانی و غمی. در آغوش کشيدمت و دستم توی موهات گير کرد، و ما نمیدانستيم به کدام سمت برويم. چرخی زديم و از سالن بيرون آمديم. همان لحظه يک تاکسی جلو ما ترمز کرد. چمدانها را در صندوق عقب گذاشتيم، و من از سمت راست سوار شدم، راننده که پيرمردی بود کممو و خندان، درِ سمت خودش را برای تو گشوده بود و منتظر بود، اما تو تند به دنبال من آمدی، و يک لحظه ديدم جلو در ايستادهای که سوار شوی. حتا فرصت نداشتم خودم را کنار بکشم، سوار شدی، و روی زانوهام نشستی....
اما در سطرهاي بالا براي مخاطب سوال پيش مي آيد كه آيا اين شخص" دختر" راوي داستان يا" زن" اوست ؟ ياهر دو آنها – اين شك برانگيزي ادامه دارد معشوقه دختر گونه كه زن اوست . اما جواب در خودداستان هست نه من، هيچکس تو را يادش نمیرود. عاقله مرد بازار پرندگان يادت هست؟ هر وقت میرفتم میپرسيد همسر زيبای شما کجاست؟ و من میگفتم رفته است سفر. تمام اين مدت هر يکشنبه به بازار پرندگان میرفتم و آنجا میچرخيدم و جوری خودم را نشان آن عاقله مرد میدادم که بپرسد همسر زيبای شما برگشت؟
يكي ديگر از بارزترين خصيصه ي اين داستان كوتاه – همذات پنداري روان كاوانه با مخاطب جوان است برخورد يا نظارتي يا واكنشي كه مولف - در روح كلي اجتماع حس ميكند . يا با نسلي كه بالاترين عاطفه ي خود (عشق ) را در جوامع ِ ماشين زده و تلاطمات زندگي كاري و مادي از دست داده است انسان هايي كه بر اثر تصادم ِ عقايد و سنت هاي فرهنگي – محدوديت هاي اجتماعي و قوانين حاصل از آن – خود خواهي هاي فردي و انفرادي – شرايط بد ِ اقتصادي – عشق را همچون نفريني عذاب دهنده ترك ميكنند و به خيانت به هم مي پردازند مخاطب اين داستان – اين طيف هم است كه معروفي خواسته است به آفرينش عشقي پرحرارت براي نسلي بي عشق دست بزند. روي ديگر صحبتش و تاثرات گرم و رويايي اش با – اجتماعي است كه در تعامل ِ روزانه اش واپس خورده و به دام به يك ياس سنگين و پچيده افتاده در جوامعي كه انسانها در درگيري با تكنولوژي و پر شدن وقت خود در كار و تفريح - در بي اعتنا شدن نسبت به هم سبقت ميگيرند اجتماعي كه اخلاقيات را فراموش ميكند و به دام زندگي يك نواخت و شبه مرگ واري مي افتد به زعم اين كه ظاهرا زنده و تكاپو ميكند اما نميداند براي چه مي دود و ميخورد و ميخوابد يا ميداند كه ميداند و مجبور به اجبار زندگي در حصار ِ پديدار هاست پديدارهايي فريب دهنده اما در اصل ضربه زننده و بي فراز و فرود- اين عشق در داستان وضع گرفته دربرابر آرمان كُشي اجتماع در برابر اجتماع است – اجتماعي كه در ان هدف زندگي كردن نامشخص است و سلسه مراتبي از انتظارو سختي براي تغيير- سختي هاي جان كاه ِ ديگر مي افريند ... . جامعه اي كه مرگ را بدون فرازهاي عاطفي(بدون عشق ) روزانه تجربه ميكند.... ودر اينجا افق ديد نويسنده معطوف شده در رابطه عاطفي يك اجتماع - كه درميان عامه ي انسانها به ندرت رخ ميدهد. و همچنين كنكاش ِ نوع ِ روابط انساني در حالت عشق ورزيدن و ديالوگ هايي كه در روزهاي عاشقانه زيستن ِ دو انسان مدرن برقرارميشود. در دنيايي صنعتي كه در آن ايميل – رسانه – شرايط اداري ، نقش خود را ايفا ميكنند و دراين ميان سكوت و فاصله و راه – وضعيتي را ايجاد كرده كه از طريق رسانه اي الكترونيكي – ايميل- دو انسان – احساسات و ارزش احساسات خود را در كلماتي تايپ شده به هم انتقال ميدهند يعني عشقي كه ناخودآگاه در فواصل ابزارهاي ارتباطي مدرن – چون اينترنت – هم قرار ميگيرد. هرچند اينجا اشاره اي گذارا به آن شده اما ميتوان به آن به عنوان مولفه اي به روزشده - اشاره كرد . و همچنين استرس وارد شده در لايه هاي متن و دلهره هاي مولف در بعضي از سطورپايين:
همیشه میزت چسبیده به میز کار خودم بود. از همانجا که روبروی من نشسته بودی برات ای میل میزدم: «روبروی من نشستهای، دلم برات تنگ شده. اگر از دلتنگیت بمیرم چه میکنی؟»
برام مینوشتی: «با ماهیتابه میکوبم توی فرق سرت که بیدار بشی. بعد بوست میکنم.»
باز طرة موهات ريخته بود جلو صورتت با فوت پسشان زدی و باز برگشت. گفتم: «میترسيدم دستهام از دلتنگيت بميرد، حالا ديگر از هيچ چيز نمیترسم.»
گفتی: «چرا اينجوری نگاهم میکنی؟ حالا که همه چيز توی من تمام شده؟ يادت هست من امنيت میخواستم؟ يادت هست تب داشتم تنهام گذاشتی آن شب؟»
و همچنين در جايي ديگر ان بازيهاي خاص كه در زندگي نرم و متعادل و عاشقانه دو نفر - شكل چالش ميگيرد را در صحنه هاي ساخته شده ي داستان مي بينيم هيجان هايي پر شور و حال كه به خاطرات مولف ميرود. همه اش صحنه هاي ته نشين شده و چسبيده شده در مخيله ي نويسنده است كه از موارد زندگي گرفته شده و براي همين لذت ِ طنين اندازي براي خواندن ِ مخاطب ايجاد ميكند.
باز طرة موهات ريخته بود جلو صورتت با فوت پسشان زدی و باز برگشت. همیشه وقتی ادای پیپ کشیدن مرا درمیآوردی لبهات را یکطرف غنچه میکردی و مثلاً دود را میفرستادی بالا، و میخندیدی. میگفتم: «نکن! ادای منو در نیار!»
مورد ديگر اين كه : دال و مدلول ها در روند شگل گيري داستان - به شكل انساني كه گذشته ي خود را دفن ميكند و انساني ديگر كه خود شاهد زنده به گوري خود است تجلي مي يابد ! انساني كه دو پاره اي از وجودش در ابعاد زماني قابل تقسيم است انسان گذشته و انسان آينده- و تنها تصوير اين دو پاره گي را ميتوان در صنعت فيلم برداري به مخاطب نشان داد هر چند قابليت بياني و زباني در متن را ميتوان با تخيلي كه برساخته شده در روايت داستان ، كشف و جستجو كرد. انساني كه كشته ي شده ي راه عشق است و اين صحنات و نيروي فشار آور عشق - كه كل زندگي را با تاثري خاص به خاك و مرگ مي كشاند!
بعد لايهی اول خاک آمد روی صورتم. گفت: «همين بود رفيق، سهم تو همين بود.» و باز خاک ريخت و با دست آنقدر خاک را دور صورتم بالا آورد که همه جا تاريک شد.
اما نويسنده نمي آيد خود واضع ِ دلالت كنندگي باشد و دلالت معنايي كل اثر را هم خود بر عهده بگيرد وداوري كند. يعني به سبك انشايي – ماقبل مدرني عمل كند و استنتاج پاياني را خود بيان كند نه ! آن را به ذهن تصميم گير ِ مخاطب حواله ميدهد. در واقع بن مايه يا محتواي عاشقانه ي اثر – عشقي يك طرفه را از بُعد پرداخت ِ به مفهومات انساني نشان ميدهد و "عشقي" كه او را به" تنهايي ِ ازلي وابدي نويسنده" دعوت ميكند و مي رود
چه آمدنی بود؟ کاش وقت میگذاشتی شب اول را پيشش بمانيم. تو که میدانی از تنهايی میترسد زير اين خاک غريب، چرا شانه بالا میاندازی؟ چرا حتا نگاهش هم نمیکنی؟ هرچه باشد عشق را تو بهش آموختی،
و اما چرامعشوقه اش ، به راوي داستان ميگويد: با تو خداحافظي نميكنم تابعد ؟ و بعد هم ميگويد : خدانگه دار عشق من؟ معشوقي كه قاتل ِ عاشق ِ خودش است و او را چال ميكند؟ اين نقاط به تامل بيشتري خواننده را وامي دارد اما مي بينيم كه وعده ي ديدار اين دو در جاي غير از جهان گفته شده در متن داستان است جايي كه شايد شدت و استغراق در عشق آدم را به مرگ دعوت ميكند يا آرمانشهري ديده نشده
گفتی: «خب، پس من رفتم. خداحافظی نمیکنم. تا بعد.»
«مواظب خودت باش، تا بعد.»
گفت: «خدا نگهدار عشق من.» و بعد زانو زد کنار گودال، و ديگر با پا نه، با دست به خاک ريختن ادامه داد. تمام نفسم بوی خاک میداد، و همينجور به آسمان نگاه میکردم و منتظر بودم کلاغهای قديمی آن گورستان متروک بيايند بالای شاخهها جاخوش کنند، و صدای جر خوردن پارچهای ضخيم، فضای گورستان را پر کند.
آيا اين عشق ِ هلاك كننده ، اين معشوقي كه ناخواسته - چال كننده ي عاشق خود است ، اين انساني كه عشق ِ گذشته ي خود را و بخشي از زندگي ِ خود را براي معشوقه اش – توسط ِ نظاره ي معشوقه اش – دفن ميكند كيست؟ آيا فرشته ي مرگ همان معشوقه اي نيست كه اول شخص در طول "راه" براي رسيدن به آن اتوپياي زيبا ، ژرف و احساسي مي انديشد !؟ آيا وطني نيست كه در مسلخ ِ عشق - جز نكو را نمي كُشد؟ آيا غربتي نيست كه در آن معروفي زندگي ميكند و برعليه نويسنده شده است؟ اين سوالات خود جمعي از جواب ها در دستگاه فكري مخاطب ايجاد ميكند وبه نوعي ازسوالي هايي است كه حامل جواب هايي است. اين توسع ِ براي شناخت " آن اول شخص " يا "آن دوم شخص" – كه در پرسوناژهاي - بي نام – وجود پيدا كرده اند. همچنان بعد از خوانش مجدد كار فكر درباره ي آنها وسيع تر ميشود . و در اين ميان ، اين چندگانه گي ، براستي آيا خصوصيت اين داستان كوتاه نيست كه شماي كلي اثر را ، رازآلود و پرسش برانگيز ميكند ؟ آيا رمزگشايي از كدهايي نيست كه به مولف آنها رابراي مخاطب كاشته و ساخته ؟ اين سوال ها - ما را به نوعي از هنرهايي رجعت ميدهد كه دراعماق ساخت خود و پردازش معاني ِ يك اثر ، زمينه سوالهايي را ايجاد ميكند كه از مناسبات اجتماعي و عواطف از ياد رفته ي انساني " چون عشق " پرسش به ميان آورده . و طبعا اين سوالات بايد براي مخاطب پي گيراز هرحيث به وجود بيايد...
وسرانجام :
تو
شکستم ندادی
تو
مرا کُشتی و گریختی.
به من در ِ گوشي گفت : درشبانه روز ده بار زور ميزنم كه شعر درست كنم نميشود ! در محل كار و حمام و كوچه و خيابان و درميهماني ده بار خود زني ميكنم با استعاره و تشبيه و توصيف كه فكر كنم اينها حرفم را ميتوانند شعر كنند مي بينم فايده ندارد - ميروم به سمت شعر - شعر كفتر چايي ميشود از دستم فرار ميكند قطعات ادبي روزنامه اي پشت سر هم سقط ميكنم و انها را به نام شعرنو ده بار به ده شكل مينويسم و انچه خودم را هم مجاب نميكند ده جا چاپ ميكنم. و ده بار مخاطبانم انچه نوشته بودم را فراموش ميكنند و همان ها بيخود تشويقم ميكنند خودمم انچه مي نويسم را نميتوانم بفهمم اما باز مي نويسم و نميدانم براي چه مي نويسم ! ! !
م.آرمان - فروردين 91
مشابه ماري كه روي گنجي دست نايافتني چنبره زده باشد من با تنهايي خود چنان معامله ميكنم . فراتر از اين لذت و زيبايي ِ خودخواهانه ، حكمتي ، نخواهي ديد! كه هنر را به مثابه ي اشتراكي معامله نشدني در زندگي انسان هاي خاص بيابي. من اين گنج را با هيچ كسي معامله نميكنم چون كمي خسيس در اين موضوع هستم. زندگي خودش موضوع دهنده و سخاوتمند است هرچند بي توجه نيستم كه گاهن زندگي زجر دهنده و غير قابل حساب ، مكافات ميدهد. اما فكر كردم كه بگويم كه براي چه مي نويسم؟! : اگر از اين نسل چشم اميد خودم را مخفي نگه مي دارم و كار خودم را از روي ايمان ِ هوشيارانه ي تاريخي انجام ميدهم هيچ مضحك نيست. و براي عدم ايمان به تغيير ناپذيري مردمي نيست كه در آينده روزي به نوشته هاي من روي خوش نشان ميدهند. صبر جميل را به سادگي به كسي نميدهند اگر فيلسوف منشانه اين معنويت انديشي را از من مي شنوي مسخره ام نكن زندگي فكري يا زباني يا هنري همه از يك جنس است و اين طرز زيستن ، پرهيزكارانه است و شوخي بردار نيست. كه دوره ي ما آنچنان كه مي بيني زمان بي حوصله گي و گرفتاري هاي مادي و مرض هاي گونه گون براي انسان است. امروز بسيار از كارهاي بزرگ حقير انگاشته ميشود و به فعليت نميرسد. و كارهاي كوچك در نظر عموم عظيم جلوه ميكند اين رادر هنر جزء ِ منظورم بگير. ارزش هاي معنا نشده ي جديد با هجوم مفاهيم مدرن ، جايگزين ارزشهاي قديمي ِ نسل ِ پيشين شده ، باز ارزشهاي قديمي ، ارتباط انسان با انسان را در شرايط مشروع ، خوب و معني دار مي دانست وبشر تا به اين ميزان تنها و مستاصل از وجود خود نبود. . امروز گسسته گي بدون پيوند ، مطيع ِ ابزار آلات ماشيني بودن و ابزاري ديدن ِ كار و وجود انسان ، و ابسته گي به اين پروسه ي دهشتناك ، و شرايط وقت گير ِ كار براي گذران زندگي ، انسان درون اجتماع را موجود متوسطي از نظر راه و چاره و فكر علمي نشان ميدهد. من آلوده نشده ام مريض نشده ام من كوشش كرده ام كه از اين هياهوي متنفر كننده - انزوايي پاك كننده داشته باشم هروقت مرا نمي بيني فكر كن مشغول تطهير خودم هستم.
من گسسته ميشوم از چنين انساني كه نه حافظه ي تاريخي موثري دارد نه حوصله ي خواندن نه حتي گاهن حوصله ي شنيدن ، هنر و شعر هم جاي خودش را دارد . امروز دوره ي غرض و مرض و حسد و چشم و هم چشمي هاي مادي ست حتي شاعران ما به هم بي منظور نمي نگرند. دوره ي حرص سرمايه داري و قدرت ست كسي كه اين را درنيافته از آن سوي بام افتاده است . دوره ي حق كشي و فقر و اعتراضي شنيده نشده است. دوره ايست كه اگر هم بشنوند خودشان را به كري ميزنند. و دوره اي است كه اين ميزان آسمان در روز سياه نبوده است مانند بخت برخي از مردمان ، اما فرداها اين دوره هم باز عوض ميشود نه به خودي خود - با ماست. من براي ان نسلي مي نويسم كه در راه است و من از آن آينده ام اگر مي نويسم براي آناني كه امروز نيستند و فردا خواهند امد است. و براي تو و آن يك "نفر" "هايي " است كه به آن ها ايمان مومنانه دارم
دوست كوچكت
م.آرمان . فروردين 91

